فيلم بيوگرافي روانشناسانه" ترومن كاپُتي" ساخته "بنت ميلر"، حتي اگر زاييده ذهن نويسنده اي بود، به سبب ويژگيهاي قابل توجه و بيان و بررسي ابعاد پيچيده يك شخصيت و نوع زندگي اش، كار قابل ذكري بود چه برسد به اين كه اين فيلم داستان واقعي زندگي نويسنده و اتفاقاتي است كه در طول 6 سال براي او در زماني كه معروف ترين اثرش را مي نوشته ، رخ داده است.
بنت ميلر فيلم كاپُتي را بر اساس بيوگرافي نوشته شده توسط "جرالد كلارك" نوشته كه توسط "دان فاترمن" به فيلمنامه تبديل شده است.
ترومن نويسنده آلبامايي با نوشتن كتاب"در خون سرد" به شهرت و ثروت و در عين حال رنجي دروني مي رسد كه نهايتا از زمينه سازهاي مرگ او بر اثر عوارض استفاده از الكل مي شود.
در سال 2006 يعني يك سال بعد از فيلم ميلر كه فيلمبرداري آن 26 روز بيشتر طول نكشيد، "داگلاس مك گراس"، روايت ديگري از زندگي ترومن كاپُتي را بر اساس بيوگرافي ديگري كه نوشته "جرج پليمپتون" است ، ساخت.اگرچه من هنوز اين فيلم را نديده ام اما نام آن"Infamous" به شدت نظر من را جلب كرد چراكه اين واژه در لغت متضاد ""Famous است و دقيقا بدنامي و رسوايي شخصيت اول اين ماجرا را كه در پي تلاش براي شهرت به دست آمده در خود دارد.
پانزدهم نوامبر سال 1959 در منطقهاي در ايالت كانزاس، به قول ترومن :"زندگي آرام و معمولي با وحشگيري و جنايت تلاقي مي كند."خانوادهاي محلي كه مردم خوبي بوده اند، به شكل وحشيانه اي كشته مي شوند؛ بلافاصله ما با ترومن كاپُتي ژورناليست و نويسنده در يك ميهماني آشنا مي شويم. فيلم با قدرت اين شخصيت را در اين سكانس به ما معرفي مي كند؛ اطوارهاي زنانه و صداي نازك و خاص، حركات دست ها و ... . اين مرد! حرّاف نقل مجلس است و رشته سخن را به خوبي در دست دارد و ديگران مخصوصا زن ها به شدت به حرف هاي او توجه مي كنند و مجذوب سخنان خودنمايانه او هستند . او از "جيمز بالدوين "و كتاب تازه اش مي گويد و اين كه اگر چه قصد واكاوي روانشناختانه نويسنده را ندارد اما اثر او با توجه به شناختش از نويسنده، اثري غير واقعي و دور از ذهن مي داند و هنگامي كه ديگران از او مي پرسند كه خود را به عنوان يك نويسنده چگونه مي بيند، ادعا مي كند كه او در نوشته هايش رو راست است و همه به اين ادعاي او مي خندند.
فيلم از ابتدا و در همين سكانس ابتدايي از هدف ترومن مي گويد، اين كه ترومن قصد دارد داستاني واقعي" "A nonfiction Story بنويسد؛ ترومني كه در پشت ظاهر خود بزرگ بين،شاد و بي خيالش، انساني ضعيف و رقت انگيز پنهان است كه به كارگر قطار پول مي دهد تا در برابر بهترين و نزديك ترين دوستش از كتاب هاي او تعريف كند.
ترومن به عنوان ژورناليست براي تهيه مقاله از واكنش مردم نسبت به قتلها به كانزاس مي رود اما با هوش سرشاري كه دارد در مي يابد كه اين همان فرصتي است كه او براي شهرت نياز داشته و تصميم مي گيرد كه از اين ماجرا رماني بنويسد.كتابي كه موجب تغيير خود او و نگرش مردم به كتابهايش و حتي شيوه هاي نگارشي خواهد شد.
"هدف وسيله را توجيه مي كند؟!"
كاپُتي فرصت طلب براي به دست آوردن اطلاعات، شيوه اي كاملا غير انساني به كار مي برد، او كه هوش سرشار و حافظه خارق العاده اي دارد تا جايي كه 94 درصد مكالمات را به خاطر مي سپرد ،با شناخت سريع عواطف و ذهنيات طرف مقابل هر كه باشد؛ چه قاتل چه دوستش چه رئيس پليس چه دوست مقتول و.....با بيان ريزه كاري هاي رنجها و تجربيات ،عواطف و مشتركات، اعتماد و نزديكي آن ها را جلب مي كند و وادارشان مي سازد تا جزيياتي را درباره قتل ها بيان كنند كه به غير از اين شيوه در دسترس نبوده است. در واقع جلب اين اعتماد و دوستي به سبب دوستي و يا اعتماد اصيل نيست بلكه وسيله اي است براي رسيدن او به اهدافش. به طور مثال در ديالوگي كه با "لورا كيني" دوست مقتول داريم ، ترومن از اين كه به سبب ظاهرش مورد قضاوت بوده و تصور آدمها از او غلط است، سخن مي گويد و اين درست پس از آن است كه لورا از قضاوت مردم درباره دوست پسرش گفته است. اين موجب مي شود كه لورا دفترچه خاطرات را رو كند يا هنگام گفت و گو با قاتل او خود را دوست قاتل و صاحب رنجها و پيشينه مشترك بيان مي كند كه اگرچه حقايقي درباره او را به همراه دارد اما براي غمخواري و دوستي نيست. در واقع در ادامه ماجرا مي بينيم كه پس از اين كه راي نهايي دوباره به ديوان عالي مي رود و در اعدام متهمان وقفه مي افتد، ترومن كه انتهاي كتابش حالا معلوم نيست به بستر بيماري مي افتد چرا كه فقط مرگ متهمين است كه كتاب او را تمام مي كند و او را به شهرت مي رساند!
كاپُتي به شكل آشكاري داستان زندگي يك نفر نيست؛ بسياري از ژورناليست ها ، نويسندگان ، فيلمسازان و ديگر هنرمندان..شيوه هاي مزورانه اي براي رسيدن به يك خلق ادبي يا هنري به كار مي برند. چنان كه در فيلم" فيليپ كافمن" درباره هنري ميلر مي بينيم(هميشه دوست داشتم درباره اش بنويسم)" آنييس" براي غناي نوشته اش حاضر است به هر رابطه ممنوعي تن در دهد و همه را سر كار بگذارد؛در واقع رنجهاي انسان چنانچه در گفت و گوي "نل" كه خود نويسنده است وترومن مي شنويم، براي ترومن معدن طلاست. كاپُتي دربارهي قاتل مي گويد كه انگار هر دو در يك خانه بوده اند و قاتل از در پشتي و او از در جلو خارج شده است؛هر دو مادرشان رهايشان كرده اند و رنج بي سرپرستي و .. را تجربه كرده اند . اما به نظر مي رسد كه اين حقيقت ندارد،ترومن جنايتكارتر از پري اسميت است او هم به شكلي جنون دارد تا آن جا كه باز كردن تابوت و ديدن سرهاي متلاشي شده مقتولان او را آرام مي كند.(مي گويد چيزي به اين وحشتناكي مرا تسكين مي دهد.) پري عكس كودكي و شكم برآمده از سوء تغذيه اش را نشانه اي مي داند.اين كه اشكالي بوده كه كار او به اين جا كشانده است ؛اشكالي كه موجب جنون او تا حدي شده كه تنها وقتي گلوي آقاي كلاتر را مي برد به خود مي آيد و از جنايتش آگاه مي شود، در حالي كه پيش از آن سعي در راحتي مقتولان و حتي جلوگيري از تجاوز و يا لطمه به آن ها را داشته است. پري اسميت يك قرباني مفلوك است كه يك خواهر و يك برادرش هم خودكشي كرده اند اما ترومن اگرچه اين ها را مي داند ، بر خلاف ادعايش هنگام حرف كشيدن از او، از او هيولاي وحشتناك و بي رحمي مي سازد و مكررا به او درباره داستاني كه نوشته و ادعا مي كند كه ننوشته، دروغ مي گويد.
تصويري كه از پري اسميت قاتل در اين فيلم ترسيم شده فردي پاك نهاد است كه قرباني شرايط كودكي ، دورگه بودن، الكليسم مادر و فقر بوده است.پري در جايي از پستي رفيقش و اين كه او حتي اگر پول داشته باشد مي دزدد مي گويد؛ شايد اشاره به اين است كه اگر او فقير نبود دست به دزدي نمي زد.دزدي نافرجامي كه به تصور اين كه هزار دلار در خانه است، موجب قتل چهار انسان بي گناه مي شود.و پري به هنگام يادآوري اين كه اين چهار مرگ تنها چهل،پنجاه دلار در آمد داشت، به شدت منقلب مي شود. دليل ديگر نويسنده اين يادداشت براي اين كه پري آدم پاك نهادي است اين است كه دوست قاتل او از همان ابتدا به كاپُتي مي گويد:"اين قصه اين قدر براي تو ارزش دارد كه تو را به اين جا بكشاند." در حالي كه پري ساده دل به ترومن به عنوان دوستي كه قصد كمك دارد اعتماد مي كند .
اگرچه يكي از نقاط قوت فيلم اين است كه شخصيت ترومن يك شخصيت ثابت ، فيكس و سياه نيست؛ در بخشهايي ازفيلم عذاب وجدان او و انكارش را مي بينيم مثلا در جايي كه به نل مي گويد كه كاري از دستش بر نمي آمده و نل بي تعارف به او مي گويد كه او نمي خواسته براي محكومين و فرجام خواهي شان كاري كند و يا جك مي گويد كه او براي خود وكيل گرفته است و نه براي محكومين كه از نظر عبارت، ابهام ساختاري هم دارد و همزمان دو معني را متداعي مي كند. يا افسردگي و خجالت او از محكومين در زمان انتظار اعدام و كناره گيري از آنها و مهمتر از همه آخر و عاقبت خود نويسنده كه پس از آن هرگز اثر ديگري نمي نويسد و از پاي در مي آيد و ما اين را در تيتراژ پاياني مي خوانيم.
ترومن از زندگي آرام و بي دغدغه نفرت دارد. آيا اين دليل همجنس باز بودن و يا اطوارهاي زنانه اوست كه در زمان خودش يعني دهه شصت آمريكا اين قدر ها هم معمولي نبوده است؟ در واقع فيلمساز با اين قضيه به گفته يكي از منتقدان بسيار محترمانه برخورد مي كند اما در زمان ترومن كاپوتي قطعا اين مسئله رسوايي هايي را موجب مي شده است.
آيا فرار از اين عادي بودن علت توجه او به مردان با مردانگي بيشتر است تا جايي كه نام كتابش را "در خون سرد" مي گذارد چون آن را بسيار مردانه مي داند؟ و آيا در خون سرد به اين علت چنين عنواني مي گيرد كه عليرغم احساسات رقيق و رفتارهاي زنانه و اشك ريختن ،او به راحتي و با خونسردي تمام با يك قضيه به شدت انساني(به سبب شباهتهايش با قاتل، هردو بااستعداد و...رنجهاي مشترك ودرك متقابل عالي..) به عنوان يك سوژه خوب و پلكان ترقي برخورد مي كند؟
نل هارپر لی و جك دانفي دو دوست نويسنده و موفق ترومن هر دو فرصت طلبي هايي دارند و از فرصت ها براي نوشتن سود مي جويند.مثلا اثر ادبي "كشتن مرغ مقلد" دقيقا در حين اين ماجرا شكل مي گيرد و از آن بهره هايي دارد. وجود ترومن براي هر دو اين شخصيت ها مغتنم و مفيد و الهام بخش است.دانفي حتي از عدم حضور پارتنر همراز خودش شاكي هم مي شود و به نظر نمي رسد كه رابطه اين دو تنها يك رابطه جنسي باشد اما در واقع در صحنه ميهماني نظر نل و دانفي درباره ترومن را كه به شدت خودشيفتگي مي كند را مي بينيم. در واقع ترومن يك انسان تنها و ايزوله است كه كسي رويش حساب نمي كند و شايد براي همين هم شهرت برايش خيلي مهم است. فيلمساز به تنهايي او در صحنه هايي اشاره مي كند؛ هم در هنگام حضور و نگاه او به سواحل زيباي اسپانيا و هم در صحنهاي كه او پشت صحنه به تنهايي براي سخنراني كتابش آماده مي شود و هم در هنگامي كه در ميهماني افتتاحيه فيلم"كشتن مرغ مقلد" در گوشه اي به حال بد خودش است و مي نوشد ما اين تنهايي را مي بينيم. با اين همه نل و دانفي براي روابط انساني مرزهايي قائلند و از بي جوابي نامه هاي قاتل به ترومن گله مند و آزرده مي شوند ، نامه هايي كه ترومن بر روي هم انبار مي كند و نمي خواند.
ترومن تنها و رها شده از آن جايي كه خود خواستار جدي گرفته شدن است، پري و نياز او را براي جدي گرفته شدن و ارزش داشتن مي فهمد اما از اين درك انساني، استفاده اي غير انساني مي كند.
كاپُتي اگر چه ديالوگهاي زيادي دارد اما ديالوگهايش خسته كننده نيستند و به نفع فيلم استفاده مي شوند. از نظر تصاوير، نورپردازي، كلوزآپها و ... هم فيلم قوي است..مثلا هنگامي كه محكومين دستگير مي شوند و مردم صامت به تماشا ايستاده اند، حركت دوربين از چهره تماشاگران به محكوم...به شكلي كه دوربين محكوم را از ميان قدم ها مي جويد، چشمگير است. در همان بخش، شب تاريك را فلاش دوربين هاي آن زمان لحظاتي روشن مي كند و اين روشنايي_تاريكي در راستاي پيام فيلم است.فضاي سنگين و تلخ همه جا حتي در شوخيهاي مبتذل ترومن در ميهماني حس مي شود و ما را تا انتهاي فيلم در همان فضا حفظ مي كند.
كاپُتي جوايز بسياري برده است. ازجمله جايزه بهترين فيلم منتقدين آمريكا كه افتخار بزرگي است. براي اسكار، كانديد پنج جايزه بود كه بهترين جايزه بازيگر نقش اول مرد را "فيليپ سيمور هافمن" نصيب خود كرد. البته سيمور براي اين فيلم از بافتا و....بسياري از جشنواره هاي ديگر هم جايزه بهترين بازيگر را به دست آورد.
سر انجام كاپُتي كتابش را با مرگ محكومين جمع بندي و منتشر كرد و در حالي كه فكر مي كرد اعدام نشدن اين محكومين موجب نابودي او خواهد شد، اعدام شدنشان هم موجب نابودي او شد! آن چه در ترومن نابود شد، حس انساني و زندگي بخش دوستي بود كه او از آن به عنوان وسيله اي استفاده كرد و اما پس از آن ديگر هرگز كتابي را تمام نكرد.
شهرت همزمان انسان را رسوا هم مي كند، شايد اين پيام ديگر اين فيلم باشد.دوستي و لحظات ارزشمندي كه فداي سوژه یابی و شهرت مي شوند. روشنفكراني كه آدمها را به شكل سوژه يا "معدن طلا" مي بينند و از درك رنج و درد آن ها ،از شناخت و تحليلشان و از ماجراها و سرنوشتشان نه براي رفع يا التيام آن رنجها و يا كسب معرفت از آن ماجراها ، بلكه براي ساختن پلههايي پوشالي استفاده مي كنند كه حتي در همين دنيا هم به جايي نمي رود.
به بهانه نخستين جشنواره فيلم مستند "سينما حقيقت"
جهان امروز بيش از هر زمان ديگري با پارادوكسهاي مختلف روبه رو است. در حالي كه تكنولوژي بشر در بهره گيري از منابع طبيعي و همچنين عرصه هاي ابداعات و فناوريها بيش از هر زمان ديگري رشد كرده است اما ظلم و نابرابري،گرسنگي و فقر، ایدز و جهالت و بدتر از همه جنگ و برادركشي بيش از پيش عرصه را بر انسان هاي مظلوم تنگ كرده است.
جهاني سازي، اگرچه در حوزه زبان و فرهنگ خود را به رخ مي كشد اما در جنبه هاي ديگر زندگي بشر به شدت ناكام مانده است. بسياري از مردم آفريقا كه حتي آب آشاميدني سالم براي نوشيدن ندارند مي توانند به زبان انگليسي قابل فهم سخن بگويند و از جوانبي از فرهنگ غير بومي بهره ببرند كه در واقع علل رشد و پيشرفت غربيان نبوده اند.
در واقع سيطره قدرتهاي جهاني اگرچه براي مردم جهان آزادي و برابري و غذا و پيشرفت نياورده اما بخشي از فرهنگ و زبان آنها را دچار تغيير كرده كه البته اجتناب ناپذير مي نمايد و نگارنده اين يادداشت در صدد و همچنين صلاحيت آن نيست كه درباره مثبت و يا منفي بودن آن سخن براند.
جنگ،فقر و ايدز..حقايقي از امروز جهان
فيلمهاي مستندي كه غربيان دربارهي آفريقا ساخته اند و مي سازند به سبب ويژگي هاي سرزمين آفريقا بسيار جذابند و اطلاعات مفيدي درباره ي وضعيت آفريقاييان از طريق نگاه به عواقب جنگ هاي داخلي و نسل كشي ها و ... مي دهد اما به ندرت از كانالهاي تامين اسلحه براي ادامه جنگ ها و يا موضع حكومت هاي دست نشانده و يا جوامع جهاني در برابر آن ها سخن مي گويد. اغلب اين فيلمها به برنامه تامين غذاي صندوق جمعيت سازمان ملل اشاره مي كند اما به ندرت از علل زيربنايي گرسنگي_ كه يك پنجم ساكنان دنيا را مي آزارد_در سرزمينهايي با منابع و معادن طبيعي و با ارزش سخن مي گويد و يا اگر به قاچاق اسلحه در برابر ماهي_چنان كه در مستندي درباره تانزانيا مي بينيم_ اشاره مي كند براي اين است كه انگشت اتهام را به سمت قدرت رقيب نشانه بگيرد كه اگرچه حقيقت است اما تنها بخشي از آن است.
حتي در دنياي مستند به سبب جهتگيريهاي فيلمسازان و خاستگاه هايشان گاهي از منظر توريست و يا يك عامي با زوايايي از يك حقيقت روبه رو مي شويم و فراتر نمي رويم. به طور مثال مستند "بدون شاه" ساختهي "ميكاييل اسكولينگ" از آمريكا كه درباره تنها كشور پادشاهي باقي مانده در آفريقا_سوازيلند_ در سال 2003 ساخته شده و در جشنواره اخير در تهران به نمايش درآمد، اطلاعات فوق العاده مفيدي درباره ي تنها كشوري كه در آفريقا از جنگ داخلي رنج نمي برد به دست مي دهد. اطلاعاتي از اين قبيل كه 42 درصد مردم اين كشور از آلودگي اچ آي وي رنج مي برند و فقر و گرسنگي در حالي رواج دارد كه پادشاه ميليون ها دلار صرف هواپيماي شخصي و يا ريخت و پاشهاي شاهانه اش مي كند و حكومت كشور عملا تك حزبي است و.... آيا ساخت چنين فيلمي در حالي كه سوازي لند سالهاست با اين مسائل درگير است آيا به اين علت نيست كه قدرتها پس از اين ديگر تامين منافع خويش را در گرو اين حكومت فاسد نمي بينند؟ اين كه در يك مقطع خاص غرب از اين كشور و مشكلاتش در رسانه هاي خود بي وقفه مي گويد و اين انگيزه مستند سازان براي به تصوير كشيدن اوضاع مي شود_مثل جنگ در لبنان و يا غيره كه خوراك مستندسازان است و همه را به "war Zone" مي كشاند_ نشانهي تلاش براي روشنگري و نمايش حقيقت است؟
آيا پرسش از مفاهيم دموكراسي و آزادي در يك كشور بسيار فقير كه مردمش حتي براي آشاميدن آب، سر در بركههاي لجن آلود فرو مي برند و ساختن مستندي كه در آن مخالفان نظرات خود را با انگليسي سليس بيان مي كنند، آيا نشانگر همهي حقيقت است؟ يا متحول شدن شاهزاده باهوشي كه در كاليفرنيا درس مي خواند و مثل آمريكاييها سخن مي گويد و با آن ها تفاوتي ندارد و در انتهاي فيلم با نظرات فيلمساز همداستان مي شود آيا نشانه از بازگشت او به فطرت حق جويش دارد و يا اينكه نشانهاي از تاثير اجتناب ناپذير رسانهها و تغييرات اجتناب ناپذير حكومتي در آينده اي بسيار نزديك است كه در پي مبارزات آزادي خواهانه به دست نيامده بلكه به سبب معادلات سياسي رقم خورده است.
مستندهايي از اين دست كه درباره آفريقا ساخته شده اند با نگاه به رنگارنگي و گونه گوني بافت طبيعي و جمعيتي آفريقا و ... از نظر فرم بسيار برجسته اند. علاوه بر اين فقر ، جنگ و ايدز همگي سوژه هاي برجسته اي براي مستندسازان هستند. رواندا، اوگاندا..سودان و.... در قرن ما شاهد نبردهاي تكاندهنده از نظر تلفات و جنايات بشري بوده اند؛ جناياتي بعضا بسيار بدوي مانند بيرون آوردن چشمها از چشمخانه و تپه ساختن از آن ها و يا دريدن شكم زنهاي باردار و جوشاندن سر مخالفان..مانند آنچه در رواندا و اوگاندا اتفاق افتاده است.
كودكان كار كه همواره موضوع مطرح و جذاب مستندسازان بوده اند اين جا به زير مجموعهي تكاندهنده تري چون "سرباز كودك" مبدل مي شود. هنگامي كه "دومينيك" در فيلم " جنگ/رقص" رو به دوربين از جنايتناخواسته اش به سبب بقاي خود سخن مي گويد، قلب هر بيننده اي فشرده مي شود. يتيمي اينجا به خاطر بلاياي طبيعي يا زلزله و يا حتي بمباران نيست.."رز" سر مادرش در در ديگي بزرگ به هنگام جوشيدن شناسايي كرده است!
اينها زمينه هايي فراتر براي مستندسازان هستند اما مستندسازان اندكي هستند كه از اين اين لايه ها بگذرند و به چرايي و به دلايل بغرنج تر شدن جنبه هاي خانمانسوز جنگ در اين عصر و در اين جوامع بپردازند. اين كه جوامع و سازمانهاي بين المللي سال ها مثلا بيست سال تنها نظاره گر جنگ در بخشي از شمال اوگاندا هستند و هيچ اقدامي نمي كنند و يا زمينهاي حاصلخيز آفريقا كه مي تواند تامين كننده غذاي بخش عظيمي باشد، باير مي ماند تا آفريقايي ها دست گدايي به سمت صندوقهاي غذايي بين المللي دراز كنند و...مستند سازان معمولا دسترسي به مسئولان سازمان هاي بين المللي ندارند و با آنها مصاحبه نمي كنند يا حداقل مثل "مايكل مور" به دنبال اين كار نمي روند حتي اگر ظاهرا نتيجه اي نداشته باشد اما ماهيتا تصاوير روشنگرانه اي نتيجهي آن است ؛چرا كه موضع نامسئولانه مسئولان را نمايش مي دهد.
مثال ديگر براي پرداختن به مطلب فوق فيلمهاي سوريه اي نمايش داده شده در اين جشنواره است كه در روز اول نمايش نظر من را جلب كرد. فيلمي درباره رشد و پيشرفت و حركت روبه جلوي سوريه با حكمراني حزب بعث بلافاصله قبل از فيلمي درباره وضعيت زندانهاي سياسي سوريه در زمان حكومت پسر و پدر " حافظ و بشار اسد" نمايش داده شد. فيلم اول "سيلي در كشور بعث" ساخته "عمر امير علاي" و دومي ساخته "هلا محمد"* با نام "سفر به حافظه" بود. خاطرات زندان سياسي پالميرا كه زندانيانش نه اسلحه به دست گرفته اند و نه جاسوس بوده اند و نه اقدامي مستقيم بر عليه حكومت سوريه انجام داده اند و تنها شاعر، نويسنده و كارگردان تئاتر بوده اند اما سال هاي طولاني مثلا 15 سال را در زنداني مخوف به سر برده اند. اگر هر دوي اين فيلم ها مستند و حقيقت هستند كه قطعا هر دو مستندند پس كدام يك حقيقت تر است؟!حزب بعث سوريه خوب است و يا بد؟ حتي بدون در نظر گرفتن مستندهاي ساختگي و يا كليشه و يا سفارشي هميشه مهم است كه بدانيم يك مستند از ديدگاه چه كسي ساخته و ديده شده است؛ توريست، تحليل گر سياسي و يا اجتماعي و يا روانشناس و با كسي كه خود در آن شرايط زندگي كرده و نفس كشيده است ، هر كدام از زاويه اي مختلف نگاه مي كنند و اين امري بديهي است؛ بايد در نظر داشت كه هر مستندي تنها بخشي از حقيقت را نمايش مي دهد و نه همهي آن را و دوستداران حقيقت و راستي نبايد به تماشا اكتفا كنند و بايد به آن چه مي بينند و يا مي شنوند ، بينديشند و در مواردي حتي خود به جست و جوي حقيقت برخيزند.
-
در بروشور جشنواره نام كارگردان به خطا ملا محمد نوشته شده بود.
يادداشتي درباره مستند "جنگ/رقص"
رقص جنگ
مستند 105 دقيقه اي "جنگ/رقص" كه جايزه بهترين كارگرداني را از جشنواره 2007 ساندنس براي" شان فاين" و همسرش" الكساندرا نيكس" به همراه آورد با حمايت مالي "AMREF" آمريكا و آفريقا ( بنياد پزشكي و پژوهش آفريقا و آمريكا ) و همچنين"NGO شاين گلوبال" ساخته شده است .
اين مستند پي گيري مقطعي از زندگي سه كودك آسيب ديده از قبيله ي"آچلي" در جنگهاي داخلي در شمال اوگاندا است كه در اردوگاه جنگ زدگان "پاتانگا" زندگي مي كنند و از قربانيان بي شمار جنگ با شورشيان "گروه مقاومت خداوند" هستند. اين كودكان همراه با كودكان ديگر مدرسه ابتدايي پاتانگا خود را براي رقابت موسيقيايي در "كامپالا" پايتخت اوگاندا اماده مي كنند تا با 12000 دانش آموز ديگر از سراسر كشور به رقابت بپردازند.
مستند "جنگ/رقص" مستندي زيبا و ارزشمند است كه فيلمبرداري آن يكسال طول كشيده است. اگرچه به گفته برخي منتقدان در قسمتهايي كه سه كودك قهرمان داستان روايات خود را در نماي كلوز آپ به دوربين مي گويند، مستند ساختگي و فيلمنامه اي به نظر مي رسد اما روايات اين كودكان توانايي جذب مخاطب و همراهي لحظه به لحظه را دارد. مشقت و رنج اين كودكان و شيوه زندگي شان با بچه هايي ديگر قسمتهاي دنيا و حتي كشور خودشان قابل مقايسه نيست و به قول منتقدي اگر مي خواهيد بدانيد كه مردم ديگر در دنيا چقدر سخت زندگي مي كنند بايد اين فيلم را ببينيد.
موسيقي مفر و راه درمان زخمهاي اين كودكان است در نجواي" دومينيك "مي شنويم كه او موسيقي را راه فراموش كردن آن چه بر او گذشته است مي داند. آن چه بر اين كودك گذشته است مي تواند هر بزرگسالي را نابود و تباه كند چه برسد به كودكي كه در چهارده سالگي بار سنگين قتل سه كشاورز بي گناه را با بيل تنها براي ادامه بقاي خودش بر دوش دارد. خوني كه معتقد است هرگز شسته نخواهد شد و جنايتي كه خدا از آن راضي نيست حتي با اين كه مردم ده اين سرباز كودك را دوباره در اجتماعشان پذيرفته اند.
زيلوفون فقيرانه و حقير دومينيك به مهارت نواخته مي شود و او مانند بقيه كودكان مي خواهد كه بهترين باشد.
شخصيت ديگر"رز"، نوجوان يتيمي است كه مرگ پدر و مادر و عزيزانش را در حالي كه از ترس در بوته ها مخفي شده بوده، نظاره گر بوده است . 
او شاهد اين بوده كه مادرش حاضر شده تا بميرد اما محل اختفاي فرزندش را لو ندهد. زندگي او مثل همه نوجوانان سراسر عالم پر از بحرانهاي بلوغ و كسب هويت است اما اين فاجعه او را زودرنج تر از ديگران كرده است و در آستانه فروپاشي روحي است. در نمايي كه او در پشت كلبه خاله اش ايستاده و مونولوگ او از داستان و احساساتش مي گويد به شدت با او همراه مي شويم. او در گروه كرآواز مي خواند و خواندن و زمزمه هايش تنها مرهم روح آزارديده و خسته اوست و به قول خودش به او شجاعت مي بخشد.
"نانسي" نوجوان پدر از دست داده ديگري است كه فيلم به همراه رز و دومينيك داستان او را در خلال آماده شدن و شركت در رقابت موسيقي به تصوير مي كشد، نانسي در كودكي سرپرست خواهر و برادراني است كه در غياب مادر كه براي تامين معاش خانواده كار مي كند، به او وابسته اند. اشك ريختن خواهر به هنگام غذاخوردن و يا زاري و مويهي نانسي بر سر مزار پدر به شدت تاثير گذار و از نقاط قوت فيلم محسوب مي شوند.
وجود فيلمنامه دقيق و ديالوگ هاي تنظيم شده اگر چه مي توانند ضربه اي به يك فيلم مستند باشند اما در اين فيلم تاثيري در پيام واقعي فيلم نداشته اند. مثلا در صحنه اي كه از شورشي دستگير شده دربارهي برادر مفقود شده دومينيك سوال مي شود متوجه اين سوالات و پاسخ هاي مشخص و فيلمنامه اي مي شويم اما وجود اين سكانس بر تلخي فيلم ، قرباني بودن هر دو طرف مخاصم و مخصوصا بر برادركشي تلقي كردن اين جنگ تاكيد مي كند و در ساخت فيلم ضروري به نظر مي رسد.

فيلم "بعد" ساخته " دني گيربران" هم كه چند سال پيش جايزه اي بزرگ از فستيوال كن را از آن خويش كرد درباره موضوع بازگشت به بقا و استقامت و زندگي بعد از نسلكشي هاي مخوف دوقبيله در رواندا است و به نظر مي رسد كه توجه به اين سوژه همچنان ادامه دارد.
نكته جالب اين فيلم ، در اقليت بودن اين جامعه جنگ زده حتي در كشور خودشان است اين كه يكي از كودكان در مصاحبه اش مي گويد كه كودكان جنگ نديده آن ها را مسخره مي كنند و قاتل و تروريست مي دانند و لازم است تا آن ها خود را در رقابت به خوبي نشان دهند و از هنرشان به عنوان معرفشان سود جويند.
فيلم "جنگ/رقص" در جاهايي كه مصاحبه ها در خلال رقابت ها و بازديد بچه ها از كامپالا هست به سبب اين كه به مستندي خود جوش تبديل مي شود، بسيار جذاب تر و واقعي تر به نظر مي رسد كه مي تواند پيامي روشن براي همه مستندسازان در بر داشته باشد .
همچنين صدابرداري عالي و فوق العاده ، تيتراژ خوب و صحنه هابي برجسته از جمله صحنه بازگشت بچه ها با كاميون و استقبال قبيله آچلي از ارزشهاي غير قابل انكار اين اين فيلم هستند.
يادداشتي بر فيلم پنهان
در عصر شتاب و سرعت و در زمانه ای كه ريتم كند موجب دلزدگي و فراري دادن مخاطبان سينمايي مي شود و هيچ مخاطبي حوصله تمركز و ماندن در يك نما را ندارد، "ميشاييل هانكه" فيلم "پنهان" را با نماي ايستاي خارج خانهي" ژرژ" قهرمان داستانش كه سه دقيقه طول مي كشد، آغاز مي كند؛نمايي كه همه عنوان بندي فيلم مانند رژهي كلمات با حروف ريز بر آن نقش مي بندد!
آرامش آغازين فيلم و جايگاه دوربين پنهاني كه قصد آشكار كردن حقايق را دارد نماهاي ساختمانهاي معمولي در يك محلهي پاريس را نمايش مي دهد و از جاذبه هاي خاص تهي است ؛ ما انتظار شديد ي براي حركت و تغيير اين نما و پيامش پيدا مي كنيم و تمايل داريم هر حركت كوچك، ساده و بي معني را _مانند عبور دوچرخه سواري از عرض خيابان _ به اين داستان و معمايش مرتبط كنيم.
هانكه در عصر بي صبري و شتاب ما را به تمركز و دقت دعوت مي كند؛عدم وجود موسيقي يا جلوهاي خاص هم پيام صريح سينمايي است كه هانكه با آن فرياد مي زند كه براي دريافت پيام سينمايش نياز به صبر ، دقت و تمركز هستيم ؛حتي اگر آن تصاوير از دوربيني ثابت دیده شود كه گاه بر مدرسه ، گاه خانه و گاه بر افراد در حين ديالوگ متمركز مي شود و لزوما همیشه بر معماي خاص يا ويژه اي تاكيد نمي كند ؛ دوربيني كه خيلي زود در ديالوگ ابتدايي در مي يابيم كه كسي متوجه آن نشده است اما، اثر آن يعني فيلم كه نشانه از شعور و نيت تهيه ی آن است، وجود دارد. در همان نماي كاملا ايستا، نور ماشين هاي عبوري در شب گاهی تصوير را روشن مي كند تا شايد گريزي به حقيقتي باشد كه به زودي آشکار خواهد شد.
خانواده ژرژ يك خانواده روشنفكر امروزي است كه ازبيماري هایی كه گريبانگر خانواده هاي اين عصر است، بي نصيب نيست. اين خانواده خانواده اي است كه ازحال و روز و درونيات هم بي خبرند. دغدغه هاي بحران بلوغ پسر دوازده ساله اگرچه خانواده مي داند كه بحراني است(در ديالوگ ژرژ و مادر پيرش در مي يابيم)، اما از نظر خانواده دور است. مادر كه براي انتشارات كار مي كند و يا پدري كه مجري يك برنامه موفق تلويزيوني نقد و بررسي ادبي است، هيچ كدام به اين دغدغه ها اشراف ندارند. حقيقت پسر كه دارد بزرگ مي شود پشت كتاب كودكانه ي"سگي در ماه" كه خود را پشت آن پنهان كرده ، پنهان شده است. روابط نزديك مادر و رييس و همکار او هم شايد چيزي در خود پنهان دارد كه ما نمي دانيم و البته فيلم در صدد نشان دادن آن نيست.
دنياي سرد و روابط اين آدمها بي هيچ گرما و زيبايي و هيجاني است و در ميهماني شام به وضوح لودگي و هيجان كاذب و مسخره بازي دوست خانواده را مي بينيم كه تنها لحظه اي يخ اين موجودات سنگي را مي شكند و آنها را مي خنداند.
در دو سكانس تصاوير تلويزيوني پشت زمينه اتفاقات داستان هستند؛ يكي از آنها صحنههاي مستندي است كه تصاويروقايع خشونت بار را نشان مي دهد و ديگري .پيوستن نيروهاي ايتاليايي به بقيه نيروهاي مستقر در خاورميانه براي برقراري تعادل جديد و يكدست شدن نيروهاي غربي است كه در مصاحبه با مسئول ايتاليايي مي شنويم ،پشت زمينه اي واقعي كه اثرات خود را بر جامعه بشري خواهد گذاشت.
نكته برجسته كار هانكه اين است اتفاقات و يا ديالوگ ها و نماها به دنبال ترس و وحشت و هيجان كاذب نيستند. آن چه كه ما مي بينيم كاملا به مستندي شبيه است. حتي ديالوگهاي زوج قهرمان داستان به شدت واقعي و دور از رمانتيسم و يا هر آرايه ي ديگري هستند در حالي كه اين ديالوگها در نشيمني با كتابهاي بي شمار كه به سليقه و دقت چيده شده اند انجام مي شود!
نكته قابل ذكر ديگر در اين فيلم تدريجي و بطئي بودن رسيدن به حقيقت است. فيلم ها ، نقاشي هاي كودكانه، تلفن هاي تهديد آميز، به تدريج تكميل مي شوند تا ما را به حقيقت برساند.. اين شيوه با اشكال كندي ريتم فيلم به شكلي خلاقانه مقابله مي كند و موجب كشش داستاني مي شود. عكس سربريده خروس نشانه اي است آشكار كه ژرژ چاره اي جز پنهان كردن آن در جيب باراني اش ندارد. در واقع دروغ و پنهانكاري ژرژ هم همچنان كه حقيقت آشكار مي شود، بيشتر و بيشتر مي شود و او تلاش مذبوحانه بيشتري براي پنهانكاري انجام مي دهد كه ثمري ندارد.
حسادت و بدجنسي ژرژ در زماني كه كودكي شش ساله بوده زندگي مجيد شش ساله را تباه كرده است ؛ مجيدي كه در يك سيكل معيوب سياسي و اجتماعي پدر و مادر مهاجرش را در "La Nuit Noir" "شب سياه" در اكتبر سال 1961 در يك اعتصاب سراسري الجزايري ها از دست داده است؛ جايي كه دويست مهاجر توسط پليس به رودخانه ريخته شده اند. اين واقعه تاريخي مصيبت بزرگي نمي شد اگر حسادت ژرژ شش ساله از به فرزند خواندگي پذيرفته شدن مجيد يتيم جلوگيري نمي كرد اما ژرژ با دروغ و حيله چنين اتقاقي را ناممكن مي كند. اين حيله ويرانگر اين است كه با خشونتي پنهان مجيد را كه طبعي آرام و به روايت فيلم "نا پرخاشگر" دارد را وا مي دارد تا سر خروس شيطان خانه بورژوايي پدري را ببرد و مرگ تدريجي و دردناك خروس بي قرار و سر بريده و فوران خون چنان ضربه ي رواني بر مجيد وارد مي كند كه حتي در مقابل تروماي ضرب و شتم براي به زور بردنش به پرورشگاه چيزي نيست.
اين اثر بر مجيد باقي مي ماند و ما نتيجه اش را در شيوهي خودكشي او در چهل سال بعد مي بينيم. اگرچه پيش از اين از نگاه دوربين ويدئويي گريه و رنج او را پس از خروج ژرژ از اتاقش ديده بوديم.
هانكه تلاش مي كند تا از اثر پنهان و مخرب اين خشونت ها بگويد و براي همين تصاوير خونين درگيري هاي جنگ را پشت زمينه تصاوير فيلمش كرده_آن هم درست در زماني كه ژرژ و آن نگران غيبت پسرشان هستند_ تا گريزي به اين حقيقت داشته باشد كه اين خونها و خشونتها اثري موقت ندارند و فاجعه تا سالهاي طولاني ادامه خواهد داشت؛ خشونتي كه بر خلاف فطرت آدمي است و لاجرم او را به هم مي ريزد و نكته مهم ديگر اين كه عاقبت آن گريبانگير همه مي شود و هيچ كس در يك سرزمين جهاني ازتبعات آن بي بهره نيست. اين اشاره در فيلم ديگري از هانكه هم گفته مي شود به اين شكل كه ديدن صحنه ذبح جانوري، موجب قتل دختري به آن شيوه مي شود.
خيابان لنين! خياباني است كه ژرژ را به خانه مجيد در محله هاي فقير نشين مي برد. ژرژ به خاطر ترس، مجيد را رديابي مي كند در حالي كه مجيد با دريافت واكنش هاي انفعالي ژرژ در مي يابد كه "ژرژ عوض نشده است." او قصد انتقام ندارد بلكه ناميدانه آرزومند است كه ژرژ حقيقت را دريابد اين را كه منش و خودخواهي ژرژ چگونه زندگي انساني او را نابود كرده و درد و رنجي عميق را به او تحميل كرده كه رهايي از آن ناممكن است.
ژرژ كه شخصيت كاذبش به شدت به خطر افتاده به دست و پا افتاده و در واقع حقيقت نيست كه آزارش مي دهد بلكه ترس و خودخواهي است. خشونت او لحظه به لحظه بيشتر مي شود و به تهديد و ارعاب روي مي آورد به شكلي كه اين واقعيت از ديد تهيه كننده برنامه هاي او هم پنهان نمي ماند و يا از نگاه پسر هوشمند مجيد كه دريافته است كه ژرژ هميشه تهديد گر است.
هانكه در صحنه هاي بسياري ژرژ را در تاريكي نمايش مي دهد و ما چهره ي او را نمي بينيم شايد به اين دليل كه بدانيم چهرهي واقعي او از ديد ما پنهان است. خشونت و پنهانكاري حقيقت شخصيت ژرژ است كه او بر روي آن ماسكي يك مرد خانواده دوست و موفق در اجتماع را گذاشته است. در تدوين فيلم تلويزيوني هم با سانسور او روبه رو مي شويم كه اگرچه در واقعيت تدوين امري بديهي و لازم است اما هانكه آن را در فيلم به شيوه خودش گنجانده تا بر پنهانكاري ژرژ تاكيد كند.
خودكشي تكان دهنده مجيد نقطه اوج اين فيلم است و ما به هيچ وجه انتظار آن را نداشته ايم ( اگرچه در نماهاي قبلي افسردگي مجيد و روحيه آزرده اش را ديده ايم.) آيا اين واقعه ي خشن و مخرب بر ژرژ تاثير مي گذارد؟ چرا مجيد جلوي در ورودي اين كار را انجام مي دهد و چرا مي خواهد كه ژرژ حتما در صحنه خودكشي او حضور داشته باشد؟ آيا ژرژ به اين معرفت و شعور مي رسد كه با مجيد چه كرده است؟! آوراگي ژرژ پس از اين واقعه در شهر به اين علت است؟
ما پوستر سينمايي را در نماي حضور او در تاريكي جلوي فروشگاه مي بينيم كه در آن فيلم "دو برادر""deux freres نمايش داده مي شود. شايد اين اشاره به اين موضوع دارد كه او برادر كشي كرده در حالي كه اگر بر روند فرزند خواندگي مجيد تاثير نمي گذاشت ،مي توانست برادر مجيد باشد . مجيدي كه به سبب يتيمي از تحصيل و زندگي موفق محروم شده و عقده هايي عميق دارد كه هرگز باز نشده اند.
دردناك اين است كه ژرژ تا آخر هم آن چه را كه بايد از اين واقعه درك كند ، درك نمي كند؛ حتي با اين كه مجيد به خاطر آن به شكل فجيعي خود را سربريده است! در سكانس سكوت در آسانسور ما تصاوير پسر مجيد و ژرژ را در آينه مي بينيم و منتظر حادثه اي خشونت بار هستيم و نمي دانيم كه در پنهان ذهن اين آدمها چه مي گذرد. سر انجام پسر مجيد از عاقبت پدرش و اثر بر وجدان ژرژ سخن مي گويد؛ ژرژي كه تنها با دو قرص و خوابيدن بي مزاحمت در تاريكي ، دردِ وجدانش آرام مي گيرد. ژرژ به خونسردي پرده ها را مي كشد و باز تاريكي و ظلمات را بر مي گزيند؛ اينجا هم مثل درگيري با سياهپوست دوچرخه سوار"اشاره مستقيم يه آميختگي نژادهاو اجتماع چند مليتي بدون درك و احترام متقابل " ژرژ نمي خواهد بپذيرد كه خودش هم خطا كرده و خطا مطلقا و تنهابه طرف مقابلش منسوب نيست(ديالوگ همسر ژرژ اين را بيان مي كند.)
اما خواب و رويا او را به مزرعه پدر مي برد آنجا كه مجيد را به زور و با ضرب و شتم از خانه به پرورشگاه مي برند؛ به هر حال حقيقت حقيقت است و از حافظه تاريخ پاك نخواهد شد. در صحنه هايي از فيلم كه چند بار عقب گرد فيلم ويدئويي را مي بينيم هم شايد اشاره ديگري به همين مطلب است و آن اين كه اگرچه آن چه اتفاق افتاده، گذشته است اما هميشه بازگشتي است حتي اگر در رويا و با كابوس باشد.
در نماي ايستاي چهار دقيقه اي آخر فيلم، فرزند خانواده و پسر مجيد را مي بينيم كه گفت و گو مي كنند؛ ظاهرا پسر مجيد چيزي را توضيح مي دهد و يا دارد پسر ديگر را كه جثه كوچكتري از او دارد، متقاعد مي كند. شايد رابطه ي اين دو كليد حل معماي نوارهاي ارسالي و محمل فيلم پنهان باشد اما، به نظر می رسد که برای هانكه اين مهم نيست و لزومي به پرداخت آن نمی بیند ؛مهم حقيقت پنهاني است كه آشكار شده است.
انتخاب هوشمندانه "دانيل اوتوي" براي نقش ژرژ درك بالاي هانكه را مي رساند چرا كه اين هنرپيشه معمولا شخصيت مثبت است و مخاطبان سينمايي او را دوست دارند و ما در نقش هايش با او همدردي مي كنيم و توقع نداريم كه در وراي اين شخصيت خوب ، خشونت، پنهانكاري ، ترس و پستي پنهان باشد.
بازي "موريس بنيشو" در نقش مجيد هم تحسين برانگيز است.. آشفتگي و چاقي اين فيگور براي نمايش يك شخصيت سرخورده و افسرده كارا است. اين كه ژوليت بينوش خودش براي همكاري با هانكه و بازي در فيلمهاي او داوطلب شده هم معني دار است؛ بينوش پس از تجربيات گرانبها با كيشلوفسكي و بقيه.. تفاوت فيلم خاص ، ارزشمند و ماندني را مي داند.
هانكه در پنهانش فيلمي سرگرم كننده ، جذاب و دوست داشتني نساخته اما، فيلمي جدي و با پيامي انساني و امروزي ساخته است كه به شدت معضلات عصر ما را در بردارد.
روابط سست و سرد خانوادگي و دوري افراد از هم، ترور شخصيت با فيلمينگ كه از ترفندهاي رايج عصر ماست و مهم تر اين كه اشاره به فضاحت جنگ نابرابر، خشونت ها ، خونريزي ها، تحقيرهاي نژادي و طبقاتي است كه دیر يا زود گريبانگير همه خواهد شد و فرزندان فردا به تساوي از ندانمكاريهاي گذشتگان خود آسيب خواهند ديد .
و لاجرم اين كه علاوه بر وجود ثبت كننده و شعور پنهان و رسواگر، ظلم پنهان و.... (که ما در نگاه نخست و یا سطحی از آن غافلیم)، نفس پنهان در انسانها حقيقتي است كه به شدت در پشت ظاهري دورغين و فريبنده پنهان است. نفسي كه گاهي بسيار ظالم، اصلاح ناپذير و خشن است و بالقوه مي تواند آدمها و ودنيا را به خاك و خون بكشد.
یادداشتی بر داگویل
داگويل و دين
واژه گريس كه نام قهرمان فيلم است ، علاوه بر لطافت و شكوه و زيبايي به معناي بخشش و عفو الهي است كه طبق آموزه هاي مسيحيت(رومن كاتالويك) شامل حال همه، حتي آن هايي كه سزاوار نيستند، مي شود.(Unmerited favor)مسيحيت پنج فاكتوري را كه هر كدام به تنهايي موجب بخشش و عفو مي شود بيان مي كند؛ هر كدام از اين "سولوها" كه در واژه به معناي به تنها يي است، به تنهايي بخشش و عفو را اجتناب ناپذير مي كند، نخستين آن ها "بخشش توسط عفو الهي است"يا
"Sola Gracia , Saved by God's Grace" كه در تفاسير مسيحيان به آن اشاره شده است.
اكثريت مسيحيان پا از اين فراتر گذاشته و به "از پيش بخشودگي" يا Pre-salvation معتقدند. اين كه مسيح با تحمل رنجي بي پايان و به جاي همه به خاطر بشريت مجازات شده و لاجرم نابخشوده اي وجود نخواهد داشت؛ جهنمي نيست و هر كه هر چه انجام بدهد مجازاتي گريبانگيرش نخواهد شد.
در انجيل (Mathew 6:14-15) همچنين از كساني ياد مي شود كه به سبب گذشت و رحمت و عفو نسبت به ديگران بخشيده مي شوند. فون ترير علاوه بر چالش كشيدن مسئله عفو و سلب مسئوليت از خاطي با شيوه خويش اشاره به مضمون اين نوشته در انجيل دارد كه مي گويد:" گريس(رحمت و عفو) توسط شهر پذيرفته نشد و اين نپذيرفتن منجر به لعنت و نابودي شهر شد."(Gospel Of Mathew 11:20-24)
فرم خاص داگويل با نگاه محاط از بالاGod like point of view)) به خانه هايي كه به سبب نداشتن در و ديوار هرگز نمي تواند رازي را مخفي كند و آگاهي دائمي از آنچه در خفا مي گذردو همچنين فرم روايت داستان توسط روايتگري كه همه ماجرا را مي داند و داناي كل است به اين نگاه خداگونه اشاره دارد.
در واقع فون ترير ديوارها را قراردادهاي بسيار ابتدايي در حد مرزبنديهاي گچي مي داند كه هرگز قادر به پنهان كردن رازها و اتفاقات نيستند؛ چشمان خدا همه چيز را مي بيند، گريسي كه در معدن پنهان شده ،تمام قد آشكار است و حتي صحنه شنيع تجاوز چاك به گريس، در معرض ديد كل قرار دارد و يا گريس كه در وانت بار در كنار سيبها پنهان شده از وراي پوشش بار نيز كاملا مشهود است و به قول متن فيلم: "سيب كاملا رسيد ه اي است" كه شيطان به خوردنش اغوا مي كند، همچنان كه آدم و حوا را اغوا كرد.
در تمام متن فيلم، به نخوت و تكبر بارها و بارها هم با واژه مستقيم(Arrogance) و هم به صورت مضمون اشاره مي شود. نخوت و تكبر در آموزشهاي مسيحيان بسيار تقبيح مي شود و حتي در پاره اي از تعليمات بدترين گناه محسوب مي شود. گريس از اين كه با تكبر بزرگ شده ناخشنود است و فرار به داگويل را شرايطي براي مجازات در برابر آن مي داند. لزوم قضاوت و برقراري عدالت نيز از مسائل مهمي است كه فيلم مطرح مي كند. جمله "قضاوت نكن" از جملات اعتقادي برجسته مسيحيان است كه در اين فيلم مورد انتقاد و چالش قرار مي گيرد.
فيلم فون ترير به ابعاد مختلف واژه تكبر و استكبار پرداخته مخصوصا در مكالمه پاياني گريس با پدرش دلايل متكبر بودن گريس بحث و نتيجه گيري مي شود، اينكه "تكبر بخشش" به معناي بخشش كساني است كه سزاوار بخشش نيستند و مجازات حق آنهاست و از اين رو بدترين نوع تكبري است كه پدر گريس مي شناسد.
مجازات يا بخشش؟ مسئله اين است!
فيلم داگويل بي پرده و در صحنههاي زيادي به حق مجازات و مسئله مجازات اشاره مي كند. مثلا گريس به سبب اينكه به تام شك كرده خود را مستحق مجازات مي داند يا خود را مستحق نان صدقه تام نمي داند چون استخوان سگ را دزديده و بايد تاوان آن را پس دهد. جيسون پسر چاك كتك را مجازات عادلانه خود مطرح مي كند و... تام در سكانش پاياني ترس و ضعف و حقارت خود را خصلت غير قابل انكار انساني مطرح مي كند كه سزاوار مجازات نيست!
اما پدر گريس به او مي گويد كه نبايد ديگران را به سبب آن چه خودش را به خاطر آن نمي بخشيد، ببخشد و بايد مجازات را اعمال كند؛اين كه بخشش گريس يك عمل اخلاقي و انساني نيست بلكه به سبب تكبر او است.
مانند فيلم هاي ديگر فون ترير" بس" در شكستن امواج و "سلما" در رقص در تاريكي زن قهرمان اين داستان نيز مسيح وار رنج و مشقت بسيار را مي پذيرد. گريس در مقابل تجاوازات پي در پي به روح و جسمش تاب مي آورد و حتي رام تر مي شود(سمت چپ صورتش را براي سيلي جلو مي آورد) اما بر خلاف فيلم هاي ديگر فون ترير اين رويه را تا انتها ادامه نمي دهد و مجازات متجاوزان را بر مي گزيند. در اين فيلم شايد نمايش پدر قدرتمند و گريس، دخترش، اشاره اي به تثليث مسيحيان هم باشد. پسر مسيح وار است و پدر قدرت مطلق،"خدای گانگستر" عنوان یکی از نقدهای فرانسویان بر این فیلم است که دیدگاه فوق را نقد می کند. پدر، گريس را به اين تفكر راهنمايي مي كند كه بخشش اين موجودات سگي عين بي عدالتي است و حق بخشش گناهكاران، بشريت را به خطر مي اندازد و سزاوار نيست.
فيلم طولاني داگويل كه در يك مقدمه و نه فصل و مدت 177 دقيقه به نمايش در آمد و عده اي آن را خسته كننده و تمام نشدني خواندند، تلاش مي كند تا مخاطب را به جايي ببرد كه خود تصميم ب