تبليغاتX
زبان سینما

زبان سینما

مجموعه یادداشت های سینمایی

ژان ميشل كاره فيلمساز فرانسوي متولد ۱۹۴۸ فيلم سختي هاي زنان را در سال ۱۹۹۲ ساخت. ساختن اين فيلم دو سال طول كشيد و در طي اين مدت او با زندانيان ارتباطي دوستانه برقرار كرد تا زندانيان از رنج هاي خود با او بگويند. اين فيلم در جشنواره فيلم هاي مستند فرانسه  كه دو سال پيش در تهران برگزار شد با عنوان زندان زنان به نمايش در آمد. متن زير ترجمه متن  فيلم است كه من ويرايش آن را انجام دادم.پوستر فسلم

زندان زنان

 

كارگردان: ژان ميشل كاره

 

فلوري مروژيس بزرگترين زندان زنان در اروپا است وهر سال 3000 زن در اين جا زنداني مي‌شوند.%80  ازآن ها معتادند.%60 از آن ها  سابقه‌دارند و %45  از آن ها + HIV هستند.

چندمين باري است كه بازداشت مي شوي؟

ديگر نمي‌شمارم، حدود 20 يا 25 بار.‌ بيشترين مجازاتم 15 ماه بوده است.

و مجازات هايي به مدت  8، 6، 10، 3 يا 4 ماه داشته ام.

 

 به خاطر دزدي دستگير مي شدم. اين جا شديداً افسرده شدم.

 

در انفرادي تنها بودم و نمي خواستم هيچ كس را ببينم. مي‌‌خواستم بميرم.

 

گاهي وقت ها  وا مي دهم، با خود  مي‌گفتم  كه ديگر خسته شدم. ديگر غذا نمي‌خورم، هيچ كاري نمي‌كنم، خودم را نمي‌شويم و كم‌كم در رختخواب تلف مي‌شوم.

 

صبر مي‌كنم، صبر مي‌كنم، صبر مي‌كنم تا بيرون بيايم. تكان نمي‌خورم، هيچ كاري نمي‌كنم، نمي‌خواهم آن ها  را  ببينم، نمي‌خواهم با آن ها  صحبت كنم، كاسه و بشقاب غذا را ديگر نمي‌خواهم. بعد با خودم مي‌گويم كه ديگر بس است، چون اگر افسرده شوم  خيلي وحشتناكه.

 

از كنترل خارخ خواهد شد.

 

آره، از  كنترل خارج مي شود تا به خودكشي برسم. وقتي افسرده مي‌شوم، غذا نمي‌خورم .بعد خودم را مجبور مي‌كنم كه بلند شوم و  اتاق را تميز كنم. خودم را بشويم. همان داستان هميشگي تركيدم، من را بيرون بياوريد!

 

اين كه از هيچي فيلم نمي‌گيرد. اين‌وري شده.

 

بايد يك كمي  تكانش بدهم.

 

فكر مي‌كنم حالا  درست شده باشد، نه؟

 

صبر كن.

 

بله  فكر كنم خوب شد.

 

بله. در هر حال، ولش كن، بايد فكر كنيم كه وجود ندارد.

 

فكر كنم يك ميدان ديد

 

آره، فكر كن اين جا نيست.

 

گاهي، هنگامي كه  مدت طولاني‌اي بيرون نمي‌آييم ، احساس مي‌كنيم كه ديوارها به هم نزديك مي‌شوند.

 

دچار توهم مي‌شويم، ديوانه مي‌شويم

 

براي همين بود كه به تو  مي‌گفتم كه  مشكلات رواني بزرگي دارم.

 

كريستين شاهد است ، گاهي مضطرب مي شوم..

 

وحشتناك

 

احساس مي‌كنم كه  دارم مي‌ميرم. ديوانه مي‌شوم. ديگه نمي‌توانم نفس بكشم، تپش قلب دارم، مي‌لرزم و حالم بد است.

 

رنگش مي‌پرد و عرق مي‌كند، بايد بهش هوا برسد.

 

بله، اگر آن زمان  در را برايم باز كنند، از اين جا مي‌روم.

 

نمي‌‌دانم به كجا ولي مي‌دوم و مي‌روم. خسته شدم، از اين ديوارها خسته شدم.

 

اول ازهمه ما  را مستقيما  به بخش تأديبي بردند. وقتي كه معتاد هستي و دستگيرت مي كنند، فكر مي‌كني كه مي‌تواني ترك كني و بخش تاديبي به يك دردي مي‌خورد. اما چون آن موقع معتاد نبودم برايم عجيب بود، هشيار بودم و همه چيز را مي‌ديدم، ديوارها رو مي‌ديدم. من و برادر بزرگم معتاد شديم. ولي بقيه موقعيت خوبي دارند.

 

برادر بزرگم هم مدت زيادي در زندان بود و توي زندان خودش را دار زد.

 

«به من بگوييد كه  چه كسي مي‌تواند ياد او را از خاطرم پاك كند، او كه تمام زندگي من را مي‌دانست،»

 

فكر مي‌كنم كه آدم هاي زيادي مثل من را به زندان مي اندازند ولي اين راه حل  نيست.

 

وقتي 9 سالم بود يكي از اعضاي خانواده به من تجاوز كرد. به دنبال آن ، پدرم خودكشي كرد و وقتي با اطرافيانم راجع به اين مسئله صحبت كردم ديدم كه دختران زيادي همين مشكل را داشتند.

 

بايد اين مسئله بررسي شود، محاكمه و بازداشت كردن كافي نيست چون وقتي خلاص مي‌شوي اين سنگيني باقي مي‌‌ماند و بايد تحملش كرد.

 

شش روز انفرادي، عجب عذابي!

 

«من به عشق احتياج دارم.»

 

زندگي را زيبا تصور مي‌كردم، قشنگ، راحت تصور مي‌كردم كه با يك شاهزاده عروسي مي‌كنم و بچه‌دار مي‌شوم

 

زندگي را طور ديگري مي‌ديدم. بعد وقتي ناپدري‌ام وارد زندگي ما شد، ديدم كه شاهزادة افسانه‌اي تبديل به كابوسي شده.

 

به من تجاوز شد و من بچه‌دار شدم. البته اين داستان طولاني است.

 

بله ، اين خيلي من را  تحت تأثير قرار داد

 

چند سالت بود؟ 16، 17.

 

نه، 14 سالم بود.

 

14.

 

همش از كانون بازپروري فرار مي‌كردم و اُتو مي‌زدم هنوز مردها را نمي‌شناختم، باور كن.

 

يك بار كه داشتم اُتو مي‌زدم، دو تا عرب  به من تجاوز كردند، باور مي‌كني؟ دو تا عرب كه نژادشون نصف نژاد منه!

 

مادر احمقم گفت: «حالا كه اتفاق افتاده، بچه را سقط نكن».

 

اين حرف برايم خيلي سنگين بود و من بچه را نمي‌خواستم.

 

بعد از آن  مردها را  به جز براي كاسبي  كنار گذاشتم.

 

 با مردها رابطه نداشتم يعني هم جنس باز بودم و با زن‌ها دوست مي‌شدم و از پول مردها استفاده مي‌كرديم.

 

بعد بازداشت شدم، به يك مرد حمله كرديم و پول‌هايش را  گرفتيم، من طلاهايش را هم مي‌خواستم، بهش گفتم طلاها تو  هم بده، نمي‌خواست ، حلقة ازدواجش بود و يك زنجير. من هم نمي‌خواستم ول كنم، يا همه چيز يا هيچ چي. من طلاها رو هم  مي‌خواستم. دوست هايم فرار كردند چون ديدند كه دارد خطرناك مي‌شود . من يك چاقو ضامن‌دار در جيبم بود. وقتي مرده ديد كه دوست هايم رفتند، لباسم رو چسبيد و گفت: «تو اين جا مي‌موني.» من ترسيدم، چاقو رو از جيبم بيرون آوردم و زدم پايين شكمش. يارو افتاد.

 

من هم نمي‌توانستم بدوم و فرار كنم. از ترس خشكم زده بود. پليس آمدو خيلي راحت بازداشتم كردند و با ميني‌بوس بردند. 36 ماه بازداشت بودم. اولين بارم بود.

 

شلوغ كردن و از در و ديوار بالا رفتن  رو دوست داشتم. در زندان فلوري به آشوبگري معروف بودم، سردستة همه بودم. به همين خاطر، به مدت 36 ماه،  صبح و ظهر و شب يك آرام‌بخش به من مي دادند.

 

وقتي كه آزاد شدم به قرص‌ها اعتياد پيدا كرده بودم و خيلي مشكل توانستم  كه آن اعتياد را ترك كنم. خيلي جوان بودم.

 

بعد ادامه دادم و دوباره بازداشت شدم، نمي‌خواستم ول كنم.

 

براي من يك مبارزه بود.

 

آزاد مي‌شدم، دوباره بازداشت مي‌شدم، آزاد مي‌شدم، بازداشت مي‌شدم، بازداشت مي‌شدم. بارها و بارها بازداشت شدم.

 

من تنها زندگي مي‌كردم. از پدر مادرم جدا شده بو دم و تنها بودم. مثل بقيه نبودم. ترك تحصيل كردم و مجبور شدم كه  كار كنم  تا بتوانم زندگي كنم و مواد مخدر بخرم. احساس مي‌كردم كه خيلي سريع بزرگ شدم. تا مدتي اين حالت را دوست داشتم ولي بعد ديگر دوست نداشتم. زماني مي‌خواستم خيلي زود بزرگ شوم  اما  وقتي مسئوليت‌هاي يك آدم بزرگ را به من دادند، برايم زيادي بود.

 

وقتي از  مواد مخدر استفاده مي‌كني خيلي زود معتاد مي‌شي و اين جاست كه مشكل شروع مي شود. چون معتادي، مي‌خواهي همه چيز را شوت كني، بايد مواد پيدا كني، بيشتر و بيشتر لازم داري، شخصيتت را از دست مي‌دهي، دوست ها يت را از دست مي‌دهي، ديگر خودت نيستي مثل يك سگ مي‌شوي چون همه چيز رو گم مي‌كني و اين خيلي وحشتناكه .

 

اين جا روحيه‌ات رو خراب مي‌كنند. از يك طرف زنداني هستي و از طرف ديگر از نظر روحي هم  آزارت مي دهند. هم در رساندن نامه ها و هم براي ملاقات ها و هم در مورد روابط خارج از زندان. روحيه ات را داغون مي كنند . هميشه نامه ها را باز مي كنند و مي خوانند. دائم سلول ها را بازرسي مي كنند. اعصاب آدم خرد مي‌شود. اين جا زنداني هستيم و آدم‌هايي ما رو اداره مي‌كنند، هر وقت دلشون بخواهد مي گويند كه بايد سلولت رو عوض كني. حتي اگر با هم‌سلوليت شش ماهه كه داري زندگي مي‌كني و نمي‌خواهي ازش جدا بشي، مجبوري بري بيرون. در زندان، وقتي كه به يك چيزي وابسته مي‌شوي مي آيند و ازت  مي‌گيرند.

 

در تاريخ 28 فوريه به يكي از نگهبان‌ها توهين كرديد، گفتيد كه: «برو گم شو، من قبل از تو اين جا بوده ام، به درك كه مي روي گزارش بدهي و من را به انفرادي مي برند! برو گورتو گم كن، تو فقط يك تازه‌كاري» اعتراف مي‌كنيد؟

 

بله خانم. از ته دل از شما معذرت مي‌خوام.

 

آره ولي نمي‌توانيم اجازه بدهيم كه يكي از صبح تا شب به ما  فحش بده. كافي است  كه يكي از شما عصبي باشه تا ما فحش بشنويم.

 

ديگر تكرار نمي‌شه خانم. اين اولين و آخرين بارم بود.

 

رفته بودم كه به آقاي مدير بگويم كه مدت زيادي خانه مي‌مانم و يك كاري به من بدهند.

 

اين جا؟ منظورتان اين جاست.

 

بله.

 

خب، چون اولين بارتان است، لطفي مي‌كنم و به جاي 8 روز فقط 6 روز در  بخش تأديبي  مي‌نويسم.

 

ولي ديگر تكرار نشود وگرنه  15 روز خواهد شد خدا نگهدار.

 

خداحافظ

 

خانم، دو تكه نان به من مي دهيد؟

 

دو تا؟

 

مرسي. دختره مي‌گفت كه   اين جا  موش وجود دارد . درسته؟

 

كجا؟

 

اين جا.

 

در هر صورت جا نور هاي گنده را  نمي‌خورد  به او گفتيد كه اين جا موش هست؟

 

بله موش هست. موش صحرائي هست، همه چيز هست

 

نان مي‌خواهي؟

 

بله به خاطر  هروئين بازداشت شدم. ولي  اين جا دارو را منظم پخش نمي كنند .. شانسي است، هر وقت كه دلشان  بخواهد پخش مي‌كنند. آن قدر كمبود داشتم كه رگها‌‌يم را  زدم.

 

يك نفر  وقتي ديد كه  دارم رگهايم را  تيغ مي‌زنم گفت: «حقته، همون بهتر كه بميري، زندگي خودته، زندگي من كه  نيست، به خودت مربوطه.»

 

به من گفت:« بمير!».. البته، دلم مي‌خواهد كه ديگر مصرف نكنم و يك زندگي عادي و خوب داشته باشم. نمي‌دانم چه قدر بايد اين جا بمانم. اميدوارم سريع بگذرد. از موقعي كه اينجا هستم، از هيچ چيز  خبر ندارم حتي اسم قاضي ام  را هم   نمي‌دانم.

 

خانم، خانم، حشيشم چي شد؟

 

ديگر حشيش نداريد، تمام شده.

 

واي نه!

 

امروز صبح تمام شد.

 

از بخش پزشكي پرسيدم، گفتن كه

 

خب پس، فردا پخش مي كنند. الان ديگر رفتند و دارو را به  من نداده اند.

 

بيا، حالا امشب هم كمبود دارم. اعصابم خرد مي‌شود. اين جا واقعاً بي‌خودند.

 

همين الان در بهداري به من  گفتند كه به من دارو خواهند داد.. حالا ببين.

 

احمقانه است چون فقط زورشون مي آيد  كه دارو بگيرند.

 

زندان فلوري اينجوري است. عاليه! از زندگي بيشتر متنفر مي‌شويم.

 

فكر نمي‌كنم كه  زندان به كسي تمايل به  انجام كارهاي خوب را ياد بده.اين جا  بيشتر از هر چيزي نفرت را ياد مي‌گيري. فقط همين را  مي‌توانم بگويم. خداحافظ، متشكرم!

 

وقتي درزندان هستي، ديگر فكر نمي‌كني، مغز نداري، مثل عروسكي متحرك هستي، يا اين كه نابود مي‌شي. اين جا يك چشم هست. زن ها نمي‌توانند تحمل كنند كه در هر ساعت روز تحت نظارت يك نگاه باشند. وقتي خواب هستند، توي دستشويي باشند يا وقتي كه خودشان را بشويند. از نظر آن ها، نگهبان ها بد جنس نيستند ولي مثل رُبات ها هستند و  بايد مقررات را اجرا كنند، ديگر زمان معني ندارد. فضا كوچك است ، خودشان رو به ديوار مي‌كوبند،  تا  اعتراض به آن چشم و نظارت را  كه برايشان عذاب‌آور بوده  ،نشان دهند.اين كه تحت نظر بودن رو تحمل نمي كنند و اين كه در زندان يا  قدرت تفكرت رو از دست مي‌دهي و يا اين كه خرد مي‌شوي.

 

اين جا زندگي كردن رو ياد نمي‌گيري. تنها چيزي كه ياد مي‌گيري اين است  كه منتظر سيني غذا باشي، منتظر نامه‌ها باشي، منتظر ساعت 11  باشي براي ناهار و  منتظر ساعت گردش باشي. اين جا ما رو اداره مي‌كنند. وقتي  بيرون مي رويم  ديگر بلد نيستيم از پس زندگي مان بر بياييم. چون در  زندان زندگي مان را به جاي خودمان اداره مي‌كنند. وقتي آزاد مي‌شويم بايد همه چيز را از صفر شروع كنيم، واقعاً از همه چيز پرتيم. مثل اين كه يك بر چسب خوردي و احساس مي‌كني كه هيچ وقت از اين هچل بيرون نمي آيي. ولي بايد اطمينان داشته باشي، اميد داشته باشي، بايد باور كرد و مبارزه كرد. وقتي كه  آزاد مي‌شوي، سخت‌ترين چيز همين  است.

 

خانم ديورس؟

 

بله.

 

آماده‌ايد؟

 

بله خانم، آماده‌ام.

 

دنبالتان مي آيند؟.

 

باشه، باشه، مشكلي نيست. عجب بدبختي‌اي!

 

صبر كنيد من بسته رو بيرون بگذارم، تا  برايم شانس بياورد.

 

خوب، خداحافظ، موفق باشي.

 

مواظب خودت باش.

 

شما هم موفق باشيد. خداحافظ زنيت.

 

خداحافظ زنيت، خداحافظ عزيزم.

 

خداحافظ!

 

آزاد شدن فقط بيرون آمدن از در و خلاص شدن نيست. بيشتر از اين حرفهاست. براي من آزاد بودن سخت‌تر از زنداني بودن است. چون وقتي بيرون آمدي، بايد آزاديت را  نگاه داري و براي من خيلي خيلي سخت است.

 

همه در  زندان همين حرف رو مي‌زنند: « ديگر بر نمي‌گردم، آخرين دفعه است.» ولي من ديگر اين را  نمي‌‌گويم، اين حرف مضحك است ، براي من معني ندارد، مي‌گويند :«حرف زنداني، خالي بنديه.» بيرون همه چيز فرق مي‌كند، با هر چه كه بتواني تصور كني فرق مي‌كند.

 

البته من برنامه‌ريزي مي‌كنم ولي برنامه‌ريزي بلند مدت و نه  درباره جزئيات. چون اگر آزادي را خيلي قشنگ تصور كني بعد از آن  كه آزاد شدي تو ذوقت  مي‌خورد .

 

پس بهتر است كه به جزئيات فكر نكني

 

كي مي‌خواهد ببينتش؟

 

يك كسي از انجمن  خط پيوند.

 

پس به دفتربيايد تا ضمانت نامه رو امضا كند.

 

باشه، مي آيد.

 

من قبلاً هم آزاد شده ام و مي‌دانم كه راحت نيست . چون اصلاً دلم نمي‌خواهد دوباره به اين جا  برگردم ، خيلي مشكله. خيلي مي‌ترسم، خيلي اضطراب دارم چون بيرون آمدن برايم خيلي عجيبه، بايد به يك زندگي متفاوت عادت كنم. من هيچ وقت يك زندگي معمولي نداشته ام، بعد از يك سال حبس، راحت نيست.

 

دلم مي‌خواهد زندگيم با زندگي‌اي كه قبل از زندان داشتم فرق كند و نمي‌دانم اين زندگي  جديد  رو كجا بايد  پيدا كنم. بايد دنبالش بگردم چون خودش به  سراغم نمي‌آيد. فعلاً يك كم احساس خلاء مي‌كنم ولي مي‌دانم كه اگر مواد مصرف كنم حتماً باز بازداشت خواهم شد.

 

سلام!

 

اين جاست. سلام.

 

من لورانس هستم. از 24 دسامبر در  بازداشت هستم. يك سال پيش به خاطر سرقت محاكمه شدم، فرجام خواستم و 3 ماه به من دادند. سوم مارس آزاد مي‌شوم. توي بخش D6E، سلول شماره 4 هستم. توي سلول  3 نفريم.

 

اولين باري كه زنداني شدم به خاطر مصرف مواد بود. وقتي من را  گرفتند، يك قاشق داشتم و بازوهايم زخم بود. ولي مواد نداشتم. من را  به  زندان بردند كه ترك كنم. و سرانجام،  دفعه قبل، زندان من را  از مرگ نجات داد.

 يكي از اين ها بود.يا مرگ ، يا بيمارستان، يا زندان. بالاخره زنداني شدم و اين بهترين حالت بود چون حالم واقعاً خراب بود. هر چه بيشتر اين جا  مي آيم ،انزجار م  بيشتر مي شود . چون به هيچ دردي نمي‌خورد. فكر مي‌كنم كه ما رو وحشي‌تر مي كند. به در و ديوار زدن فايده ندارد. گاهي، بعضي از دخترها كه كمبود دارند،  به در مي كوبند. فكر مي‌كنند كه اين كار فايده اي  دارد ولي بر عكس،  عذابمان را بيشتر مي كند .تازه، ممكن است  كه به انفرادي بيفتيم .

 

من اين جا مي‌توانم خودم را اداره كنم. وقتي جوان بودم، اين چيزها رو نديده بودم. يك مَرد، يك مرد گنده به من  پيشنهاد كرد كه باهاش برم. من هم رفتم. برا ي من  همه جور لباس مي‌خريد و ديدم كه پول در آوردن كار آساني است. به همين خاطر ادامه دادم.  روزانه حدود 2000 تا 3000 تا لازم دارم، خرج هتل، مواد، غذا و تاكسي. من نگران فردا نيستم. براي فردا برنامه‌ريزي نمي‌كنم. كافي است كه  براي فردايم، يك كم مواد و پول داشته باشم، و دوباره همه چيز شروع مي شود.

 

از دست مادرم  كه من را پيش يك پرستار گذاشت خيلي ناراحتم.

 

 اگر اين كارو نمي‌كرد شايد من الان اين جا نبودم. همه چيز رو اين موضوع خراب كرد.

 

تا يازده سالگي پيش پرستارم زندگي كردم، در خانوادة ناپدري‌ام هيچ كس نمي‌دانست كه من وجود دارم.

 

مادرم دوباره ازدواج كرده بود. پدر واقعي‌ام را هيچ وقت نديدم. وقتي 11 سالم شد، من را به خانه آوردند و به ناپدري و برادر و خواهر نا تني ام  كه تاآن موقع نديده بودمشان  معرفي كردند .تا 13 سالگي آن جا ماندم و بعد فرار كردن از خانه را آغاز كردم. در  بهزيستي «كورنو» بودم چون نزديك خانه ام  بود. تا 18 سالگي تحت نظارت يك سرپرست بودم، يك پليس. چون سن قانوني 18 سال شده بود.

 

بعدش هم راه خودم را رفتم. تا امروز كسي به من كمك نكرده است، كسي به من چيزي نداده است، هميشه كساني كه مي‌خواستند به من كمك كنند را از خودم رانده ام.

 

به فكر سلامتي‌ام هم هستم. قبلا نمي‌دانستم كه +HIV هستم.

 

حالا كه با AZT تحت درمانم، به فكر افتادم!

 

يعني حالا مي‌داني كه مبتلا به ايدز هستي.

 

بله.

 

وقتي فهميدي از ذهنت چه گذشت؟

 

عكس‌ العمل خاصي نداشتم. نترسيدم.

 

يعني با خودت نگفتي كه: «حالا ديگر  در زندگي ام  كارهايي هست كه نمي‌توانم بكنم؟»

 

چرا، دلم مي‌خواست بچه‌دار شوم. شايد اگر بچه داشتم، الان اين جا نبودم. تنها چيزي است كه حسرتش را دارم. ولي از مرگ نمي‌ترسم!

 

سلام!

 

22 سالم است  و اسمم فوزيه است. پنج سال پيش فهميدم كه +HIV هستم. اين جا زنداني شده بودم و اولش نمي‌خواستند اين را به ما  زنداني‌ها بگويند.

 

ولي من توانستم بفهمم. از پزشك سؤال كردم و گفت:« بله شما +HIV هستيد.» از خشم ديوانه شده بودم. بعد فهميدم كه  4 ماهه حامله‌ام. ولي بچه را نگاه داشتم چون دوست صميمي‌ام در زندان خودش را  دار زد. همان روزي كه اين خبر را شنيدم فهميدم كه حامله‌ام! به خاطر  او و به يادش خواستم كه  اين بچه را نگاه دارم.  يا شايد هم يك بهانه بود و خودخواهانه عمل كردم. گفتم اگر  بچه‌دار نشوم هرگز نمي‌توانم از اين هچل بيرون بيايم. به همين دليل انيس‌رو نگاه داشتم. بچه‌هاي زيادي‌را ديده ام كه موقع تولد HIV+ بودند ولي بعد HIV- شدند. خيلي از دخترهاي اين جا به من اميد دادند.

 

دخترهاي ديگري هم بودند كه بچه‌شان‌را از دست دادند. ولي من اميدوارم كه انيس HIV- بشود. اگر اتفاقي برايم بيفته نمي‌خواهم روي تخت بيمارستان بميرم. مي‌خواهم تا لحظه‌اي كه جان دارم، تا آخرين لحظه لذت ببرم.

 

آن وقت خودم  را مي‌كشم. از اين مطمئنم. با خنده و خوشحالي مي ميرم. دلم مي‌خواهد كه  مردم خاطره خوبي از من داشته باشند. و دلم نمي‌خواهد كه  بگويند كه: « فوزيه يك دختر مريض و زشت و لاغر بود كه توي بيمارستان بستري بود و برايش گل مي‌برديم و   لبخندهاي اجباري تحويلش مي داديم.»

 

نمي‌خواهم كه  دخترم من را اينجوري ببينه. فقط 9 ماهشه، پس مي‌تواند به مادرم عادت كنه. همان بهتر كه به اون  عادت كنه، نه به من.

 

چندمين باري است كه  به اين جا مي آيي؟

 

پنجمين بارم است.

 

اولين باري كه به زندان رفتي چند سالت بود؟

 

14 سال و نيمه بودم. اون موقع بي‌خيال بودم، هيچ هدفي در زندگي نداشتم تا بخواهم مواد رو ترك كنم. ولي حالا فرق مي‌كنه.

 

چون زنداني  بودم كسي لباس بچه  به من  نداد، به جز راهبه‌ها كه يك چيزهايي به من  قرض دادند تا موقعي كه آزاد بشوم. غير از اين چيزي ندارم! بايد كالسكه و چيزهاي ديگر‌را خودم بخرم. دست خالي  بيرون مي‌روم. بايد همه چيزرا از صفر شروع كنم. هم براي من و هم براي موسي شروعي تازه است.

 

بچه را زمين  بگذاريد تا بازرسي تان كنم.

 

خداحافظ خواهر.

 

چه قدر نازه! خب ديگه تمام شد؟

 

بله آخرشه.

 

آخرين باره؟نه؟

 

ديگه هرگز برنمي‌گردم.

 

حالا كه مي‌دونم آزادم، همة چيزهايي كه لازم دارم و  مال منه با خودم مي برم.

 

شمارة سندتون‌رو مي‌دونيد؟

 

2341064 ت.

 

خب، تا بعد.

 

تا  هيچ وقت!

 

آره، تا هيچ وقت.

 

گفت: «تا بعد»!!!

 

از دوشنبه تا جمعه از  ساعت 9 صبح تا چهار بعدازظهر باز هستم.

 

از 9 تا 4؟

 

مركزي است  كه شمارا با يك گروه متخصص شامل پزشك، روانشناس و روانپزشك و ...  در تماس قرار مي دهد.

 

خب.

 كه مي‌توانند براي ترك اعتياد كمكتان كنند.

 

خب مي‌خوام بدانم كه  امشب  چه بايد بكنم. هيچ برنامه اي نداريد؟

 

همين امشب؟

 

بله، همين الآن.

 

الان شما عجله داريد؟

 

خيلي عجله دارم.

 

دچار كمبود هستيد؟

 

بله، حالم خوب نيست.

 

مي‌خواهيد امشب جايي برويد؟

 

بله، بله، به كمك احتياج دارم.

 

خب، الآن خانه خودتان  هستيد؟

 

بله.

 

فكر نمي‌كنم امشب بتوانيم ملاقاتي داشته باشيم.. الآن نمي‌توانيم براي ملاقات يا ترك اعتياد با شما  قرار بگذاريم. شما نمي‌توانيد تا فردا صبح صبر كنيد؟

 

پس شب ها  هيچ امكاناتي  نيست، سرويس تعطيل است؟

 

چرا، در بيمارستان «سنت آن» يك

 

سنت آن، بخش روانپزشكي؟

 

بله، آن جا يك بخش ترك اعتياد دارند.

 

آره ولي آن جا  هم  فقط صبح‌ها باز است..

 

بله فقط صبح. ولي اگر به اورژانس برويد،  به شما  يك چيزي مي‌دهند تا بتوانيد تحمل كنيد. اصلا نمي‌توانيد تا فردا در خانه صبر كنيد؟ نه؟

 

چرا، شايد بتوانم.

 

اگر حالتان خوب نبود تماس بگيريد.

 

باشه.

 

خيلي خوب.

 

باشه، به شما زنگ مي‌زنم.

 

خيلي خوب.

 

مرسي، خداحافظ.

 

مواد مخدر به من كمك مي‌كند، باهاش زندگي مي‌كنم اگر نبود نمي‌دانم  كه چه‌ مي‌كردم، چه جوري بودم. حتي با  مصرف مواد  هم اضطراب دارم.

 

گاهي وقت‌ها كه مي خواهم بخوابم، از پنجره نگاه مي‌كنم و مي‌خواهم خودم را به  پايين  پرت كنم. چيزهاي وحشتناكي به ذهنم مي آيد. ديوانه مي شوم، هذيان مي‌گويم از نظر  رواني، به كمك احتياج دارم. از كسي پول نمي‌خواهم، هيچي نمي‌خواهم. ولي كمك رواني مي‌خواهم، مي‌فهمي؟ من از كسي پول نخواستم، من گدايي نمي‌كنم.

 

الان خيلي اميدوارم. از ماه مي كه زنداني هستم، خيلي‌ها وعده وعيد دادند. ولي اميدوارم  كه  در آخرين لحظه زيرش نزنند و گرنه

 

به خاطر همين در هر ملاقات مي‌گويم كه: « با من روراست باشيد.»

 

قول دادن به درد نمي‌خورد. بهتر است  كه وعده وعيد ندهند ولي  به من  اطمينان بدهند كه كمكم مي‌كنند.

 

چند تا سؤال داشتم، تازه از زندان آزاد شدم و

 

خب، شما  بي قيد و شرط آزاد شده‌ايد؟

 

بله.

 

موازين اجتماعي و مجازات تعليقي شامل حال شما نمي‌شود ؟

 

چرا.

 

دورة آزمايشي داريد؟ خب  به چه مدت؟

 

الآن رفتم بالاو قاضي‌را ديدم.

 

9 ماه.

 

9 ماه تعليقي.

 

پس در اين صورت، هيئت رسيدگي در  طبقة دوم به كار شما رسيدگي مي‌كند.

 

بايد به طبقه دوم بروم؟

 

بله.

 

كافيه! برويد و برايم يك مجوز بياوريد!

 

باشه  مجوز مي آورم.

 

شما داخل شويد، يا با اين ها دنبال كارتان برويد. بياييد داخل.... يا  داخل ، يا بيرون و جلوي در نايستيد.

 

براي واكسن آمده ام.

 

برو واكسن بزن تا ما برويم و مجوز بياوريم.

 

مجوزرو مي آوريد. حالا گم شيد.

 

قرار بود كه جمع بندي داشته باشيم.

 

بله.

 

خب، يكي از چيزهايي كه روز  دوشنبه مطرح كرده بوديد، اين بود كه در كانون مادران وضعيت خوبي نداشته ايد.

 

نه. اول تلاش مي كردم كه  مراقب باشم. چون هر نيم ساعت يك بار  براي ديدن اين كه چه مي كنيم به ما سر مي زنند. هفته پيش، يك هفته نيامدم و به من  فهماندند كه اگر ادامه پيدا كند، بيرونم مي‌كنند. از همين چيزها

 

در صورتي كه در ابتدا سعي مي كردند  كه به من اطمينان بدهند. گفتند:« حق داري هر كاري كه  مي‌خواهي انجام بدهي، هر ساعتي كه  مي‌خواهي برگردي به شرطي كه به ما اطلاع بدهي.» بعد  نا گهان همه چيز عوض شد.

 

مي‌توانم  اين مسئله را با خانم لولان مطرح كنم.

 

بله حتماً.

 

مشكلي نداره؟

 

نه، چون آن  روز با او  صحبت كردم و   گفتم كه اين جا به من  سخت مي‌گذرد.

 

و او چه  جوابي داد؟

 

گفت كه بايد عادت كني و نبايد با  بقيه دخترها راجع به زندان صحبت كني.

 

جدي؟

 

بله، گفت كه نبايد در موردش حرف بزنم به او گفتم كه  دليلي نمي‌بينم. اين موضوع بر من  تأثير گذاشته و طبيعي است  كه راجع به آن  حرف بزنم.

 

بله.

 

سلام.

 

سلام!

 

فندك داريد؟

 

من سيگار نمي‌كشم! دو دقيقه صبر كنيد، برمي‌گردم.

 

مي‌دانستم كه هر كاري كنم. برمي‌گردم. حتي  اگر  سعي كنم كه باز بازداشت نشوم، مي‌دانستم كه بازداشت مي‌شوم. وقتي سابقه‌دار هستي، تا آخرش سابقه‌دار مي‌ماني. آن ها مي‌دانستند كه من قبلا سركار مي‌رفتم و همه مي‌دانند كه براي ما، برگشت به زندگي اجتماعي ساده نيست. ما نمي‌توانيم زنگ دري را  بزنيم و بگوييم: «سلام من از زندان آزاد شده ام، من را  استخدام مي‌كنيد؟» اين جوري نمي‌شود  كاري پيدا كرد، مخصوصاً كاري كه قبلاً داشتم. اين خيال باطلي است . الآن ديگر  هيچ چيز جلو ي من را  نمي‌گيرد. منتظر پايان كيفرم مي‌شوم. نمي‌خوام  هيچ كاري بكنم چون اگر شش ماه ‌را تأييد كنند، خيلي بد مي‌شود. ديگر نمي‌توانم حبس‌را تحمل كنم. من يك بزه‌كار واقعي نيستم.

 

نه، نمي‌توانم كاري بكنم.

 

روي زمين.

 

اگر  كسي ترا بر  روي زمين بگذارد، من نمي‌توانم  به تنهائي بلندت كنم.

 

وقتي به اين جا آمدم  خيلي مي‌ترسيدم. چون اولش نمي فهميدم كه چه اتفاقي مي افتد. وقتي رسيدم با 8، 10 تا دختر بودم كه  همديگر را  مي‌شناختند.

 

از روي سادگي فكر مي كردم كه قبل از زندان با هم در يك جايي آشنا شده اند. ولي نه! اين جا با هم آشنا شده بودند. چون آن ها  سابقه‌دار بودند. كلمة «فوق سابقه‌دار»رو اين جا شناختم. يك سال است كه مي آيند و مي روند..

 

اولين بار در شهر ديژون بازداشت شدم. از 50 زنداني، ده نفرمان معتاد بوديم.  شش نفر ازكساني كه همراهم بودند، ماجرايي مانند من داشتند. از ده نفر معتاد، شش نفر خيلي زياد  است همه شان كما بيش از خانواده‌هاي خوبي بودند. بنابراين براي ملاقات و گرفتن لباس و اين  جور چيزها مشكلي نداشتند. بزه‌كار واقعي نبودند. تنها جرم آن ها مصرف هروئين بود. از هنگامي كه  مصرف مواد را شروع كردم متوجه شدم كه  پدر و مادرم ‌را نمي‌توانم از خودم راضي نگاه دارم. يعني مسئوليت‌هائي كه به من مي‌دادند براي من  زيادي بود. من هم نمي‌توانستم  كه از عهده شان  بر آيم..

 

وقتي به زندان رفتي، پدر و  مادرت چه گفتند؟

 

 بايد برايشان توضيح مي‌دادم پس  نامه مي‌نوشتم. ولي جرئت اين را كه  كه خودم به آن ها بگويم را نداشتم.. مربي‌ام مي گفت. يك نامه از پدرم دريافت كردم .فقط دو كلمه نوشته بود: «به من خيانت شده».

 

كات كنيد، ديگر نمي‌توانم.

 

واي عالي است! چه قدر خوشحالم!

 

سيگارتان رو خاموش كنيد.

 

نوشته: «مي دانم كه چه رنجي مي كشي. اين واقعا  براي تو عذابي است . فعلاً هم  كاري نمي توان كرد. اما ما تنهايت نمي گذاريم. هر كاري  را كه  ممكن باشد براي رهايي تو از اين عذاب انجام مي دهيم، چون خيلي دوستت داريم .و مي خواهيم كه روزي زندگي معمولي اي  داشته باشي، آزاد باشي و از شر اعتياد خلاص شده باشي.»

 

اما چه گونه آدم مي‌تواند  بعد از اين كثافت به يك زندگي عادي برگردد؟

 

«بايد خيلي فكر كني». لازم  نيست اين را به من بگويد،در اين 5 روزي  كه در انفرادي بودم، حسابي وقت فكر كردن داشتم.

 

«سعي مي‌كنيم تا حد امكان  به ديدنت بيايم ولي فعلا اجازه ملاقات نداريم...  بايد به ناپل سفر كنم... هميشه به فكرت هستيم. در مقابل مشكلات قوي باش و اميدت را از دست نده. براي هر مشكلي راه حلي وجود دارد. هميشه اميد هست. ديگران توانستند كه  خلاص شوند، پس تو هم مي‌تواني. صبور باش.» مخصوصا اين كه  كه دادستان حداقل دو سال و حداكثر 10 سال برايم نوشته.

 

«كريستين، خيلي دوستت داريم و از دور مي‌بوسيمت»

 

سه روز ديگه آزاد مي‌شوي، چه احساسي داري؟

 

در مورد آزادي؟

 

بله.

 

 اين كه چه مي خواهم بكنم؟

 

قرار است كه چه اتفاقي بيفتد؟ حتي از جهت فيزيكي؟

 

نمي‌دانم، فعلاً  كه  تحولي است. با خودم مي‌گفتم كه اگر  اين تلگرام نرسد  اشكالي ندارد . بايد فكر ديگري  بكنم. ولي حالا كه رسيده مي‌دا نم كه مي‌توانم وسائلم رو آن جا  بگذارم. تو هم  موجب تغييري شده اي نمي‌دانم.

 

اين مركز، چيست ؟

 

مركز «راپِژ» براي من تلگرامي فرستاده و  وقتي كه آزاد شدم، سرپرستي من را به عهده خواهد گرفت. سوم آزاد مي‌شوم، چمدان هايم پيش آن هاست  و يك هفته در  هتل مي‌مانم. سه شنبه با  آن ها  قرار دارم و بعد تصميم مي‌گيرند كه با من چه كنند.

 

تو اين موقعيت رو چه گونه مي بيني؟ فكر مي‌كني همه چيز دوباره شروع مي شود؟

 

بله، اين طور فكر مي‌كنم.

 

فكر مي‌كني كه دوباره براي كار به«ناسيون»   مي‌روي ؟

 

بله ، حتماً. و گرنه چه بايد بكنم؟ دزدي كنم تا دوباره بازداشت شوم؟ نه!

 

برام عجيب است  كه باز سوار پله برقي بشوم.

 

از اين كه بعد از چند ماه دوباره كار مي‌كني اضطراب داري؟

 

نه، اصلاً. چون اينكا ر م است. شايددر آغاز بودن با يك  مشتري برايم عجيب  باشد. هر دفعه كه دوباره شروع مي‌كنم برايم عجيب است . ولي بعد از دو سه بار عادي مي‌شود.

 

ولي اگر مي توانستم  از همه اين چيزها راحت شوم خيلي خوب مي شد . چه بهتر از اين .. ولي اگر همه اين كارها را ترك كنم، نمي‌دانم  كه چه گونه بايد  زندگي كنم، چه گونه پول در بياورم. بايد پول يك سوئيت يا يك اتاق را فراهم كنم. ولي بعد، اگر كاسبي را ادامه بدهم، پول در مي آورم، آن وقت   با پولم چه كنم؟ اين هم يك مسئله است.

 

بايد فوراً كاري پيدا كنم چون پول خيلي زود خرج مي‌شود. الان تازه مي‌فهمم. وحشتناك است، اين جا تازه ارزش پول را مي‌فهمي.

 

گران است. فكر كنم به مغازه «تاتي» بروم. بهتر است سايز 16 يا سايز نوزاد بگيرم.

 

ببخشيد خانم، شماره 93  در خيابان الكساندر دوما كجاست؟

 

اين جا نيست. اين جا شماره  102 است.

 

شماره 93.

 

دنبال كسي هستيد؟

 

انجمن راپژ.

 

انجمن؟ همان پشت است.

 

سلام!

 

سلام، من لورانس هستم.

 

سلام لورانس.

 

اگر سيگار بكشم ناراحت مي شويد؟

 

ما نه! ولي بعد از ظهر  بچه‌ها مي آيند.

 

خوب پس

 

اگر  ممكن است ، لطفاً سيگار نكشيد

 

در هتل زندگي مي‌كنيد؟

 

بله.

 

كدام هتل؟

 

هتل «فلوري» خيابان پلپورشماره 3.

 

خيابان پلپور شماره 3، خب.

 

مدت اجاره‌اش.

 

يك هفته.

 

يعني شنبه ظهر بايد اتاق را خالي كنم.

 

بله.

 

بله.

 

خب، شما از زندان آزاد شديد. مشكلات ديگري هم داريد؟  به ايدز مبتلا هستيد؟

 

بله.

 

شغلي داريد؟ كار مي‌كنيد؟

 

نه، من بي كارم. مهمترين چيز اين است كه  اتاقي پيدا كنم.

 

بله، ولي كار راحتي نيست. البته ما دنبالش هستيم. فكر نمي‌كنم تا آخر هفته چيزي پيدا كنيم ولي سعي مي‌كنيم هتل بهتري برايتان پيدا كنيم.

 

من نمي خواهم هتل گرانتري باشد! و اين را به علت آدم هايي كه آن جا رفت و آمد مي كنند مي گويم. آن جا چند  زن هستند. من مغرور نيستم، اگر  جانور  هست با حشره‌كش مي كشم ، حتي توي رختخواب من  هم جانور مي آيد.

 

ساس است؟

 

نمي‌دانم، فكر كنم ساس  باشه. يك كم مزاحم است.

 

از هتل بهتر ، مي‌توانيم يك كانون پيدا كنيم يا

 

نه، كانون به دردم نمي‌خورد

 

كانون‌ها و سازمان‌هايي وجود دارندكه در هتل اتاق مي‌دهند، ولي براي مدت  طولاني تري

 

رو راست به شما  بگويم كه من نمي‌توانم زندگي در كانون را تحمل كنم.

 

از زندان بيرون مي آيم  و نمي‌خواهم در  محيط كانون  باشم.

 

با اين شماره تماس بگيريد.

 

از طرف كي؟

 

از طرف امداد آراپِر. وضعيتتتان  را برايشان توضيح دهيد و براي پيدا كردن يك هتل با آن ها قرار بگذاريد.

 

مي‌دانم كه  راحت نيست ولي بايد سعي كرد.

 

اگر نشد چه كنم؟

 

راه ديگري پيدا مي‌كنيم.

 

براي هتل يا كانون؟ جمعه صبح؟ بله، ولي شما مطمئنيد؟.

 

كه برايم اتاق پيدا مي‌كنيد چون من نمي‌خواهم با چمدان هام در خيابان بخوابم.

 

براي يك كانون ديگه وقت بگيريم؟

 

كانون يا هتل؟ كانون نه.

 

نه! كانوني كه در هتلي به شما جا  مي‌دهد.

 

آره، آره، آره.

 

خب باشه.

 

الان يا يك روز ديگر؟

 

الان. همين الان بايد انجام بشه.

 

چون اگر امروز جا پيدا كنم، خيالم راحت مي‌شود.

 

سرويس پذيرائي در هتل.

 

چون شايد  جمعه ساعت 5/9 با من  قرار بگذارند و بگويند كه :« متأسفيم جا نداريم!»

 

البته، البته. به همين دليل بايد راه هاي مختلفي را  امتحان كنيم.

 

من  مشكل ديگري هم دارم،‌ بايد غذا بخورم، فلان، فلان

 

من كسي را ندارم

 

خب پس به اين شماره زنگ بزنيد47703360

 

باشد.

 

 كانوني است  كه در هتل اتاق مي‌دهد.

 

بگوبم كه شما معرفي ام كرده ايد؟

 

زنگ مي‌خورد  ولي جواب نمي‌دهد.

 

الو خانم. ببخشيد مزاحمتان مي‌شوم. الان من در «آرلپر» خيابان الكساندر دوما هستم و گفتند كه براي يك اتاق به شما زنگ بزنم.  خيلي خب، مرسي خداحافظ.

 

مي‌گويندكه اصلاً جا ندارند. نخواستم بگويم شنبه چون نامردي مي‌شد.

 

بله.

 

پس به  نظر شما تا جمعه صبر كنم بهتر است؟

 

همين كه با شما قرار گذاشتند، خوب است! بايد در زندگي خوش بين باشيم.

 

حالا، خودتان هم مي‌توانيد اقدام كنيد

 

كجا؟

 

خب

 

چه اقدامي؟

 

براي پيدا كردن خانه ما  نمي‌توانيم به جاي شما اقدام كنيم

 

مي‌دانم  كه تقصير شما نيست ولي خب

 

ما نمي‌توانيم به جاي شما اقدام كنيم، اگر مي‌خواهيد كار پيدا كنيد بايد به آژانس‌هاي ملي كار كه  مخصوص زندانيان  آزاد شده است، مراجعه كنيد.

 

بله اما با اين دست كسي استخدامم نمي كند.. دستم را  ديده ايد؟

 

شايد بتوانند كار نظافت برايتان  پيدا كنند.

 

من حاضرم نظافت كنم، بچه‌ها رو نگه دارم ولي كسي توي مك دونالد من را  استخدام نمي‌كند.

 

بله، درست است.

 

نمي‌‌توانم صندوق‌دار بشوم، نمي‌توانم از انگشت هايم استفاده كنم!

 

بله، مشكل است.

 

ولي دلم مي‌خواهد كار كنم! ولي بايد پارتي داشته باشم. با اين دست كه نمي‌شود، تازه تحت درمان با AZT هستم!

 

بله، درست است.

 

اگر كارفرما اين را بفهمد ، من از يك آدم عادي خيلي سخت‌تر كار پيدا مي‌كنم.

 

بله، شما همه  مشكلات را.... بله، راحت نيست.

 

از زندان كه بيرون مي آيم  ، مشكلات زيادي دارم ....ولي شما همين طور

 

خب ولي مي‌خواستم ازشما  بپرسم كه گنجة لباس از كجا پيدا كنم چون چاق شدم و

 

اتفاقاً لباس زنانه برايمان رسيده

 

خيلي به لباس احتياج ندارم. بيشتر يك جفت كفش مي خواستم

 

زيادي نيست؟ يك جفت چكمه براي من خيلي گران است، نمي‌توانم بخرم.

 

برات بزرگ نيست؟ اين كفش ها خوبند؟

 

بله ، قشنگ اند، خب، خداحافظ و خيلي ممنون خداحافظ.

 

صبح روز بعد، جسد لورانس را در اتاق هتلش پيدا كردند، او به خاطر  اُوردوز جان داده بود. دو هفته بعد، در گور دسته جمعي قبرستان «تيه» قسمت 104، رديف 22، قبر   شماره 36 ام40 به  خاك سپرده شد.

 

مجبور بودي مدتي در كانون بماني يا اين كه

 

بله .يك قرار داد شش ماهه بود. ولي من فقط سه ماه دوام آوردم. يك روز پايين رفتم و  به آن ها گفتم: «من باردار هستم، يا من را  نگاه مي‌داريد يا بيرونم مي كنيد.» گفتند كه امكان ندارد، شما يك بچه داريد، با دو تا بچه ، مي‌خواهيد چه كنيد؟ وسايلتان رو برداريد و برويد. بعد از آن بود كه دوباره به اين جا بازگشتم.

 

بعد يك روز، پرستاري كه از  بچة اولم موسي نگهداري مي كرد، همون كه توي زندان فلوري زائيدم، بچه را دم در خانه گذاشت .

 

در نتيجه مجبور شدم به اين جا بيايم  و با موسي توي 3 متر مربع زندگي كنم. ديگر نمي‌توانستم. يك ماه تحمل كردم بعد  گفتم كه ديگر  نمي‌توانم اين جا زندگي كنم.  او چهار دست و پا راه رفتن را آغاز كرده بود  و به همه چيز دست مي زد. به سيم هاي برق، خطرناك بود. نمي‌توانست تكان بخورد، دائم مي‌گفتم نه! به اين دست نزن، به آن دست نزن! نمي‌دانستم چه كنم. خواستم به  پرورشگاه بسپرمش، خيلي زود انجام شد چون كه زنداني بودم و قبلاً هم معتاد بودم. توي اين فاصله هم مواد استفاده كردم. اگر قبل  از 18  ماه مي ‌خانه پيدا نكنم، بچه‌ها را به پرورشگاه مي دهند و ديگر  هيچ وقت نمي‌توانم ببينمشان.

 

 از اين كه حقيقت را  بگويم،‌ مي ترسم .مي‌ترسم طردم كنند. آن ها هيچ كمكي به من نمي‌كنند

 

سلام، من شما رو قبلاً ديده ام.

 

من هم شما رو مي‌شناسم، توي بازداشتگاه همديگر را  ديديم درسته؟

 

يك سؤال: شما در كاري تخصص داريد؟

 

مدرك آرايشگري دارم.

 

خب

 

و يك مدرك خياطي صنعتي.

 

فكر مي‌كنيد چه شغلي مي‌‌توانيم پيدا كنيم؟

 

نمي‌دانم، در مغازه‌ها، كساني كه جنس‌ها رو مي‌چينند

 

 پس مغازه داري، خوب؟ چيدن اجناس، برچسب زدن در شمال پاريس، يك كارمند ببينم قبول است

 

باشد.

 

 شغل پيشخدمتي در  رستوران غذاهاي آماده . برايتان  مناسب است؟

 

بله البته. حقوقش چقدر است؟

 

 5595. براي استخدام در رستوران غذا هاي آماده تماس مي‌گيرم. براي خانمي كه الان دردفتر من  است وخواهان شغلي است. متولد سال 57 است

 

34 ساله ام.

 

34 سال! سنش بالاست

 

شوخي مي‌كند! 34 سالگي، سن زيادي است؟!

 

18 تا 25 سال. خوب باشه. پس، وقتي كه خودتان را معرفي مي‌كنيد. برايشان  توضيح دهيد. خب؟

 

چه چيزي را توضيح بدهم؟

 

مشكلاتي كه تا الان داشتيد.

 

نه، نه، نه.

 

 اگر ترجيح مي‌دهيد،  من توضيح بدهم.

 

نه،  براي اين كه من دنبال كار مي‌گردم، براي تعريف زندگي ام به كارفرما كه نيامده ام.

 

بله، باشه، باشه، پس اگر اين يكي نشد، بايد دنبال كار‌آموزي باشيم. در مورد مشكلات جزائي اي كه قبلاً داشتيد چيزي نمي گويم. چند سالتان بود؟

 

34 سال.

 

سلام خانم، هنوز دنبال يك پيشخدمت هستيد؟

 

يك نفر را  استخدام كرديد، خب، پس اصرار نمي‌‌كنم. براي شما خوب شد، براي داوطلب من حيف شد. خداحافظ خانم.

 

يك چيز ديگر را امتحان مي‌كنيم

 

سلام خانم، آژانس كار؟ براي كارآموزي 20 ام ژانويه در باره  فروش وسايل آرايش با شما  تماس مي‌گيرم. شروع شده؟ نه. هنوز نشده خب ببينيد، اين جا خانمي است كه مدرك آرايشگري دارد  و فكر مي كنم كه  اين كارآموزي برايش مناسب باشد.

 

ما آژانسي تخصصي هستيم كه به افرادي كه  مشكلاتي با قانون داشته اند،يا زندان بوده اند و مي‌خواهند دوباره وارد اجتماع شوند، كمك مي‌كنيم و اين خانم، مايلند كه اين دوره را ببيند پس نمي‌تواند تا  از اين كارآموزي بهره‌مند شود؟ بله، بله بله. شما زبان خارجي مي دانيد؟

 

معلومه كه نه!

 

نه، زبان خارجي صحبت نمي‌كنند، اشكالي دارد؟

 

مگر نمي‌بينيد كه اين يك بهانه است؟

 

نه نمي‌خواهم دزدي‌كنم، مي‌ترسم، مجبورم خودفروشي كنم .حالم را  به هم مي‌زند

 

ببخشيد خانم.

 

توي زندگي ام كارهاي بهتر از اين هم كرده ام. اين كار فقط براي به دست آوردن  پول و خريد مواد است. وگرنه حالم را  به هم مي‌زند.

 

پارچه بافي را مي توان  در 5 دقيقه آموخت. ولي بعد بايد بافتن  شال ها رو ياد بگيري، رنگ ها رو تنظيم كني و دو روز است  كه نبافته ام، كمي فراموش كرده ام. وقتي به  شهر «پو» رسيدم ، شروع كردم.  مي‌توانستم در زندان فلوري تا ماه آوريل  بمانم. اما ترجيح دادم  كه به اين جا بيايم ، دوره ببينم. بهانه اي  بود تا  رابطه‌ام  با  پاريس قطع بشود و سعي كنم در  زندان كاري ياد بگيرم. مي‌فهميد؟ حتي اگر بيشتر در حبس بمانم. لااقل سعي خودم رو مي‌كنم!

 

سلام آلن، حالت چطور است؟

 

تو خوبي؟

 

بله. خوبم.

 

همه چيز آماده است؟

 

بله همه چيز حاضر است.

 

پس برويم.

 

 سه ماه و هفت ساعت و نيم. شما آزاد هستيد؟

 

بله، همه چيز را تعريف كردم، كارگاه بافندگي در  زندان، شغل مربي گري قبلاً براي شانِل و ديور كار كرده ام. به من  گفت: خيلي خوب، برمي‌گرديم و ما به خانه او رفتيم. بعد همة‌ دوست هايش را  دعوت كرد و 15 نفري دي يك اتاق بوديم و محيط خيلي خوبي بود.

 

و «فرو» حرف خيلي جالبي زد، گفت:« قبل از اين كه نگاه كنيد، صبر كنيد.» اين آقا مربي هستند و با زن هاي زنداني كار مي‌كنند. پارچه‌ها  را  زنان زنداني مي بافند خواهش مي‌كنم حداكثر  توجه را  داشته باشيد.

 

واقعاً هيجان انگيز بود. وقتي فكر مي‌كني كه برايت   چه   بازار كار خوبي وجود دارد ، براي اين زن ها كه استعداد و ذوق و اراده دارند يك شغل فوق‌العاده است. هر طوري كه  دلت مي‌خواهد در خانه ات  كار مي‌كني، رئيسي بالاي سرت نيست، هيچ محدوديتي نداري

 

من از همين خوشم اومد

 

به همين دليل بود كه  اين كار را به آدم هايي مثل شما پيشنهاد  مي كنند. چون در اين كار محدوديتي نمي‌تواند وجود داشته باشد

 

آره، هيچ شباهتي  به كار اداري ندارد..

 

دقيقاً، و مخصوصاً در اين حرفه، مي‌توانند  عقيده شان را اظهار كنند، تمام چيزهائي را  كه در طول سال‌ها اندوخته اند را  بيان كنند. بافندگي به راستي كه شغلي عالي است.

 

اين آلن موريه از انجمن آران  بود!

 

متشكرم كريستين.

 

 انجمي است كه به كساني كه از زندان  آزاد شده اند، كمك مي كند. از آن جايي كه حالا جزيي از  زندگي من شده است، به نظرم  اين كه در مورد كار و موضعش نسبت به زنداني‌ها صحبت كند، جالب بود.

 

 لطفا خانم ايگلزياس .

 

شما   به اين علت  به اين جا احضار شده ايد كه بعد از  حبس ، برايتان  مجازات تعليقي  در  نظر گرفته شد واكنون تحت نظارت هستيد. در اين مرحله شما را  كمي مي‌ترسانيم چون جرمي مرتكب شده ايد و به جامعه  وامداريد. ولي  از آن جايي كه فكر مي‌كنيم كه شما آسيب پذير هستيد، قانون  اين اجازه را مي دهد كه كه به شما كمك  بشود و اين كار به عهده هيئت مراقبت و رسيدگي به امور آزاد شدگان است.

 

 چيزي كه در اين پرونده  براي من مهم است  اين است  كه بعد از اين، شما نسبت  به كساني   كه از شما شكايت قانوني كرده اند ، مقروض هستيد.

 

بله.

 

همان طور كه مي‌دانيد 3 نفر از جانب  شما متضرر شده اند. طبق اين پرونده، به يكي از آن ها فقط 1000 فرانك بدهي داريد، به نفر دوم 50000 و نفر سوم 10000.

 

 

حالا بايد ببينيم  كه چه گونه  مي‌توانيد بدهيتا ن را پرداخت كنيد. شهروندي كه قبلا بوده ايد، مرتكب عمل خلاف قانون  شده است  و شهروند عادي‌اي كه اكنون هستيد بايد اين خلاف را  جبران كند. بايد به فكرش باشيد.

 

بله.

 

پس براي پرداخت  بدهي  كساني كه از شما شاكي هستند، فرض كنيم درآمد شما 4500 فرانك باشد، گفتيد 1000 فرانك هزينه پانسيون مادر بزرگتان است؟

 

بله.

 

1000 فرانك ديگه هم بايد به شخص  ديگري بدهيد. كه در  پرونده نوشته شده است.

 

براي كمك به دوستم است  كه در فلوري مژوريس  زنداني است.

 

براي وكيل دوستتون؟

 

بله.

 

خوب بعد..

 

بعد... براي غذا...

 

اين براي پانسيون مادربزرگ بود يا  براي پرداخت  اجاره خانه؟

 

نه، فقط براي اجاره. من در طول روز اصلا در خانه  نيستم. حدود 50 فرانك در روز براي غذا خرج مي‌كنم.

 

خيلي غذا نمي‌خوريد؟

 

نه.

 

ساندويچ مي‌خوريد...

 

 بيشتر وقت ها، بله. هزينه رفت و آمد هم هست...

 

زندگي‌اي كه شما داشتيد بر خلاف قوانين كيفري بوده است، حالا، شما قصد داريد كه  به جامعه باز گرديد و بايد همة قسمت‌ها با هم جا بيفتند.

 

بايد اجزاء پازل را سرجايش قرار دهيم تا  شما شروع خوبي در زندگي داشته باشيد. من از شما انتظار ندارم كه 3000 فرانك به  مال باخته  پرداخت كنيد...

 

بله متوجه هستم. با مأمور كه صحبت كرده بودم. گفته بوده  كه مي‌تونم 100 فرانك يا 200 فرانك در ماه به هر نفر بدهم. ولي اين مبلغ خيلي بالاست، 60000 فرانك است . نمي توانم تصور كنم  كه بايد در طي سال‌ها ،200 فرانك پرداخت كنم.

 

بله، ولي شما از نظر مالي به خودتان  متكي هستيد . الآن با مشكلات زيادي برخورد مي‌كنيد ولي كم‌كم مشكلا تتان برطرف خواهند شد.

 

شما گفتيد كه مي‌خواهيد درس بخوانيد. در نتيجه حقوقتان هم  بيشتر خواهد شد  و ديگر  حداقل درآمد نخواهد بود.

 

من مي خواهم تا  شما را درگير  يك پويش اجتماعي كنم. احترام به افراد مال باخته، از احترام به خود شما آغاز مي شود.

 

پس تا بار بعدي كه همديگر را مي‌بينم، سعي كنيد با توجه به مشكلاتتان حتي اگر درآمدتان كمتر از حداقل است، افراد مال باخته را در زندگي و حساب هايتان در نظر داشته باشيد.

 

بله.

 

به شكل قانوني و  به نسبت سهمي كه قادريد كه  پرداخت كنيد.

 

در ضمن شما اين را  در حضور قاضي امضا كرده بوديد.

 

امضا كرده بودم؟

 

بله، 20 دسامبر، كمي پيش از كريسمس.

 

بله...

 

نظري كه من نسبت به وضعيت شما دارم، اين است  كه هيچ مشكلي با قانون نداشته باشيد، چون به ضررتان خواهد بود.

 

نه.

 

من، به عنوان قاضي اجراي كيفر، مي‌توانم وضعيت افراد رو درك كنم. شما يك مرحله نامتعادل را پشت سر گذاشته ايد. ولي هنوز به هيچ چيز اطمينان نيست.

 

بله.

 

ولي در حال حاضر  روش درستي  را در پيش گرفته ايد و ما به شما رسيدگي مي‌كنيم. بعيد مي‌دانم، ولي اگر  روزي7000 يا 8000 فرانك درآمد داشته باشيد، نظارت ما هم سبك تر  خواهد شد.

 

من بدهي ام را پرداخت مي‌كنم.

 

خوب، از حالا بدهي‌ را در  بودجه تان به حساب بياوريد.

 

كي همديگر را  مي‌بينيم؟

 

نمايندة هيئت مراقبت از  پرونده را مي‌بينيد و حدود ماه ژويه شما رو احضار خواهند كرد كه يك جمع‌بندي بكنيد و هزينه  افراد مال باخته رو با هم با هم حساب كنيد.

 

چه اتفاقي افتاده است؟

 

مشكلي دارم، الان دادگاه بودم.... بعدا راجع به اين حرف بزنيم... وقتي از زندان شهر «پو» آزاد شدم دوباره دزدي و استفاده از  مواد مخدر  را شروع كردم. و طبيعتا دوباره زنداني شدم. هر روز هم مجازات هاي  تأديبي از بيخ گوشت رد مي‌شوند. يك روز بالاخره گرفتارش مي‌شوي.

 

اگر راحت بود الآن ديگر اين جا نبودم...خيلي هم سعي كردم.

 

ماه ژانويه دوباره محاكمه مي‌شوم. آخرين باري كه براي محاكمه رفتم، هم كار و هم خانه داشتم. مداركي هم داشتم  كه ثابت مي‌كرد كه تحت نظر پزشك و روانپزشك هستم. ولي برايشان كافي نبود و در محاكمه پدرم را  درآوردند. من منتظر شور نشدم و بيرون آمدم. 4 ماه مجازات  تعليقي   برايم اضافه شده است. و چون قبلا 57 ماه   داشتم حالا 61 ماه دارم. براي من فرقي نمي‌كند. همه آن هايي كه در دادگاه اند  ،مسخره‌اند. واقعا خنده‌ام مي‌گيرد. هر چقدر بيشتر زنداني باشي، براي بازگشت  به جامعه سختي بيشتري خواهي داشت. چون از واقعيت  بيشتر فاصله مي گيري. بعد از زندان بيرونت مي كنند و مي گويند: «حالا برو و به جامعه  برگرد!» بايد يك عالم آدم دور و برت باشد تا بتواني. مخصوصا  با توجه به مشكلاتي كه من داشته ام.با بقيه فرق دارم. البته همه متفاوت هستند، خوشبختانه. انتظار ندارم كه همه چيز رو برايم فراهم كنند، ولي چيزهائي كوچكي هست كه باعث مي‌شود  دوباره سقوط كني. براي دادگاه چيزهاي كوچكي است  ولي در زندگي واقعي، اين چيزها، چيزهايي اساسي است.

 

اگر زندگي رو دوست  نداشتم، تا الان اوردوز كرده بودم.

 

فكر مي‌كني كه الان مي تواني خودت را  بيرون  بكشي ؟

 

آره، اميدوارم. اين همه زحمت بكشي، كه بعدش در جوي بيفتي ! معني ندارد.

 

من از 13 تا 20 سالگي در زندان بودم و به ما  تلقين مي‌شد كه ما فقط يك شماره زنداني هستيم و نبايد حرف بزنيم و هيچ ارزشي نداريم. وقتي سركارم، مردم به من نشان دادند كه من يك آدم عادي هستم، با خودم گفتم كه اگر به من مسئوليت مي‌دهند، پس يعني  ممكن است، پس من مي‌توانم. مردم روي من حساب مي‌كنند و من از اين خيلي خوش حالم و با خود مي‌گويم كه  چه خوب شد كه خودم را  باور كردم. الان به خودم افتخار مي‌كنم. چون 2 سال آزاد بودم، دو سال كامل. در حالي كه كلا قبلا حتي يك سال هم بيرون از زندان نبودم.

 

الان لحظه اي استثنايي است. كسي نمي‌تواند چنين  هيجاني‌ رو احساس كند. فوق‌العاده است. فقط من مي‌توانم اهميت و عظمت آزادي را درك كنم. يك نوع بازگشت به زندگي. واقعاً يك لحظه استثنايي است. بله، من آزاد شدم، ديگر مجبور نيستم به  آن جا بروم.ديگر كسي از من  طلبي ندارد! همش با خودم مي‌گو يم كه من آزاد شده ام. شب‌ها هر ساعتي كه  دلم مي‌خواهد  بر مي گردم. هنوز رفتارهايي هست كه به آن ها عادت نكرده ام. اين تفاوت با مردم كمي مشكل است. چون مردم درك نمي‌كنند كه اين چقدر استثنايي است.

 

من از اين غروب آفتاب بر  روي پشت بام‌ها لذت مي‌برم. سال ها بود اين را  نديده بودم. توي زندان رنگ وجود ندارد. همه چيز سياه و سفيد است. ديگر  نمي‌خواهم كه به زندان بروم. چون بار  ديگر محكوميت  3 سال نيست، 5 سال است. زندان فايده ندارد چون به جاي اين كه از جرم جلوگيري كند، برعكس، ايجادش مي‌كند. چون مردم را سطحي بار مي آورد.

 

حرفي كه مي‌خواهم بزنم خيلي جالب نيست، ولي اگر دوباره به زندان بيفتد، يعني اگر نتواندكه  تحمل كند...

 

در اين صورت كاملا از زندگي من خارج مي شود.. ديگر  نمي‌توانم تحمل كنم. روراست مي‌گويم، ديگر تمام شد. از نظر مادي نه، ولي از نظر عاطفي. اميدوارم كه اتفاق نيفتد. در غير اين صورت همه بدبخت مي‌شويم. ديگر نمي‌توانم به او  كمك كنم.

 

گذشته از كيفر قضائي، فكر نمي‌كني كه  تأثيري كه زندان  بر آدم مي‌گذارد و مشكلاتي كه براي پيدا كردن كار بوجود مي آيند، خودش نوعي مجازات است ؟

 

درست، مي خواستم همين را بگويم ، جامعه  ساختارهاي لازم را براي پذيرش اين تبعيد شدگان ، اين بچه‌ها ندارد. جامعه، خودش معتادها و بزه‌كارانش  را  تغذيه مي‌كند. اصلا با اين وضعيت متناسب نيست. اين مشكل را در تمام زندگيت با خودت حمل مي‌كني. مثلا به نزد كارفرما مي روي و مي گويي: «بله، من از زندان آزاد شده ام، كار كوچكي برايم نداريد؟» چشم‌هايشان گرد مي‌شود! مي‌گو يند  امكان ندارد . ما نمي‌توانيم به شما اعتماد كنيم، شما معتاد هستيد! پس در برابر اين حرف‌ها، تنها راهي كه مي‌بيني اين است  كه بزه‌كاري رو ادامه بدهي. خب، اين تنها راه حل نيست.

 

ولي خيلي‌ها همين راه را  دارند.

 

من اين شانس را دارم كه به من  كمك شده و شغلي دارم...

 

ولي كساني كه دست خالي بيرون مي آيند ، مي‌ترسند. چون مردم يك ذهنيت منفي از زندان دارند و فكر مي‌كنند كه همه  زنداني‌ها خطرناكند.  ولي زنداني‌ها  قبل از هر چيز بيچاره هستند.

 

من تجربه‌اش را دارم، خيلي‌ها فقط براي اين زنداني مي شوند كه از سرماي زمستان فرار كنند و سقفي بالاي سرها شان باشد و غذا داشته باشند. گاهي هم تنها راه فرار از تنهايي و اعتياد  است .گاهي زندان تنها راه حل است.

 

وگرنه، تنهايي با سرنگت مي ميري.

 

كي به اين جا رسيدي؟

 

شنبه.

 

چرا فكر مي‌كني  كه اين جا از زندان بدتر است ؟

 

چون نمي‌توان نفس كشيد. نمي شود به راهرو برويم، هيچ كاري نمي توانم بكنم به جز اين كه در اين تخت بمانم.

 

نمي‌تواني پنجره‌ها رو باز كني؟

 

نه،بر آن ها  قفل زده اند.

 

هيچ اميدي نداري؟

 

حتي ديگر  نمي‌خواهم كه  اميد داشته باشم.

 

چه  شد كه نظرت عوض شد؟

 

6 روز با خودم فكر كردم، جمله‌بندي كردم. ديدم كه ديگه نمي‌خواهم زندگي كنم، هيچ چيز برايم جالب نيست. فكر مي‌كنم همه چيز را تجربه كرده ام...

 

آرزوهايت چه  بودند؟

 

يك زندگي عادي... سفر...

 

وقتي يك جامعه، تابعين خودش رو مجبور مي‌كند كه چه آگاهانه، چه ناخودآگاه، زنداني بودن، حبس، تبعيد و جدايي را ترجيح بدهند، معلوم مي‌شود  كه مشكلي وجود دارد. من، نه جامعه شناسم و  نه سياستمدار.. ولي اين جامعه مي لنگد. من مطمئن نيستم كه موفق شوم تا به جامعه باز گردم . چون فكر نمي‌كنم كه بتوانم  در اين جامعه احساس راحتي كنم. من چه انتخابي دارم؟

 

اين فيلم را به لورانس، يانيك، ورونيك و فوزيه تقديم مي‌كنم، كه از ابتداي فيلمبرداري خواسته يا ناخواسته با مرگ روبرو شدند.

 

براي آن ها برگشت به جامعه ديگر معني نخواهد داشت.

 

از آنيس، كتي، كريستين م.، كريستين پ، سيلويا و سيلوي و همه زنان زندان فلوري به دليل اعتمادي كه به من داشتند تشكر مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 21:17  توسط مریم سپاسی 

؛حلقه؛ ، ؛تا نيمه پاييز؛ و ؛حبيب؛ سه فيلم آخر روز اول جشنواره موج  بودند. ؛حلقه؛ انيميشن 6 دقيقه و سي ثانيه اي كار مهبد زرافشان مضموني ساده و گويا داشت.

 حلقه كوچكي ماهي كوچكي را در بر مي گيرد و حركات آزادانه او را محدود مي كند اما..ماهي كوچك علي رغم در بند اين حلقه بودن آن را زينتي فرض مي كند و بهانه اي براي تفاخر و تكبر بر ديگران تا اين كه همان حلقه بلاي جانش مي شود که آن ماهياني كه او با تكبر و تفاخر از خود رانده و دوستي خويش با آن ها را از ياد برده.. از آن حلقه نجاتش مي دهند و او حلقه را به اعماقي از اعماق دريا پرتاب مي كند و خود را براي هميشه از آن مي رهاند و حلقه مي رود تا دست و پاي ديگري را ببندد و دامي شود براي ماهي ديگري... حلقه می تواند نمادي متافوريك از وابستگي ها و زرق و برق ها و يا حتي پيوند زناشويي باشد که رهايی از آن آدمی را می رهاند و اين که تکبر و فخر فروشی نتيجه نادانی است و بلای جان .... به نظر من جشنواره انيميشن بايد از جشنواره فيلم های کوتاه جدا باشد. چرا كه دنياي آن حال و هواي کاملا متفاوتي دارد...شايد اگر ؛حلقه؛ در جشنواره اي از انيميشن ها به نمايش در مي آمد نظر همه را بيشتر جلب مي كرد .همين طور ؛گل پونه ها؛و بقيه انيميشن هاي به نمايش در آمده در جشنواره موج.. ..اما حضور آن ها در بين فيلم هايی که در وادی های ديگری سير می کردند, به هيچ وجه نمی توانست اثر لازم و قوی داشته باشد .

فيلم بعدي؛ تا نيمه پاييز؛ داستاني 11 دقيقه اي كار پدرام صوفي بود كه از حضور يك هنرپيشه حرفه اي به نام جمشيد شا محمدي هم بهره داشت. نوستالژي دستمايه اين فيلم است. شهرداري مي خواهد خانه اي قديمي را كه از حضور خاطرات تلخ و شيرين پر است ,خراب كند و تلاش هاي دختر پيرمرد كه راوي اول فيلم است براي حفظ اين خانه بي نتيجه مانده است و مرد در انتها با عكسي خانه خاطرات خويش را ترك مي كند تا كلنگ ها بر خانه فرود آيند و شايد تنها نكته اي كه با نبود توضيح راوی اول فيلم که دختر پيرمرد است مبهم مي ماند اين است كه شهرداري موجب خرابي خانه است و نه چيز ديگري که توضيح اول فيلم را غير موجه می کند..مسئله ديگر جزيياتي است كه پيرمرد از زواياي خانه به ياد مي آورد اين که آيا خرابي خانه، ذهن پيرمرد را نيز از خاطراتش تهي خواهد كرد؟ اين كه ما هر روز جايي را ترك مي كنيم اما خاطره ش را به ذهن مي سپاريم.. شايد غم و اندوه اين نوستالژی برای منتقل شدن به بيننده به هنرپيشه شکسته تری نياز داشت ..نمی دانم اما..فيلم تا نيمه پاييز چيز بيشتري جز اين نداشت. گو اين كه بعضي از صحنه هاي فيلم بالقوه عكس هاي زيباي بي كم وكاستي بودند با کادر و نمايی عالی اما فيلم هيچ شوري را حداقل در من بر نيانگيخت و دستمايه هيچ نوع تفكر جديدي هم نشد.

آخرين فيلم روز اول فيلم ؛حبيب ؛ داستاني نيم ساعته اي كار مهدي محمدي بدر آباد بود.. داستان پيرمرد تنهايي كه از شهر و دغدغه هايش گريخته و در حاشيه اي زندگي مي كند . مرد جوان موتور سواري كه شير فروش است هر روز صبح با آواي موتور خود خواب و آرامش او را مي آشوبد و آزارش مي دهد . پيرمرد به تلافي و جبران بر مي آيد تا آن كه جوان گم مي شود و ديگر نمي آيد و پيرمرد دلتنگش مي شود و...
حبيب علي رغم سوژه اي بسيار جالب و آموزنده از اين جهت كه مكان و زماني تصنعي براي زندگي پيرمرد ساخته است قابل انتقاد است. اتاق پيرمرد ,عكس هايي كه بالاي تخت پيرمرد به صورت چليپا چسبانده شده, فضا سازي مصنوعي اي است كه با شخصيت پرداخته شده پيرمرد سنخيتی ندارد و باور نكردني به نظر مي رسد.
حبيب كه نام جوان مردم آزار است اشاره اي ايهام وار به دوست و محبوب دارد كه از آن جايی که تنهايي پيرمرد بزرگ است, اين سر به سر گذاشتن هاي حبيب موجد ماجراهايي در زندگي خالي پيرمرد می شود كه آن را از يكنواختي و پوچي مي رهاند. اين سر به سر گذاشتن هایي که گاه با آزار به هم می آميزد, جزيي از زندگي پيرمرد تنها و پر كننده پياله زمان بي رحم مي شود و با گم شدن حبيب زندگي پيرمرد آن چنان خالي و بی ماجرا مي شود كه به همان كلانتري و همان اتاقي كه روزي براي شكايت از حبيب رفته بوده مي رود تا از پليس براي يافتن اين گم شده ياري بطلبد. پيرمردي كه با سماجت تمام در صدد انتقام از حبيب بوده و حتي بر پل دوباره ساخته او ميخ مي گذارد تا موتور حبيب را سرنگون كند, بي حبيب طاقت از کف می دهد و كلافه می شود .
اشاره به ساعت و گذشت زمان و برنامه هاي تغيير ناپذير زندگي پيرمرد نقش كليدي در بيان پيام فيلم ساز دارد. اين كه حبيب زن و بچه دار شير فروش که وضع مالی خوبی ندارد سر به سر پيرمرد مي گذارد, سوال برانگیز است .حبيبي كه اصلا شخصيت پردازي نشده و شعار گونه مي گويد كه ماشين را قفس مي داند و موتور قراضه اش را به آن ترجيح مي دهد.
حبيب داستان بسيار خوبي دارد اما كاش انسجام ، ساختار و فضا سازي طبيعي تري داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:33  توسط مریم سپاسی 

 

؛ماه عريان مي رقصد؛ كار هوشمند ورعي دومين كار نمايش داده شده در جشنواره موج  بود كه البته در جشنواره فیلم آینه  هم به نمایش در آمد و  نگاهي به پديده ايدز داشت كه با نمايش قطعه اي از شعر فروغ از مجموعه ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه كمي دستكاري شده بود آغاز شد.:؛ و اين جهان پر از شياطينيست كه هم چنان كه ترا مي بويند، طناب دار ترا در ذهن مي بافند.؛
فيلم ؛ماه عريان مي رقصد؛ نما آهنگي حدودا 11 دقيقه اي به نظر مي آمد كه مي خواهد از روابط مشكوكي كه عامل انتقال ايدز است سخن براند و شياطين، از نظر فيلمساز و با نگاه به شعر تيتراژ آن، کسانی هستند كه ايدز را بي رحمانه به هم منتقل مي كنند. پرداختن به معضلي مهم مانند ايدز بي شك باارزش و لازم است اما راه هاي انتقال ايدز تنها روابط آزاد مردان و زنان مبتلا نيست. در صحنه اي از فيلم عكس كودكان ايدزي كه در مراحل پيشرفته بيماري اند با صحنه هاي از فيلم در هم آميخته كه بي شك اين كودكان تنها از راه تماس جنسي آلوده نشده اند و حال اين كه فيلم تنها به اين نوع از آلودگي پرداخته است..
تكنيك فيلم ماه عريان است تكنيك خوبی است ايجاد فضاي خطر و بيتابي و استفاده از كامپيوتر در تدوين و ميكس بعضي از صحنه ها به عنوان يك تجربه قابل قبول و در خور توجه است گو اين كه ضعف فيلم نامه و صحنه هاي نما آهنگي تكراري و يك بعدي مشكل اساسي اين فيلم است و به قوت و تاثير گذاري آن لطمه می زند..

؛بوي خاك؛
سومين فيلم روز اول جشنواره موج كار ماجد نيسي مستند 11 دقيقه و بيست و نه ثانيه اي بود كه به مراسمي سنتي در محله اي از محله هاي شهر اهواز مي پردازد كه مردم براي شفاي بيمارانشان هر ساله در آن جا مراسم تعزيه و توسل برگزار مي كنند كه خاك اين محل را مقدس مي دانند و معتقدند كه امام حسين (ع) به اين خاك عنايت خاصي دارد و بيماران لا علاج را شفا مي دهد.
معجزه شفا كه از ديرباز دغدغه اي براي توسل معتقدان به ائمه اطهار(ع) است دستمايه اين فيلم است. چالشي دو سويه بين بيننده و فيلمساز و دنبال كردن اين كه آيا شفا واقعيتي است كه رخ مي دهد و يا نه؟ نكته قوت اين فيلم اين است كه ما نظر هر دو طرف را مي شنويم. آن ها كه به اين شفا باور دارند و آن هايي كه ندارند. دخترك شفا يافته ای كه مي گويد مردم شفا يافتن او را باور ندارند. و مردي جوان كه معترضانه به متوسلان مي آشوبد كه او كرامات ائمه را چيز ديگر و فراتري مي داند و نه تنها شفاي بيماران لاعلاج. شايد اعتراض مرد جوان نقطه اوج اين فيلم باشد كه اين مرد نيز به ائمه معتقد و مومن است و اما از دروغ و فريب درباره معجزه شاكي و آشفته است.و زني كه در محل مقدس پي در پي تكبير مي گويد شايد ذكر پروردگاري را ياد آور مي شود كه هر معجزه اي از او ساخته است. و معجزه آن چيزي است كه ديگران از انجام آن عاجزند مگر آن كه خدا بخواهد و اراده كند.
بوي خاك به علت مطرح كردن دو طرفه موضوع و هم چنين به چالش كشيدن اين باور ,كاري بزرگ و در خور توجه انجام داده است..
موسيقي آغازين فيلم كه همان موسيقي مرسوم در عزاداري های منطقه است با طبل و نوعي ساز بادي اجرا مي شود و با تصاوير نوازندگان با انرژي جنوبي و از زاويه خوب دوربين به نمایش در می آيد.در صحبتي كه پس از پايان فيلم با عده اي از بينندگانش داشتم ،دريافتم كه رابطه خوبي با فيلم برقرار نكرده اند. شايد ديدن هر روزه مراسم عزاداري كه امري مرسوم و متداول در سرزمين ماست نوعی از پيش داوري نسبت به تهيه چنين فيلمي ايجاد كرده باشد. پيش داوري كه شايد بينندگان را از دنبال کردن ماجرايي كه شايد تكراري و مصنوعي به نظر برسد و اما نيست , باز می دارد. به نظر حقير فيلم ؛بوي خاك؛ پرسش و پيامي مهم را در بر داشت كه آن 11 دقيقه و چند ثانيه را   طولاني تر جلوه داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:25  توسط مریم سپاسی 

اين فيلم  کوتاه داستان پيرزني است كه در روستايي از توابع خمين زندگي مي كند و همسرش مش غلامحسين زمين گير است و خاله ايران مسئوليت هاي گذران زندگي را بر دوش دارد.گو اين كه اين درد ايران نيست و درد او تنهايي و غربتي است كه او در زادگاه و خانه خود دارد كه همه از اين ده به شهر كوچيده اند و ده خالي از سكنه و خالي از هر ماجرا و شور و شوقي است. خاله ايران كه قليان كشيدن تنها تفريح اوست بر بيشتر تصاوير فيلم ترانه شكوه مي خواند كه ترانه اش واگويه هاي غربت و تنهايي است و داستان تنها ماندنش در اين سرزميني كه غربتي نبوده و غربت شده است.

در ابتداي فيلم خانواده اي ديگر از ده مي كوچند كه همه داروندارشان در گاري گاري كشي جاي مي گيرد و با خاله بر جاي مانده خداحافظي مي كنند و خاله كه اين كوچ را بارها و بارها ديده به تلخي اين صحنه را نظاره مي كند و انگار كه آن را اجتناب ناپذير مي داند. زندگي يكنواخت خاله در حركت بي عجله براي آوردن آب از چشمه و شستن تنها يك فنجان و يك سيني در تمام فيلم از اين بيهودگي و يكه بودن مي گويد. ..تنهايي و غربت او در گذر از ساختمان هاي مخروبه و خالي مانده ده مانند مدرسه ده با به ياد آوردن صداهاي جاري در آن فضا هايي كه روزي پر بوده اند در هم مي آميزد. كوره اي كه آتشش سرد شده و هياهوي كودكاني كه نواي زندگي بوده است و ديگر نيست. همه رفته اند و كسي بر جاي نمانده .در عبور از درختي ، سيبي بر زمين مي افتد و پيرزن كودك شاد و سر خوشي را در رويا يش بر بالاي درخت مي بيند كه سيب را با لبخندي براي او می اندازد و شب هايي كه در تنهايي پيري بسيار طولاني تر و آزار دهنده ترند. با اين همه غربت ايران باز شاكر خداست كه هنوز مش غلامحسين زمين گير را دارد و بر بالينش دست به مناجات و شكرگزاري مي گشايد و قانع و صبور است و سيبي كه تحفه درخت است را بر درختي كه مردم نذورات خود را بر آن آويخته اند مي گذارد. و باراني كه دوباره حيات به ارمغان مي آورد نماي پاياني فيلم است و شكرگزاري ايران كه نذرش ادا شده پايان ماجراست.

ايران زن مش غلامحسين است علاوه بر پرداختن به مسئله تلخ مهاجرت به شهرها..به علت نبودن امكاناتي از قبيل آب لوله كشي و ...شايد اشاره بزرگتري به سرزمين مادري ما ايران دارد كه ناخواسته به انزوا تن در داده است .از كار افتادگي همسر و سرپرست ، تنهايي و ياد آوري شكوه و عظمت سرزميني كه فراموش شده و تنها مانده است و وعده هاي بازگشت آن ها كه رفته اند برای ديداري دوباره از خاله و ده كه در يادداشت هاي مينا و مژده اي كه پيام آن ها را بر ديواري كه خاله بر آن تكيه داده و قليان مي كشد مي بينيم ،همگي به ..مفاهيمي برتر از مكان و زماني كه فيلم در آن رخ مي دهد اشاره مي كند و شايد به مهاجرت فراگير تري اشاره مي كند.

استفاده فيلمساز از ترانه اي كه ايران خانم زمزمه مي كند به عنوان موسيقي فيلم و تكرار تصنيفي كه در عين حال روايت و قصه دلتنگي و آن غربتي است كه دنياي ايران به آن محدود شده از نقاط برجسته اين فيلم است . ترانه ايران، ناله تلخ و عميقي است كه نواي درددلي دارد و او با اشك و بغض ديگر بار و ديگر بار مي خواندش..
با اذعان به اين مطلب كه بيشتر فيلم هاي كوتاه به نمايش در آمده از نوعي پر گويي رنج مي برند و همه جاي كوتاه تر شدن دارند و  اين فيلم هم در ابتدا و براي نشان دادن فضاي كوچ و مهاجرت در آغاز اين فيلم از اين پرگويي بر حذر نبوده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:20  توسط مریم سپاسی 

هنگامي كه درباره فيلم ها صحبت مي كنيم. معمولا به اين موضوع اشاره مي شود كه فلان فيلم حرف تازه اي نداشت و يا ندارد. و اين مطلب انگيزه نگارش اين خطوط شد.
شكسپير هملت را بر اساس اسپنيش تراژدي نگاشت. پس هملت حرف تازه اي نبود اما بياني تازه ..قوي و به ياد ماندني داشت و قدرتي كه آن را جاودانه كرد. کسی نام اسپنيش تراژدی را نشنيده و اما همه هملت را می شناسند. نمونه هاي زيادي از آثار كلاسيك جهان بارها و بارها دستمايه فيلم سازان مطرح دنيا شده است. وقتي چندمين نمونه مكبث توسط ارسن ولز ساخته شد همه داستان آن را مي دانستند. مفاهيمي هم چون عشق, خيانت ,تنهايي, نبرد نيكي و بدي از يك طرف و مسائل اجتماعي مثل فقر و فحشا و بيكاري از طرف ديگر همواره دستمايه هنرمندان بوده و هست. دغدغه هاي انساني از آغاز و تا امروز همواره وحدتي داشته اند.


هنرمندان خلاق براي بيان اين دغدغه ها و نيازها و رنج ها و غيره بياني نو مي يابند اما هسته يكي است. مثلا ارباب حلقه ها و فيلم هاي بيشمار ديگري كه بياني نو براي نمايش نبردهاي حق و باطل, فداكاري, ايثار, دوستي و عشق و غيره و غيره دارند پس ممكن است اثري حرف نو نداشته باشد اما نگاهي نو داشته باشد كه پيام رساي آن حرف تكراري باشد. بيان و برداشتي نو كه بيننده و يا مخاطب را به وجد آورد. اين که فيلم سازان بزرگ فيلم را جزييات آن می دانند و نه کليات هم به نوعی به اين موضوع اشاره می کند. طرح داستانی گاهی موضوعی واحد است ولی جزييات و ريزه کاری ها و تصاوير خلاقانه و تکنيک و ... گاهی به خلق اثری نو منتهی می شود که نمونه ای نداشته است.
اين كه سينماي خاص ايران در سال هاي اخير به علت فيدبك خوب جهاني به نمايش فقر و محدوديت هاي اجتماعي و ... پرداخته است و نمايش اين تلخي ها مخاطبان را گاهي بيزار و بی علاقه مي كند به علت نبود بيان تازه و تفكر برانگيز است و نه به خاطر سوژه اي كه تكرار می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:29  توسط مریم سپاسی 



مسواك صورتي كه به كسي تعلق ندارد و همسر سابق شهرام كه در شبي باراني به اقامتي اجباري در خانه سابق خود تن در داده است, از آن استفاده مي كند . يكي از بهانه هاي عنوان آخرين فيلم جيراني است. جيراني كه در چند سال اخير با فيلم هاي قرمز و آب و آتش و ...فعال بوده است در فيلم صورتي آبكي تر از قرمز و ...عمل مي كند.

شخصيت هاي غير واقعي شهرام و سحر و پيمان و ساده انگاري روابط انساني موجود در فيلم , سن مخاطبان فيلم را به گروه سني پايين تری کاهش مي دهد. اين كه راوي داستان جيراني كودكي است, شايد توجيهي بر اين نوع برخورد با مسائل باشد كه مثلا ما وقايع را از چشم آن كودك مي بينيم اما حتي اگر چنين باشد ،اتفاقات فيلم كه به نحو كودكانه اي متقاطع با هم و در لحظات غير واقعي رخ مي دهند , فيلم را به همان قصه هاي كودكانه اي نزديك مي كند كه ترتيب اتفاقات در آن سيری رويايي دارند..مثلا هم زمان با تلفن کودک ,صاحبخانه مادر داد و قال راه مي اندازد. و يا ورود ليلا به زندگي شهرام درست با عوض كردن قفل هاي در آپارتمان اجاره اي سحر و اقامتش در خانه شهرام انجام می شود,اين كه اين زوج هيچ دوست و يا فاميلی به جز پيمان ندارند، اين كه ليلا به سادگي از زندگي شهرام بيرون مي رود و شهرام دنبالش نمي كند و اين كه شهرام و سحر به سادگي و راحتي از هم جدا مي شوند و يا دوباره به هم مي پيوندند، اين كه گذر سال ها بر خود آن ها و روابطشان تاثيري نگذاشته ..و سرانجام خوش قصه كه همه و همه واقع نمايي بسيار ضعيفي دارند.
در آغاز فيلم امير حسين از داستاني مي گويد كه مي خواهد راوي اش باشد. در آب و آتش جيراني هم علي مشرقي راوي داستان است. ليلا مشرقي هم شخصيتي در داستان صورتي است كه منطقي ,مهربان و عاقل است و مثل آب خوردن از زندگي شهرام بيرون مي رود که با شخصیت سرسخت و ماجرا جوی او هم خوانی ندارد. شخصيت هاي موجود در فيلم صورتي از نوعي عقب ماندگی رنج مي برند. كه مخاطب را مي آزارد. شهرام پدر امير حسين شخصيتي خام و ساده انگار دارد و حتي تاتر سياه بازي را لودگي مي داند كه ليلا به ديدگاه او خرده مي گيرد و اما انگار هيچ اتفاقي اين شخصيت را تكان نمي دهد . استفاده از كلمه خر و تو خري و... ما را به ياد آب و آتش و استفاده از كلمه الاغ در آن مي اندازد. گويشی که از هر سه شخصیت محوری داستان می شنويم. عمق روابط آدم هاي صورتي آن قدر كم است كه ما آن ها را موجوداتي خنثي , بی احساس و منفعل مي بينيم و در آب و آتش هم اين انفعال شخصيت حداقل در علي مشرقي وجود دارد.


اين که عنوان صورتی می خواهد به شخصيت های نه قرمز و نه سفيد و اما بينابين و ملايم اشاره کند برای فيلمسازی که قرمزی هم ساخته که پايان تندی دارد همه به نوعی تفسيرند و معلوم نيست که با خواسته فيلمساز منطبق است و يا نه .


بازی رامبد جوان در اين فيلم هم بسيار دوست داشتنی است و حرکات خاص او که در تمام نقش های تلويزيونی اش نيز تکرار می شوند, و آدم را به اين فکر وامی دارد که شايد او شخصيت خود را بازی می کند , شايد بهانه ای برای نشستن تماشا گر بر صندلی سينما باشد اما صورتي عليرغم توقع ما, از فيلم هاي قبلي جيراني ضعيف تر و سطحي تر است . و  به قول بعضی شعور مخاطب را به زير سوال مي برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:9  توسط مریم سپاسی 


« فرش باد» ساخته كمال تبريزي، اگرچه ممكن است در آغاز فيلمي سفارشي و با هدف فرهنگي تجاري خاص به نظر آيد اما خوش ساخت و جذاب است.
قرار است كه فرشي ايراني ، با استفاده از طرح طراحي ژاپني بافته شود تا در مراسمي سنتي در ژاپن به جاي پرده، زينت بخش كجاوه هاي ژاپني باشد. طراح فرش كه زني ژاپني و عاشق هنر ايراني است در تصادفي مي ميرد و همسر و فرزندش به ايران مي آيند تا فرش سفارش شده را به ژاپن ببرند. بافت قالي كه در موعد مقرر بافته نشده، با فكر روزبه نوجوان آغاز مي شود و در مدت 20 روز با تلاشي شبانه روزي و با همكاري همه به پايان مي رسد و در نهايت در سر موعد به جشن ژاپن مي رسد تا آخرين آرزوي طراح ژاپني بر آورده شده باشد.

جدا از سوژه ساده و جذاب، فيلم فرش باد فيلمي روان و خوش ساخت است كه تصاوير زيبا و صحنه هاي لطيف زينت بخش آن است. ديالوگ هاي ساده و كوتاه و شخصيت هاي پذيرفتني و دوست داشتني از نقاط قوت اين فيلم است.اين كه هيچ كدام از شخصيت هاي فيلم سياه و يا سپيد نيستند.
اكبر شخصيتي پذيرفتني و واقعي دارد كه قهرمان نيست و نقاط ضعفي دارد اما دوست داشتني و طبيعي است.
شخصيت مراد خان هم سياه نيست، اگرچه اهل تجارت و ساخت و ساز است اما در نيمه شبي چون گذشته هايي كه بافندگي مي كرده، وقتي بافنده را در خواب مي بيند، بر دار قالي مي نشيند و مي بافد تا كار عقب نيفتد.
توجه به اشتراكات فرهنگي ايران و ژاپن از اهداف اصلي اين فيلم بوده كه در سراسر فيلم ديده مي شود.
استفاده از درشكه در شهري مدرن و در كنار ماشين هاي مدرن،نذز، نخ بازي، عبادت و تعظيم، در آوردن كفش قبل از ورود به خانه، استفاده از چرتكه، خوابيدن بر روي زمين، استفاده از كرسي، دود كردن اسپند اهميت كار گروهي و عشق به خانواده و.... از جمله اين اشارات هستند.

ساكوراي مادر مرده كه فرزند طراح ژاپني است با تمام مراحل بافت اين فرش همراه مي شود و بافت اين فرش با غم ها و شادي ها مي آميزد. تاري از شادي و تاري از غم، و هيچ چيز مانع بافتن اين فرش نمي شود. و بافت اين فرش هم چون زندگي كه هرگز متوقف نمي شود، ادامه دارد.تاري در هنگام عروسي ،و تاري در غم آن جا كه به بيماري ريوي پدر روزبه كه حاصل نشستن بر پاي دار قالي در محيط هاي بسته است اشاره مي كند .

آن چه كه در اين قيلم واضح است اين است كه آدم هاي اين فيلم با وجود غم ها و آرزوهاي نهفته شان آدم هاي بدبختي نيستند با وجود كار و زحمت زياد، نتيجه كارشان كه اثري هنري است باقي مي ماند. در صحنه اي از فيلم ،روحاني عاقد به اكبر مي گويد كه ما ايراني ها در عزاداري و غم دكترا داريم و در شادي حتي ديپلم هم نداريم. شايد فيلمساز به اين نكته اشاره مي كند كه نمي خواهد كه روايتي غمگين و تلخ از بافندگي فرش و زندگي بافندگان آن بسازد.
در هم آميختگي بافت سنتي و مدرن، تصاوير بي نظير از از شهر ديدني اصفهان و بناهاي تاريخي، عبور ماشين هاي مدرن امروزي از كوچه هاي قديمي با بافت سنتي از قابليت هاي تصويري اين فيلم است.
عشق عمومي شخصيت هاي اين فيلم چه در خانواده و چه در دوستي و اعتماد و رابطه عميق آن ها با يكديگر كه زندگي را شيرين و روشن نشان مي دهد ، شايد اين فيلم را به ژانر كودك نزديك كند و آن را بسيار خوش بينانه و سفيد به نظر رساند اما به نظر مي رسد كه فيلم به تمام اهدافي كه داشته است ، دست يافته است.
نكته مهم ديگر اين فيلم استفاده از تصاوير به جاي كلام براي نشان دادن دغدغه ها و آرزو هاي آدم هاي فيلم است. اين كه ما بدون اين كه كلامي بشنويم مي دانيم كه اكبر و همسرش در حسرت فرزند مي سوزند و يا اين كه نرگس نگران و مستاصل بيماري همسرش است.اين كه مرد ژاپني حمايت خود از همسرش را با گذاشتن دست خود بر دست زن هنگامي كه نگران طرح فرش است مي رساند و ...

طنز ابتدايي و ساده فيلم كه ما در جوك هاي قديمي مشابه، آن را شنيده ايم با وجود سادگي به علت قرار گرفتن در جاي مناسب ما را مي خنداند.مثلا در صحنه اي كه اكبر حرف هاي مراد را براي مرد ژاپني ترجمه مي كند و يا پاسخ هاي مرد ژاپني به مراد خان.
اين كه در اواخر فيلم و در رج آخر فرش هركس با بافتن تاري از آرزو ، آرزو يي مي كند و اين كه آرزويي نهفته در هر تار است، سرگذشت زيبايي براي يك اثر هنري است. هنري كه زبان مشترك آدم ها و فرهنگ هاست. در آغاز فيلم مرد ژاپني ارزش كار هنري را به اين مي داند كه هميشه باقي مي ماند و به آدمي جاودانگي مي بخشد.
دو تار آبي و صورتي كه روزبه و ساكورا نوجوان بر اين قالي بافته اند. از پيوند عشقي جاوداني مي گويد كه تا هميشه مثل آن اثر هنري باقي خواهد ماند و اين كه عشق مشترك ترين و جاودان ترين هنر هاست كه به آثار هنري ارزش و معنا مي بخشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:59  توسط مریم سپاسی 

 

 به طعم خاك،ساخته شهرام شاه حسینی فیلم کوتاه داستاني 10 دقيقه اي است كه در جشنواره های مختلفی از جمله جشنواره فجر سیمرغ بهترین فیلم کوتاه را نصیب خود کرده است.این فیلم  با حركت زن باردار و همسر كشاورزش براي آبياري  زمين كشاورزي شان آغاز مي شود. زوج خوشبخت و شادي كه كه نوبت آبياري زمين شان است. اما اين خوشبختي ساده ديري نمي پايد و مرد جوان بر سر نزاع نوبت آبياري كشته ميشود. زن شوي مرده به دنبال قاتلان مي دود و و در جنگي نابرابر مغلوب مي شود.. شوي مرده را به خاك مي سپارد و تن پوش شوي را بر مترسكي مي كند و  سر برشانه سايه مترسك مي گذارد و مي آسايد  و قطعات شكسته آينه هاي شوي مرده كه چشمان مترسك ميشود و زبان او براي سخن با زن داغدار و زميني كه از خشكي به سوي  مرگ مي رود با نزول باران زنده مي شود كه زندگي خاك و آدمي از آب است و زن  بار از دست داده  دوباره  باري مي گيرد كه آب سر آغاز هر باروري و تولدي  است.

نزاع بر سر آب در طول تاريخ و به خصوص در سرزمين ما همواره از واقعيات هاي موجود در جوامع روستايي بوده است و هنوز  هم در اين نزاع هاي متداوال بسياري جان مي بازند. در تاريخ سينما و ادبيات بارها به اين درون مايه اشاره شده ..از گاو مهرجويي و جاي خالي سلوچ دولت آبادي هر كدام به اين جاري شدن خون در جوي اشاره داشته اند..يعني آبي كه بهاي آن خون است. بازي قوي و حرفه اي پريسا بادران ريتم تند و بي سكته داستان و تصوير برداري خوب و فضا سازي مناسب از نقا ط قوت فيلم به شمار مي رود. عبور از شادي و سرخوشي و بي غمي زن باردار به محنت و مصيبت و بي پناهي آن چنان سريع پيش مي آيد كه بيننده را شوكه مي كند . اين كه زني  به سادگي همه چيز خود را  به خاطر بي آبي از دست مي دهد  اما تلاش زن براي بقا و زندگي دوباره كه با باران و باروري همراه است داستان را به يك تعادل جديد مي رساند و از بار دراماتيك آن مي كاهد. داستان به طعم خاك از فضايي كاملا رئال آغاز مي شود و اما به فضايي سو رئال مي رسد. اين كه زن، خود همسرش را به خاك مي سپارد و تنهايي زن دراين مصيبت و عزاي بزرگ  از دنيايي كاملا دروني  سخن مي گويد .چون اين زن بي شك در روستايي زندگي مي كند و او و همسرش تنها ساكنين روستا نبوده اند.. پس فضاي ثانويه داستان از كشمكش هاي دروني  زن هم سخن مي گويند. اين كه فراق شوي مرده  ژرفاي عشق او را به او نشان مي دهد آن چنان كه در شعر تيتراژ فيلم  كه اين جمله را مي خوانيم.

در مجموع  كار به طعم خاك كار خوبي بود كه به عنوان يك فيلم كوتاه از همه دقايق خود به خوبي سود برده  بود و حشو و زوائد  و . صحنه هاي كشدار و تكراري نداشت. اما  اين كه باران بارور كننده زن بارداري است كه بار خويش از دست داده به واقع نمايي  داستان لطمه مي زند حتي با  اين كه باران بارور كننده و حيات بخش پيام نهايي داستان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 9:48  توسط مریم سپاسی 


فيلم « آ.ك » مستندي زيبا از پشت صحنه فيلم « آشوب » ساخته كريس ماركر است. كريس ماركر درباره اين فيلم مي گويد: « دام اصلي در اين نوع فيلمسازي ، اين است كه اسير زيبايي تصاويري شده ام كه خود پديد نياورده ام. اما با اين وجود تلاش كرده ام كه آن چيزي را نمايش دهم كه از زاويه ديد خود ديده ام.»
كريس ماركر فيلم« آ .ك»را در سال 1985 ساخت. تهيه كننده قيلم او سرژ سيلبرمن و فيلمبردار او فرانس ايو مارسكو بودند. فيلم« آ. ك » 71 دقيقه و رنگي است. ويژگي اين مستند اين است كه با به تصوير كشيدن كارگرداني كورو ساوا ،در عين حالي كه مستندي جذاب را ارائه مي كند ، كلاس درسي براي كارگرداني است.
شخصيت برجسته كورو ساوا در عين آرامش، نظم و دقت و جديت زيادي دارد كه ما را به ياد اسطوره هاي ژاپني و شخصيت محكم ريش قرمز مي اندازد.
مقاومت و صبر و پشتكار كوروساوا در سال هاي پاياني عمر كه قهرا آدمي را ناتوان مي كند، در تمام صحنه هايي كه كارگرداني مي كند آشكار و گويا است.
سرما و طوفان هيچ كدام از كار گروهي منسجم و هماهنگ گروه فيلمسازي جلوگيري نمي كند و در تمام صحنه هاي فيلم ، برابري و تلاش يكساني حكمفرماست. همه مي دوند و تلاش مي كنند و نوع تلاش آن ها در شرايط خاص تفاوتي ندارد، همه بار مي برند و در مزرعه كار مي كنند و ...
همكاران قديمي همگي براي همكاري حاضرند گويي هيچ پيوندي با پايان فيلمي پاره نشده است و صدا بردار پير و يا هنرپيشه قديمي آثار قبلي كوروساوا براي يك كار گروهي ديگر همراه اويند. چنان كه ماركر روايت مي كند، « گروه همان گروه قديمي است. »
موفقيت كوروساوا تنها به علت ذوق و قريحه و هنرش نيست. تصاوير گويا و فيلمنامه و بازي و ابزار و نما و ... بدون مديريت عالي به كار نمي آيد. پس كارگردان قبل از هر چيز بايد مدير خوبي باشد. فيلم « آ. ك » بر اين مديريت برجسته تكيه خاصي دارد و علاوه بر پي گيري به تصوير كشيده شدن «آشوب » كوروساوا، منش و شيوه ي كار فيلمساز بزرگي را دنبال مي كند كه انسان خوبي است و با مجموعه ي فيلمسازي رابطه انساني و عميقي دارد. 

برای دیدن صحنه هایی از این فیلم به آدرس زیر بروید

 

http://www.artefrance.fr/dvd/kurosawa_chateau/real/extraifilmbr.ram

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 14:43  توسط مریم سپاسی 

 

 

سرزمين بي نان لوئيس بونوئل شاهكاري بي نظير از تصاوير واقعي و تكان دهنده اي است كه رنج هاي بشري و استضعاف را به شكل بي سابقه اي نمايش مي دهد. اين فيلم بيانيه اي عليه بشريت و كوري اش در برابر استضعاف و رنج هاي آدمي است.

در سال 1932 بونوئل يكي از ماندگارترين آثار مستند جهان را ساخت.

گرسنگي،فقر، جهل ، بيماري ، بي آبي  و نبودن بهداشت ... دردهاي آشكار جمعيت روستايي كوهستاني  در اسپانيا است كه تنها در 100كيلومتري تمدن و انديشه و غنا قرار دارد.

مردم اين ده نان را نمي شناسند و معلم مدرسه براي اجبار كودكان به خوردن آن چه كه متداول نيست بالاي سر آن ها مي ايستد.آب ده همان آبي است كه از كوه مي آيد و چهارپايان را سيراب مي كند و مردم  لباس هاي كثيف و خود را در آن مي شويند. خانه هاي اين ده فقيرانه است و بهترين خانه ي آن  خانه ايست كه اتفاقا در آن رختخوابي  وجود دارد و اين همان خانه اي است كه اتفاقا چهارپايان و ساكنانش با هم در يك اتلق نمي خوابند.

ماه مه كه ذخيره سيب زميني اين گرسنگان ته مي كشد، تنها خوراكي شان گيلاس هاي كال است كه گرسنگي مفرطشان مجال رسيدن آن ها  را نمي دهد. گلو درد ساده اي، دختركي را در ظرف چند روز مي كشد و گواتر و مالاريا كه بيداد مي كند ومردم را آزار مي دهد.

تصاوير به ياد ماندني مادر كودك مرده، كه براي خاك سپاري سرير مرگش را بايد فرسخ ها حمل كنند تا به گورستان بسپارند، حركت دوربين از دست هاي مردي كه يك به يك صليب هاي چوبي كوچك را در گورستان از زير انبوه سبزه ها مي جويد. تصوير عقب افتاده ها و كرتن هاي روستا كه يكي از آن ها از نادرترين انواع عقب افتاده هاست ، تصوير كودك فقير وصله پوشي كه بر تخته سياه روستا مي نويسد: "به داشته هاي ديگران احترام بگذاريد." و تصوير تشنج مرد مالارياي در حين  پاره شدن گلبول هاي قرمز خون كه در سيكل انتشار انگل بيماري در خون بيمار رخ مي دهد، تصاوير فراموش نشدني و هوشمندانه اي  هستند كه هرگز فراموش نخواهند شد. حركت دوربين در نشان دادن رفت و آمد ها از روبرو و پشت سر و همچنين بر فراز سرير مرده ي كودك كه چون گهواره موسي به آب مي سپارند و از آن مي گيرند به زيبايي اين مستند تكان دهنده مي افزايد.

يكي از نكات برجسته فيلم  نمايش و اشاره به  به اين مطلب است كه تنها اشياي لوكسي كه در اين روستا هست ،در كليساي آن قرار دارد كه اشاره اي روشن و انتقادي بونوئل به مذهبي است كه با وجود ظاهري زيبا از التيام رنج هاي بشري عاجز است.

فيلم "Terre Sans Pain " كه در زمان خويش تهيه  ي آن چندين ماه طول كشيد، مستندي  هدفدار است كه به دليل به تصوير كشيدن اين استضعاف و به چالش كشيدن مسببين پنهاني آن از  تعهد فيلمساز خود سخن مي گويد. اين فيلم، مستندي است كه هرگز نظير آن را نديده ايد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 12:22  توسط مریم سپاسی 

چند سال پيش وقتي از زنده ياد مهدي اخوان ثالث شاعر پرسيدند كه ادبيات داستاني ايران در اين سال ها چه كرده است؟ ايشان پاسخ دادند كه به جز دولت آبادي، هيچ.  در اين كه ادبيات داستاني ايران به دليل سانسور دچار افت بزرگي بوده است، شكي نيست اما بر فرض اين كه ما بخواهيم از آثار ادبي ماندگار اين مرز و بوم كه اتفاقا كم هم نيستند ، براي نوشتن فيلمنامه ها استفاده كنيم و بر فرض اين كه خريد آثار ادبي براي نوشتن فيلمنامه آن چنان كه در سراسر دنيا متداول است ، در ايران هم رواج داشته باشد كه ندارد، سانسور به چنين استفاده اي امان نخواهد داد.بنابراين در عمل هيچ فيلمسازي به دنبال استفاده از اين آثار ادبي برجسته براي نوشتن فيلم نامه اش نخواهد رفت.  فيلمسازاني كه از ترس سانسور  علاوه بر اين كه به سراغ آثار ادبي كه قطعا مجوز نمي گيرد نمي روند، بلكه خود را نيز در هنگام نوشتن سانسور مي كنند و در نهايت وقتي اين فيلم نامه سانسور شده  در سانسور از زير آخرين سانسور گرفتن مجوز بيرون مي آيد به فيلمنامه اي ضعيف و بي مايه تبديل مي شود كه فيلمي كه از آن ساخته مي شود ساختار ضعيفي دارد.

 

در تمام دنيا نويسندگان بزرگ و مطرحي وجود دارند كه با وجود توانمندي ادبي، به صورت حرفه اي فقط فيلمنامه مي نويسند كه ما در ايران فيلمنامه نويس هاي  اين چنيني بسيار كم داريم. شايد يكي دو نفري  چون شادروان علي حاتمي كه البته هميشه به تحريف تاريخ محكومش مي كردند و اما بي شك اديبي بزرگ  بود و يا بيضايي كه من به شخصه از طريق و دنياي ادبيات با او آشنا شدم و نه از طريق سينما و ... كه آن ها هم از قيچي سانسور در امان نماندند.

براي تحول سينماي ايران و حضور ادبيات داستاني ما در آن بايد معضل سانسور حل شود تا شاهد فيلم هايي باشيم كه ريشه اي عميق در ادبيات و فرهنگ عامه داشته باشند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 9:29  توسط مریم سپاسی 

 

تادر آر رملو

ترجمه: مریم سپاسی

.................................................

مانند سينما پاراديزوي برنده ي جايزه اسكار، فيلم ملناي تورناتوره در نوستالژي گذشته  به سر مي برد و ماجراي به  بلوغ رسيدن  پسر جواني است كه قهرمان و راوي داستان است. در مجموع هر دو فيلم بر عليه تاثيرات  پشت زمينه اي  پس از جنگ جهاني دوم است. بر بالغ شدن قهرمان جوان داستان و در پي  آن به از دست دادن بي گناهي و معصوميت او متمركز مي شود.

اگرچه جنگ تم برجسته فيلم ملناست اما نظرات  تورناتوره در هر دوفيلم بسيار واضح  است. اين كه پس از موسوليني، فاشيسم و اردوگاه هاي كار اجباري معصوميتي چه فردي و چه فرهنگي ممكن نيست. چنان كه تئودور آدورنو سال ها قبل گفته است: " شاعرانه ها پس از آشويتس بربريت هستند."

 

نقص بزرگ سينما پاراديزو در اين است كه در حالي كه روح تحولات اجتماعي و فرهنگي پس از جنگ در ايتاليا را نشان مي دهد،  به اين قانع است كه افراط را در شكست هاي جنسي و هوس ابلهانه قهرمان داستان براي فرار به گذشته اش را بچرخاند. فيلم مالنا به چنين پروازي اجازه نمي دهد. در اين جا گذشته مرده و ساكن نيست و هميشه بر آينده تاثير مي گذارد،بر خلاف سينما پاراديزو اين فيلم بي نتيجگي نوستالژياي خودش را مشخص مي كند.

 

 علاوه بر اين داستان سكر آور عشق رناتو و بيوه ي جنگ ، ملنا، تنها بيان كننده ي روند بيداري جنسي پسر و نخستين عشق ناممكن و بي سرانجام او نيست، رناتو و ملنا ارائه كننده ي روابط اجتماعي و سننتي وابسته به جنس در ايتاليا هستند و همچنين تاثيرات سياسي و فرهنگي كه ديكتاتوري موسوليني بر زندگي مردم گذاشته است.

 

موفقيت ملنا ، نهفته در اين است كه چگونه بدن هاي رناتو و ملنا بدن هايي ملي مي شوند و در مذاكرات خود از نوستالژي موهوم براي ايتالياي آرماني پيش از موسوليني در زماني پس از آشويتس، به داستاني ملي تبديل مي شود.

 

داستان فيلم در روستاي كوچكي در سيسيل به نام كاستل كوتو در حوالي سال هاي 1941 اتفاق مي افتد و ما دلبستگي و شيفتگي رناتوي 12 ساله را به ملنا دنبال مي كنيم كه با پدر پيرش به عنوان تنها فاميل باقي مانده هنگامي كه همسر جديدش نينو به جنگ مي رود، تنها مي ماند.

همان طور كه شيفتگي رناتو به ملنا افزايش مي يابد، شاهد شيطنت هاي قابل پيش بيني دوران جواني او مي شويم كه سرگرم كننده اند، مثل دزديدن لباس هاي زير ملنا و خود ارضايي هاي مداوم او كه موجب حيرت خانواده ي كاتوليك محا فظه كارش مي شود.

 

با ياد آوري كارهاي قبلي تورناتوره در به تصوير كشيدن فانتزي بلوغ، رناتو خود  و ملنا را در نقش قهرمان هاي كلاسيك هالي وود ، تارزان و ملنا مي بيند.پسر گاوچران ملنا را از بومي هاي خونخوار نجات مي دهد و رناتوي جنگنده وفاداري و ارزش هاي خويش را به امپرا طريس ثابت مي كند.

در اين تصاوير اولين چيزي كه به نظر مي رسد اين است كه نوستالژيا قابل تصرف نيست چرا كه اين ماجراهاي عاشقانه سينمايي اشاره اي به اين دارد كه رابطه ي بين ملنا و رناتو دست نيافتني است. علاوه بر اين تعمدا، رابطه ها ي غير روستايي  را كه رناتو در اطراف خويش شاهد است، نشان  مي دهد. در انتها رناتو نمي تواند ملنا را از هيچ كدام از تراژدي هايي كه او را در خود فرو مي كشد، نجات دهد.

 

منزوي و زيبا، ملنا به زودي به  ابزاري براي لذت جنسي  تمام مردان محل و مورد اهانت همه ي زنان محلي  در مي آيد.و به نظر مي آيد كه وجود آن زنان تنها براي اشاعه ي شايعاتي درباره ي عادت هاي جنسي ملنا است.

هر گاه ملنا از Piazza مي گذرد، با نگاه هاي شهواني و صداي سوت مردان و نگاه سنگين و پچ پچ هاي زنان رو به رو مي شود.

پس از اين كه ملنا خبر مرگ شوهرش را مي شنود و پدرش را در بمباران سيسيل به وسيله ي متفقين از دست مي دهد، مي فهمد كه ديگر تكيه گاهي ندارد و ديگر هيچ كس نيست كه از ارزش هاي اخلاقي او دفاع كند و هدف شكار جنسي است. پس از هتك حرمتي كه دندانپزشك شكست خورده از او مي كند، بايد در  دادگاه  از اتهام "رفتار نانجيبانه" كه او را به آن متهم كرده اند، دفاع كند و يا اين كه به مدت دو سال به حبس برود.

اين گزارش ناقص از جايگاه زنان در اجتماع كاتوليك سيسيلي كه به طور كلي زنان را به دو دسته عمده باكره و يا فاسد تقسيم مي كنند، يكي از نقاط ضعف بزرگ فيلم است.

ضعف دوم بزرگ فيلم، هنگامي است كه سرانجام پس از اين كه   جنگ تمام مي شود و  رناتو  به بلوغ و درك   مي رسد بدون آن كه به ملنا  يي  دست پيدا كند كه  تا آن زمان بارها مورد سو استفاده  و بهره برداري قرار گرفته است،مثل هميشه رنج هاي دنيا به مفهوم واقعي از كانال زنان شناخته شده اند.

همچنين مالنا قرباني تاجري محلي مي شود كه شكر و قهوه و مايحتاج عمومي مالنا را در قبال رابطه جنسي به او مي دهد و مالنا به زودي در مي يابد كه خودفروشي تنها چيزي است كه بقاي او را تضمين مي كند و سر انجام براي مرداني كه آب از دهان هايشان راه افتاده،روسپي مي شود.

چيزي كه فيلم از نمايش آن عاجز است اين است كه مالنايي كه عليرغم همه شايعات و بدگويي ها نجيب است، چگونه به سادگي به اين تصميم دست مي يابد ولي اين جا هم همان جايي است كه ماجراي مالنا به حوزه سياسي منتقل مي شود كه شايد تنها دليل توجيه اين تحول در او باشد.

اين كه ملنا نه تنها خود را به مردان محلي كه  او را مي خواهند مي فروشد بلكه خود را در اختيار افسران آلماني كه شهر آن ها را اشغال كرده اند قرار مي دهد. درست مثل دوچه(موسوليني) كه خود را به آلمان هيتلري مي فروشد.

اين جا بدن و داستان ملنا به صورت اجزاي سمبليك ملي در آمده است. سرنوشت ملنا پس از جنگ شگفت آور است و در دستان  زنان كاستل كا تو است. جايي كه وقتي موسوليني از قدرت بركنار مي شود و ارتش آمريكا سيسيل را آزاد مي كند، در يك صحنه تلخ، اين زنان ملنا را به پيازا مي آورند، كتكش مي زنند، سرش را مي تراشند و تبعيدش مي كنند.

 

به علت تاثيرات  پس از جنگ، تماميت ملت بايد دوباره  تضمين شود و اين تاثير در محل كاستل كوتو با طرد بدن فروخته شده ي مالنا انجام مي شود.

اين كه بدن ملنا  و زندگي گذشته اش و اين  خفت و خواري بايد  به نحوي فراموش شود و اجتماع از خاطره اش خلاصي يابد.

ادامه  فيلم، نمايش  اين است  كه چگونه روستا ييان تلاش مي كنند كه تاريخ و نقش هاي خود را  در آن دوباره بنويسند و اين كه چگونه دانش محلي به دانش رسمي و فراگير تبديل مي شود. و ما مي شنويم كه تاجر محلي درباره ي جايگاه ملنا سخن  مي گويد و  زمزمه مي كند كه شايد ملنا كمونيستي است كه به شوروي رفته است.

بر اساس منطق آن زمان ، نزديك شدن ايتاليا به فاشيسم تنها زماني فراموش مي شود كه افكار عمومي بر دشمن جديدي متمركز شوند و به  رويكردي  مانند اين كه كمونيست ها دشمنان  آن ها هستند و هميشه بوده اند ، بپردازند. اين كه  كمو نيست   هميشه آنتي تزي براي هر چيزي در ايتاليا است.

تاجر محلي  كه رهبر يك دسته ي محلي فاشيست در هنگام جنگ بوده به سرعت نقش قبلي خود را،  وقتي كه از او مي پرسند كه آيا حزب جديد او در ضديت با حزب دوران جنگ او در روستا هست و يا نه ، انكار مي كند.

با تمام تلاش هاي همشهريان مختلف كه سعي در فراموش كردن و پا ك كردن نقش هاي خود در هنگام جنگ داشته اند، سرانجام، مالنا به كاستل كوتو باز مي گردد و به عنوان ياد آور هميشگي گذشته در مي آيد.ادامه اي از او و حضورش در حال.

حضور دوباره ي مالنا، خاطره از ياد رفته ي معصوميت از دست رفته را به جمعيت پس از جنگ كاستل كوتو ياد آوري مي كند . گذشته هرگز به سادگي نگذشته است. اين درسي است كه رناتو مي آموزد. و با اين كه در ابتدا مالنا به عنوان ابزاري براي بيداري احساسات جنسي و بلوغ جوانكي به نظر مي رسد اما به وجداني تاريخي تبديل مي شود.

آگاهي به دگرگوني و ميراث گذشته و اين كه چگونه آن ها بر آدم ها و تاريخ ها  چه به شكل فردي و چه به صورت ملي ،اثر گذاشته اند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 9:9  توسط مریم سپاسی 


 

چند سال پيش در مصاحبه اي از يكي از فيلمسازان مطرح سينما نقل قولي خواندم كه سينما را ويترين جامعه مي دانست و از چهره زن در سينماي آن روز ايران سخن رانده بود كه به زن موجود در اجتماع شباهت زيادی داشت. اين گفته خود جاي بحث بسيار دارد و موارد نسخ کننده کننده بسياري حداقل در سينماي ايران دارد كه از حوصله اين بحث خارج است اما ژانر زن بدبخت به تدريج بيشتر و بيشتر در سينماي ايران جا افتاد و دستمايه فيلمسازان بسياری قرار گرفت. زن مظلومي كه دردها و رنج هايش بسيار است و حامي قانوني نداشته و ندارد و قانوني كه هميشه از مردان حمايت مي كند.


در اين كه سينماي پويا بايد آينه اي از اجتماع باشد, هيچ ترديدي نيست. اما چرا ژانر زن بدبخت حتي در ميان زنان طرفدار زيادی ندارد؟ آيا اين رنج هاي زنان نيست كه به تصوير كشيده مي شود تا براي عده اي كه غافلند طرح مسئله كند و به فکرشان وادارد و براي ديگراني كه مي دانند, انگيزه يافتن راه حلي باشد؟ پس چرا نيست؟ براي پاسخ به اين سوال مثالي از سينماي تهمينه ميلاني مي آورم چرا كه فيلم هاي او بسيار به هم شبيه اند و او ابايي از آن ندارد كه ديگر بار و ديگر بار به همان ژانر زن بدبخت و تباه شده بپردازد. پيش از هر چيز بايد بگويم كه فيلم هايش براي نگارنده اين خطوط جالب است و به عنوان يك دوستدار سينما, كارهايش را حداقل از بسياري از كارهايي كه اكران مي شوند, بهتر مي دانم. اين كه در دو فيلم از سه فيلم اخيرش به انقلاب فرهنگي و تاثير آن بر زندگي عده اي اشاره مستقيم داشته و اين كه به سراغ سوژه هايي مي رود كه از وضعيت زنان بگويد را جسورانه مي دانم. اما در بحث هايي كه با ديگران داشته ام, متوجه اين موضوع شده ام كه ... با فيلم هاي او رابطه خوبي برقرار نمي كنند. و از شعار زدگي اين نوع سينما گله مند و خسته اند. شايد پرداختن به واقعيت ها و روابط موجود، شعارزدگي كمتري مي طلبد. شايد نسل سينما دوست ما از ديدن خطابه هاي شورانگيز و حق به جانب خسته اند و شايد در عصري كه آدمي حوصله و طاقت كمي دارد, نياز به مقدمه چيني كمتري پيش از پرداختن به اصل موضوع باشد.

فيلم دايره جعفر پناهي هم فيلمی بسيار اجتماعی و ظريف است که از اجتماع ما و بدبختي هاي زنان در آن می گويد اما آن چنان از حشو و زوائد و شعار و تکلف به دور است كه انگار مستندي را مي بينيم.
روزگاري رمان هاي ده جلدي مورد علاقه كتاب خوانان بود اما امروزه چنان كه شنيده و ديده ايم آدم ها حوصله چيزهايي را ندارند كه حذفشان مشكلي پيش نمي آورد. نوشتن متني با حشو و زوائد مانند ننوشتن آن است. چون کسی به سراغش نخواهد رفت. در حوزه سينما هم باورم بر اين است كه ديالوگ هاي طولاني و آوردن شخصيت هاي رنگارنگي كه شايد نبودشان به فيلم لطمه اي نزند, موجب گم شدن پيام فيلمساز مي شود. هزاران چيز نا مربوطی که حرف اصلی را تحت شعاع قرار می دهد. ژانر زن بدبخت به علت همين شعار زدگي ها و زياده گويي ها و پرداخت تصنعی است كه در نطفه خفه مي شود و نه به علت بي مصداق بودن در جامعه بيمار ما و فرهنگی که مرد را سالار می داند.

و بي شك نسل نويي از هنرمندان به صحنه خواهند آمد كه از تصاوير گويا , موسيقي و ديالوگ هاي ساده و كوتاه براي گفتن حرف هايشان بهره خواهند جست و قضاوت را به عهده مخاطبان مي گذارند بيش از آن كه قضاوت های خود را در فيلم هايشان فرياد بزنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 20:11  توسط مریم سپاسی 

فيلم واکنش پنجم تهمينه ميلاني بيانيه اي بر عليه فرهنگ و قانون جانبداري كننده از مردان است و نه بيانيه اي بر عليه مردان و حال اين كه شايد در نظر اول چنين به نظر برسد. زنان و حتي مردان داستان به ميزان كمتر،قرباني فرهنگي اند كه در آن باليده اند.
محور داستان واكنش پنجم فرشته شكسته بالي است كه بيوه شده و مي خواهد مادر فرزندانش بماندو اما پدر شوهر لوطي، قدرتمند و با نفوذش براي ماندن او شرط عروسي با پسر كوچكترش را مطرح مي كند كه زني تنها نبايد قيم فرزندان باشد وماندنش نيز در خانه اي كه مردانش تا ديروز محرم او بوده اند و حال به واسطه مرگ همسرش به او نامحرم شده اند خلاف قانون اين فرهنگ است. واما فرشته ساخته و پرداخته فيلمساز كه هوشيارانه هيچ عيب و لكه اي ندارد و هميشه عاشق همسرش و در همه احوال بسيار مطيع و فرمانبردار بوده است و هرگز به پدر سا لاري كه حتي حساب موجودي يخچال او را نيز مي دانسته اعتراض و توهين نكرده، اين بار به خاطر بچه ها يش اعتراض مي كند. گو اين كه پدر شوهر نقشه فرستادن بچه ها را مي كشد تا او را حتي از حق ديدن كوتاه مدت در هفته هم محروم كند و اين بار فرشته بچه ها را بر مي دارد تا به سمت فرهنگي بيگانه فرار كند كه به او اجازه مادر ماندن را مي دهد. آن چه كه حق مسلم اوست و اما بايد برايش بجنگد.
فرشته پدر شوهر با نفوذ و لوطي را مرد بدي نمي داند بلكه او را مردي مي داند كه قانون خود را دارد و اين كه قانون رايج در اين كشور را آن چنان كه ننه جنوبي مي گويد ننه ها يي ننوشته اند تا حق آن ها را در نظر گرفته باشندو حاج صفدر در جواب مهندس از فرنگ برگشته اي كه فرزند اول خود را به زن اول واگذار كرده مي گويد كه اين تفاوت فرهنگ اوست كه به او اجازه نمي دهد كه نوه ها را به عروس بسپارد.
در صحنه ديگري از فيلم فرشته صبور را در حال جارو كردن در اتاقي تاريك با پرده هايي ضخيم مي بينيم كه شايد از محدوديت اين عروس زيبا سخن مي گويد كه اين هم حاج صفدر را قانع نمي كند و با لحني ناراضي از شرط عروسي جوان برومندش مي گويد و با اين كه با كلماتش از اجبار سخن نمي گويد اما لحن او حاكي از نارضايتي است كه انگار اين خواسته فرهنگ و سنت است كه او بايد جوانش را به بيوه پيشكش كند تا حق سرپرستي را به جا آورده باشد.
شايد جمع شدن همكاران فرشته كه همه از زندگي خود ناراضي اند اغراقانه به نظر برسد اما به نظر مي رسد كه فيلمساز با بيان ماجراي زندگي هر كدام از آن ها به اين نكته واحد اشاره مي كند كه اين زنان نمي توانند از مردان و زندگي شان شكايت كنند و يا طلاق بگيرند چرا كه نمي توان از فرهنگي شكايت و يا طلاق گرفت و با طلاق از يك نفر مشكلاتشان حل نخواهد شد و گو اين كه هر كدام از اين زنان به نوبه خود با ياري فرشته براي پيدا كردن مكان هاي اقامت گوناگون به نحوي به مردسالاري حاكم و غالب اعتراض مي كنند تا كينه خود را به اين ناتواني و دستان خالي ابراز كنند.
و شير زن جنوبي كه بر پاهاي خود يك تنه دو يتيم را به ثمر رسانده و به سبب اين مبارزه و سرسختي اجر و احترامي در منطقه زندگي اش دارد با رويارويي با فرشته و ماجرايش مخاطرات و جنگ تلخش براي سرپرستي فرزندان بدون داشتن مرد تداعي مي شود و دلش را نازك مي كند كه مي گويد كه دل نازكي را نمي خواهد كه او مبارزي بوده كه مقاومت كرده و پيروز شده و حاج صفدر كه موقتا از خر شيطان پايين مي پرد اما مگر مي شود فرهنگي را با يك بيانيه عوض كرد؟حاج صفدر مبارزه طلب سرسخت كه خود را قانون مي داند آيا به اين سادگي تغيير مي كند؟
و جواب اين سوال در صحنه نهايي فيلم است كه علي رغم نرمش ظاهري بر فرشته مغلوب و مقهور حاج صفدر مي گويد كه باز شرطي براي بازگشت اين زن به خانه دارد و ما بقيه داستان را نمي بينيم..
آيا حاج صفدر براي رفع شبهه ها و حرف ها و وفاداري به سنت ها و فرهنگ ..فرشته را به همسري پسرش در مي آورد؟
آيا فرشته در خانه او اجازه ماندن دارد به شرط اين كه ترك دوستان و دنيا و كار كند و همچون كنيزي از آفتاب و مهتاب رو بگيرد تا برايشان حرف در نياورند؟
آيا عروسي او با كسي ديگر در نظر حاجي است؟ كه انگار اين فرهنگ هيچ زني را بدون مرد آدم نمي داندو هميشه بايد مردي باشد از پدر يا برادر و يا همسر كه نامش بر زن سالاري كند و حتي خود فرشته هم كه در مزرعه آفتاب گردان ها كم مي آورد خود را عروس صفدر معرفي مي كند تا كسي باشد و خود را از دست راننده برهاند.
و يا اين كه فرشته مانند زن ضعيف و وسواسي حاج صفدر خواهد شد كه نقشي جز شستن و بچه آوردن نداشته و آشكارا بيماري است رواني..و بيماريش وسواسي كشنده است و هر چه صفدر بزرگ است و تاثير گذار او كوچك است و بي اثر.. و يا مادر خودش كه در مقابل جنس مخالف آن قدر كوچك مي شود و كوچك مي شود كه محو مي شود؟.
مشکل اساسی واکنش پنجم ُ دیالوگ های زائد ی است که به جای تصویر سعی در روایت دارند. تماشاگر ترجیح می دهد که در طی فیلم با شخصیت ها و زندگی هایشان آشنا شود تا این که روایت زندگی آن ها را از زبانشان بشنود. مشکل دیگر گنجاندن همه این روایت ها در یک داستان است. بحر در کوزه جای نمی گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 14:18  توسط مریم سپاسی 

 

اين تصادفی نبود که فيلم "دايره "پناهی را با فاصله کوتاهی از "واکنش پنجم" ديدم.حتما لازم بود و بايد پيش می آمد. "دايره " آن چنان سر راست و بی غل و غش و تکان دهنده بود که "واکنش پنجم" را برايم تصنعی و شعار گونه کرد. دور از تمام تمهيدات سينمايی رايج و اما بسيار هوشيارانه و حيرت انگيز در ارائه مفهوم و پيام و به دور از هر گونه شعار و رنگ ولعاب و حشو و زوائد..
تيتراژ فوق العاده فيلم برای من نه تنها به عنوان يک زن و مامايي که بارها صحنه زايمان را ديده است بلکه به عنوان يک دوستدار سينما پر کشش و خلاقانه بود. زنی با درد و رنج می زايد و اما اين درد و رنج هرگز پايان نمی گيرد چرا که دختری می زايد و مرد و خانواده مردش دختر نمی خواهند و داستان به زندگی دخترکانی معصوم گره می خورد که کسی آن ها را نمی خواهد.. اگر چه پر توقع نيستند و آرزوهای ساده و کوچکی دارند مثل هر دخترک ديگری..و عروسی که ديگر بار و ديگر بار در اين فيلم تکرار می شود تا از آرزوی ساده و شيرين دخترکانی سخن بگويد که فرجام نامعلوم و گاه بسيار تلخی دارند و اين در نگاه دختر خيابانی انتهای فيلم به ماشين عروس و عروسش موج می زند. و سولماز غلامی که به جرم پسر نزاييدن سر انجام خيابانی می شود و يا پری محنت کشيده ای که می رود تا دختر بدبخت ديگری به دنيا بياورد که چون او و دختران بی مرد ديگر, جايی و پناهی ندارد و نيره بيچاره که چاره ای جز سر راه گذاشتن نگار دلبندش نمی بيند که شايد کسی اين دخترک معصوم را خوشبخت کند که از عهده او بر نمی آيد...
و نرگس که نقاشی ون گوگ را به دوستش نشان می دهد و می گويد که زادگاهش از اين هم زيباتر است و نقاش چيزی مهم را از قلم انداخته و خوب نکشيده!!.. و آرزوی بازگشت به سرزمين زيبا و نجيبی که از آن آمده و اما شايد هرگز بازگشتی در کار نباشد.
و دايره و دور باطلی که زندگی اين زنان و دختران را به هم می پيو ندد و در آخر کار به هم می رساند.شخصيت های اين فيلم آن قدر طبيعی و واقعی اند که انگار مستندی را می بينيم.
دايره پناهی از اين جهت بی نظير است که همه نکبت ها و ظلمی را که تباه کننده زنان اجتماع ماست در محيط يک دايره گنجانده و از يکی به ديگری می رسد مانند زنجير... بدون آن که يکی کاملا تمام شده باشد. نوزاد دختر ناخواسته ,مواد مخدر,زندان , طلاق, دختر سر راهی ,ازدواج مجدد, حاملگی ناخواسته ,سقط جنين, رابطه نامشروع ,خودکشی ,طرد از خانواده ,زن خيا بانی و مجرم شدن و سيگاری شدن آن که نه سيگاری بوده و نه مجرم....و انگار هيچ يک از اين ها پايانی ندارد....که همان دور دايره است..و تابلوی علامت ميدان و دايره ..که دختر خيابانی آدامس گرد شده اش را به اعتراض به آن پرت می کند...

سالن و پله ها و راهروهای دايره ای ترمينال مسافربری و بيمارستان..نگاه دايره ای نرگس به طبقه بالای پاساژ.. رختکن حلقوی بيمارستان و..در انتها چرخش دايره ای دوربين در محوطه بازداشتگاه..که دوباره به دريچه ای مشابه صحنه آغازين فيلم باز می گردد و بازگشت به زندانی که از آن آمده بودند... همه و همه..نشان می دهد که فيلمساز از فرم و جزييات نيز غافل نشده و فيلمی با ويژگی های يک فيلم بی کم وکسر ساخته است.
تلفن عمومی , فرار ,سرگردانی و نا امنی و نياز به آزادیـ حتی در حد کشيدن يک سيگار ـ جايگاه ويژه ای در اين فيلم خاص دارند.
اين که "دايره "در ايران اکران نشد خيلی تلخ است...."دايره " فيلمی است تلخ  و واقعی با نگاهی تیزبین به اجتماع و دردهای زمانش.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 8:11  توسط مریم سپاسی 

استانلي كوبريك در روز سه شنبه بيست و ششم جولاي 1928 در برانكس نيويورك متولد شد. پدرش جك كوبريك، پزشك و مادرش گرترود پرولر زني از يك خانواده يهودي بود كه اعقابشان از اطريش به آمريكا آمده بودند. كوبريك دانش آموز خوبي نبود و هنگامي كه اولياي مدرسه پدر و مادرش را براي مشورت در باره ي وضع تحصيلي او خواندند، آن ها گفتند كه استانلي از همه ظرفيت هاي خود استفاده نمي كند. پدر و مادر استانلي تصميم گرفتند كه او را نزد دايي اش در كاليفرنيا بفرستند و سال بعد كه استانلي بازگشت در كلاس هشتم ثبت نام كرد. در 13 سالگي پدرش به او دوربيني هديه داد و همچنين در كتابخانه اي عضوش كرد و در همين زمان با او شطرنج هم بازي مي كرد. اين فعاليت هاي جديد يعني عكاسي و شطرنج ،تاثير زيادي در شكل گيري كوبريك داشت. اولين عكس خود را به مجله ي Look فروخت و در روزنامه ي دبيرستان ويليام تافت مشغول به فعاليت شد. در همان زمان در گروه Taft assembly مدرسه عضو بود و با دوست صميمي اش هفته اي دوبار به سينما مي رفت.

در سال 1946 با ميانگين 67 از دبيرستان فارغ التحصيل شد و به علت نمرات پايين نتوانست وارد كالج شود.يكي از دبيران هنري مدرسه اش، او را توجيه كرد كه عكس هايش هنري هستند و او مي تواند عكاس خوبي باشد و كوبريك در 17 سالگي به عنوان عكاس در مجله ي Look كاري گرفت و به مدت سه سال سراسر آمريكا را زير پا گذاشت. سفرهاي كاري كوبريك و عكاسي، چشمانش را به دنيا و ماجراهاي آن گشود و موجب عطش آموختن در او شد. به عنوان مستمع آزاد در كلاس هاي كلمبيا يونيورسيتي شركت مي كرد و در كلاس هاي ليونل تريلينگ و مارك ون دورن و ... به عنوان دانشجوي مانيتورحضور داشت. در موزه ي هنرهاي مدرن و در جلسات نمايش فيلم آن حضور مي يافت و در درميدان پارك براي پول شطرنج بازي مي كرد.

در 20 سالگي با هم كلاس خود توبا متز ازدواج كرد كه پس از مدتي و بعد از آشنايي با بالرين نيو يورك روت سوبوتكا به جدايي انجاميد . در سال 1955 كوبريك با سوبوتكا ازدواج كرد كه آن هم عاقبت خوشي نداشت و سرانجام در 1958 كوبريك با كريستين هارلن نقاش آلماني ازدواج كرد .

در 1951 كوبريك پس انداز خود را براي ساختن مستندي 16 دقيقه اي از والتر كارتيه بوكس باز كه موضوع عكاسي يكي از قراردادهايش با مجله ي Look بود ، به كار گرفت. همه ي وسايل لازم را از مردي اجاره كرد و طرز استفاده از آن ها را از همان مرد آموخت و خودش به عنوان كارگردان و صدابردار و تدوين گر و ... كار كرد. نام اين فيلم « روز نبرد» بود و براي سري فيلم هاي مستندي به نام « اين آمريكا است »خريده شد. فيلم بعدي او مستند 9 دقيقه اي درباره ي پدر روحاني فرد استاد مولر بود كه به نام « راهب پرنده » ساخته شد.

در 1953 كوبريك فيلمي رنگي براي اتحاديه كشتيراني ساخت كه مستندي 30 دقيقه اي به نام « دريانوردان » بود. پس از اين فيلم كوبريك 13000 دلار از اقوام خود قرض كرد تا اولين فيلم بلند خود « ترس و هوس » رابسازد.

دو سال بعد با بودجه ي 40000 دلاري كه از دوستان و اقوام قرض كرده بود فيلم « بوسه ي قاتل » را ساخت.

در 1958 به همراه دوست جديدش ،تهيه كننده ي تازه كار، جيمز ب هريس ، به هالي وود رفت تا اولين فيلم استوديويي خود ، « كشتن » را بر اساس رمان Clean breakاثر لايونل وايت بسازد.بودجه ي اين فيلم

330000 دلار بود.پس از « كشتن» كوبريك و هريس قراردادي براي ساختن فيلمي از رمان استفان زوينگ به نام راز سوزنده بستند كه فيلمنامه ي آن به وسيله ي كوبريك و رمان نويس، كالدر ويلينگهام نوشته شد ولي اين فيلم هرگز ساخته نشد.

همكاري بعدي ويلينگهام و كوبريك و همچنين جيم تامپسون فيلمنامه اي بر اساس رمان راه هاي افتخار هامفري كاب بود كه همه ي استوديو ها از ساختن آن سر باز زدند تا اين كه كرك داگلاس پذيرفت كه در آن فيلم بازي كند. و فيلم « راه هاي افتخار » ساخته شد كه به نظر بسياري از منتقدان از بهترين فيلم هاي كلاسيكي است كه درباره ي جنگ ساخته شده است.

كوبريك يكي دو سال بعد از آن را در جهنم تكامل سپري كرد. نمي توانست فيلمنامه هايي را كه مي نويسد،بسازد.يكي از اين فيلمنامه ها را براي كرك داگلاس نوشت كه نامش « من 16 ميليون دلار دزديدم .» بود كه ماجراي مردي به نام هربرت امرسون ويلسون بود كه حرفه اش دزدي گاوصندوق ها بود. فيلمنامه ديگرش درباره ي گروه چريكي رنجرهاي موزبي بود كه در جنگ هاي داخلي آمريكا فعاليت مي كردند.

كوبريك شش ماه را با مارلون براندو براي تهيه فيلم « جك يك چشم » گذراند اما سرانجام فيلم را براندو ساخت و كارگرداني كرد.

در سال 1959 كرك داگلاس فيلم اسپارتاكوس را مي ساخت كه در كمتر از دو هفته كارگردان خود آنتوني مان را اخراج كرد . كارگرداني فيلم را كوبريك به عهده گرفت و «اسپارتاكوس» كه بر اساس رمان هوارد فاست ساخته شد كه اولين موفقيت هاي اسكاري كوبريك را به همراه داشت.

فيلم بعدي كوبريك « لوليتا» بر اساس رماني از ولاديمير نابوكف ساخته شد. در سال 1958 حق كتاب را به مبلغ 150000 دلار خريد و به دليل يك سري از دلايل حقوقي و مالي فيلم در سال 1962 در انگلستان ساخته شد. در اواخر دهه 60 كوبريك براي هميشه به انگلستان كوچ كرد و تا انتهاي عمر در همان جا باقي ماند.

بعد از« لوليتا» جيمز هريس و كوبريك همكاري با يكديگر را قطع كردند و هر كدام به تنهايي مشغول كار شدند.

«دكتر استرنج لاو» كمدي كابوس وار كوبريك در سال 1964 بر اساس رمان «Red Alert» اثر پيتر جرج ساخته شد. كه كانديد جوايز اسكار بسياري شد. بعد از دكتر استرنج لاو كه هجويه اي قوي با بازي استثنائي پيتر سلرز بود، كوبريك با استفاده از تخيلي نويس مطرح آرتور سي كلارك فيلمنامه ي «2001،يك اديسه فضايي» را نوشت.اين فيلم يكي از شاهكارهاي تاريخ سينماست كه كانديد جوايز اسكار بسياري شد و جايزه ي طراحي و ساخت جلوه هاي ويژه را براي شخص كوبريك به همراه داشت.

پس از اين فيلم كوبريك مي خواست فيلمي درباره ي ناپلئون بسازد كه به دليل مخارج بالاي چنين پروژه اي از ساختن آن منصرف شد.

در 1971 ، كوبريك،« پرتقال كوكي » را بر اساس رمان آنتوني بورگس ساخت. اگرچه به علت صحنه هاي خشن و ...فيلم از نظر درجه بندي ، در آمريكا درجه ي X ،گرفت و بعضي از منتقدان اروپايي هم به آن تاختند اما كانديدايي سه اسكار ديگر را براي كوبريك به عنوان نويسنده، كارگردان و تهيه كننده به ارمغان آورد.

در همين زمان، به دليل كارنامه ي خاص هنري كوبريك، مقالات بسياري درباره ي او و كارهايش در روزنامه ها و مجلات به چاپ رسيد. كوبريك به همراه همسر و سه دخترش دور از هالي وود در خانه ي بزرگ نيمه روستايي در خارج از شهر لندن زندگي مي كرد. زن سوم كوبريك علاوه بر اين كه نقاشي آلماني بود تنها هنرپيشه زن فيلم « راه هاي افتخار» كوبريك بود . دفتر كار كوبريك در همان خانه بود و او وسايل و تجهيزات خود را در آن جا نگاه مي داشت.

بعد از آن كوبريك باز هم ژانر فيلمسازي خود را تغيير داد و « بري ليندون» را ساخت اين فيلم بر اساس رمان قرن نوزدهم اثر ويليام تاكه ري است كه ماجراي آن در قرن 18 اتفاق مي افتد. اگرچه اين درام 11 ميليون دلاري چندان در گيشه موفق نبود اما، كانديد 7 جايزه ي اسكار شد كه موفقيت بزرگي محسوب مي شد.

در 1980 يعني 5 سال بعد از بري ليندون كوبريك « درخشش» را بر اساس رماني از استفن كينگ ساخت. اگرچه اين فيلم در گيشه موفق بود اما كانديد هيچ جايزه اي نشد.

7 سال سپري شد تا اين كه كوبريك «غلاف تمام فلزي » را بر اساس رماني از گوستاو هاسفورد ساخت. اين فيلم از نظر منتقدان شاهكاري محسوب مي شود و علاوه بر اين در گيشه هم موفق بود. و كوبريك را تنها كانديد جايزه ي بهترين نويسنده كرد.

در اين زمان كوبريك در مصاحبه اي، شايعاتي را كه درباره رفتار و زندگيش وجود داشت تكذيب كرد و علاوه بر اين فيلم هاي قديمي خود را به نسخه هاي ويديويي تبديل كرد. از آن جا كه نسخه ي اصلي« دكتر استرنج لاو» گم شده بود، كوبريك نگاتيو جديدي با كيفيت بالا از آن فيلم تهيه كرد.

در 1990 كوبريك به همراه اسكورسيزي، وودي آلن، فوردكاپولا، اسپيلبرگ، ردفورد، سيدني پولاك و جورج لوكاس يك بنياد سينمايي تاسيس كردند كه هدف آن حفظ و نگهداري آثار سينمايي بود.

كوبريك پروژه علمي تخيلي ديگري به نام هوش مصنوعي « AI » تهيه كرد كه به دليل ضعف تكنولوژي آن زمان براي خلق جلوه هاي ويژه ساخت آن را به تعويق انداخت.

در سال 1993 تصميم گرفت كه بر اساس نخستين رمان لوييس بگلي به نام Aryan Papers يا دروغ هاي زمان جنگ، كه داستان پسري يهودي و عمه اش است كه مي خواهند از لهستان زمان جنگ فرار كنند، فيلمي بسازد. كوبريك عده اي را هم براي تدارك فيلم به لهستان، مجارستان و اسلواكي فرستاد و قرار بود كه گروه فيلمسازي در براتيسلاوا ي اسلواكي مستقر شود كه به دلايلي اين پروژه كنار گذاشته شد.

پس از ديدن فيلم« پارك ژوراسيك » و تحول شگفت انگيز در جلوه هاي ويژه ، كوبريك تصميم داشت كه پروژه « هوش مصنوعي » را دنبال كند و اخباري مبني بر آغاز اين پروژه بر سر زبان ها بود كه اعلام شد كوبريك « Eyes Wide Shut » را خواهد ساخت. اين فيلم بر اساس رمان داستان رويا، اثر آرتور شنيتزلر ساخته شد. آخرين شاهكار كوبريك، در 1996 كليد خورد و در 1998 تمام شد. بودجه ي فيلم 65 ميليون دلار بود. علاوه بر كيدمن و كروز و سيدني پولاك، ماري ريچاردسون كه هنرپيشه فيلم هاي برگمان بود در اين فيلم هنرنمايي كردند. درهشتم مارس 1997 جايزه ي گريفيث به كوبريك اهدا شد. كوبريك 68 ساله شخصا براي دريافت جايزه خود حضور نيافت و به جاي خود جك نيكلسون را براي دريافت جايزه فرستاد. در سپتامبر همان سال جايزه شير طلايي پنجاه و چهارمين جشنواره فيلم ونيز هم به كوبريك تعلق گرفت.

در هفته اول مارس 1999 نمايش خصوصي « چشمان كاملا بسته » انجام شد. مي گويند كه كوبريك بسيار هيجان زده بود و اين فيلم را بهترين فيلم خود مي دانست. سرانجام پيش از اكران عمومي آخرين فيلمش در 70 سالگي به تاريخ هفتم مارس، تنها چند روز پس از اكران خصوصي فيلم، چشم از جهان و دوربين فروبست.

..........................................................................................................................................................................................



استانلي كوبريك آخرين فيلم خود "Eyes Wide Shut" را بر اساس داستاني به نام Dream Story اثر آرتور شنيتزلر كه از دوستان فرويد بود، ساخت. طرح اين فيلم از دهه هفتاد در ذهن كوبريك وجود داشت و سرانجام به عنوان آخرين شاهكار كوبريك در تاريخ سينما ثبت شد.
اين فيلم نمايش تفاوت فاحش دريافت ها و برداشت هاي سطحي با حقيقت آن هاست. تضاد بين آن چه كه مي بينيم و آن چه كه هست. چشماني كه كاملا باز است و از بينايي بهره دارد اما در حقيقت نابينا است.همچنين اين فيلم شكنندگي عشق و حقيقت را نشان مي دهد كه بسيار سست و آسيب پذيرند.
قهرمان فيلم در سفري عجيب وخطرناك به بي پايگي پندارهاي خود پي مي برد. اين كه همسرش, دوستانش, آدم هايي كه در سفرش با آن ها آشنا مي شود و حتي صاحب آن فروشگاه كه بر خلاف ادعا يش، خودش دختر نوجوانش را در معرض فروش مي گذارد ... همه آدم هايي متفاوت با آن چه كه در سطح نشان مي دهند، هستند و عوالمي فراتر از ديدگاه او دارند.
در زمانه اي كه تيتر روزنامه اي كه در كافه خوانده مي شود, "
Lucky To Be Alive " است, قهرمان فيلم به عمق فساد, رنج, انحطاط و بيماري جامعه اي كه در آن زندگي مي كند پي مي برد. جامعه اي كه روابط انساني در آن به شدت مخدوش شده است. مراسمي كاملا مادي و مجلس شهوتراني قداستي يافته و آدم ها, حيوان هايي بي هويتند با ماسك هايي بر چهره شان ... و در اين وادي غريب, قربانيان اصلي زناني عريان, تسليم و بي دفاعند كه اسارت خويش را محتوم مي دانند و جنسشان دليل اسارتشان است. حال اين كه در همين دنياي غريب، زني نا آشنا ... در وراي پوسته ظاهري اش حاضر مي شود كه براي نجات جان قهرمان داستان، حتي از جان خود نيز بگذرد.
آن چه كه پشت صحنه اين وقايع است بر بيننده آشكار نيست... اما بي ترديد بسيار مخوف و ويرانگر است و قهرمان سرگشته فيلم پس از رويارويي با اين واقعيت ها و بازگشت به خانه, هراسان و دردمند به اطاق دختر كوچكش مي رود و چه بسا كه به آينده مبهم و تاريك دختركي معصوم مي انديشد كه از زنان اين اجتماع بيمار خواهد بود.
در اواخر فيلم نيز مرد, چراغاني درخت كريسمس را خاموش مي كند. شايد به اين دليل كه در سفرش دريافته كه اين چراغاني در دنيايي مخوف و آشفته دروغين است و علي رغم شباهت ظاهري اين درخت ها در خانه ها و اماكن, آدم ها سرگذشت هاي متفاوتي دارند.
در قسمت هاي ديگر از فيلم مثلا, هنگام برخورد قهرمان فيلم با دخترهاي مدل در ميهماني و يا حتي نام فروشگاه كلمه
Rainbow را مي شنويم و يا مي بينيم كه به نظر مي رسد فيلمساز تاكيدي دوباره برشكافتن وقايع و كشف لايه هاي عميق تر و طيف هاي نهفته موجود در آن را دارد. كه رنگين كمان در دل پرتوي است كه در ظاهر به آن شباهتي ندارد.
موسيقي تيتراژ فيلم همچون عنوان فيلم دوپهلو است. ديميتري شوستاكويچ آهنگساز روس در ابتدا دوستدار استالين بود كه در ادامه از دشمنان او شد. همچنين رمز ورود قهرمان داستان به مجلس ماسك داران، فيدليوست كه اشاره اي به اپراي فيدليو دارد كه در آن شوهر در زنداني است و هر لحظه بيم خيانت همسرش مي رود. در داستان شنيتزلر رمز ورودي دانمارك است كه كوبريك با هوشياري آن را عوض كرده است.

زن اين داستان زني ناراضي و پريشان است كه نيازهاي دروني اش ارضا نشده است. در صحنه اي از فيلم نظر همسرش را در مورد آرايش موهايش جويا مي شود و مرد بدون نگاهي او را تاييد مي كند. كه موجب اعتراض زن مي شود. اتفاقات فيلم نشان مي دهد كه زن از زندگي اش راضي نيست و شايد رابطه پرشورتري را طلب مي كند. مرد  داستان مرحله به مرحله رابطه ی شکل نگرفته  همسرش را در ذهن خود به تصویر می کشد. رابطه ای که نهایتا در واقع رخ نداده است اما بسیار محتمل بوده  است.  اين زن نيز با آن چه كه در ظاهر مي نمايد كاملا متفاوت است, زني سركش و عاصي با نيازهاي پنهان و سركوب شده كه زني آرام و راضي مي نمايد.
كوبريك در همه آثار خود از زمانش جلوتر و از داستاني كه به عنوان طرح فيلم از آن بهره گرفته است, فراتر بوده است. اين فيلم هم از اين تعريف مستثني نيست. اين فيلم يكي از عميق ترين و روانشناسانه ترين فيلم هاي تاريخ سينماست. شايد كوبريك آدم حيرتزده و مشوش و ساده انديش اين عصر را به عمق نگري و نو انديشي دعوت مي كند. شايد بيداري و باز شدن چشم هاي مرد داستان, در نتيجه كشفي دردناك, بر محدوده نگرش او و خودشناسي اش بيفزايد و در اين عصر لجن نجات بخش زندگي اش باشد ...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 22:21  توسط مریم سپاسی 

 

به بهانه ديوانه كه از آن قفس پريد

 

...يكي پريد رو به خاوران،

يكي پريد به باختر

يكي به روي آشيون فاخته كشيد پر...

                                               از يك ترانه كودكان

 

در سال 1975 ميلوش فورمن فيلمي ساخت كه در ايران با نام " ديوانه اي  از قفس پريد " به نمايش در آمد.فيلم " ديوانه اي از قفس پريد" معتمدي كه بر پرده سينما هاي تهران است ، از اين عنوان بهره جست تا شخصيت روزبه داستانش كه همچون مين منفجر نشده بود و نه خنثي مي شد و نه منفجر  به نوعي بيانگر شخصيتي باشد كه اجتماع شديدا به  او و اصلاحاتش نياز دارد و اما طردش مي كند و كنارش مي گذارد.بيمار رواني مسخ شده و ناتوان شده  با كلاه و صندلي چرخدار ،چيزهايي بودند  كه ما در فيلم فورمن هم  ديده بوديم. يكه تازي و اعتراض روزبه هم به شكلي يا د آور مك مورفي فيلم فورمن بود كه مي خواست يك تنه معادلات دنياي كه پر از نظمي كثافت است را به هم بريزد.

 

كن كيسي نويسنده رمان پرواز بر فراز آشيانه فاخته  كه فيلم فورمن از روي  آن ساخته شد، كتابش را در سال 1962 نوشت. نويسندگي را در دانشگاه استفورد تحصيل كرد و اما از دانشگاه اورگان فارغ التحصيل شد. كتاب پرواز بر فراز آشيانه فاخته بر اساس تجربيات شخصي او در بيمارستاني در كاليفرنيا  كه در آن بازمانده هاي جنگ نگهداري مي شدند، نوشته شد. كيسي آدم خاصي بود و در سال 1959 به طور داوطلبانه قبول كرد  تا  ماده مخدر ال اس دي را بر روي او آزمايش كنند. بعدها با گروهي كه به Merry Prankers مشهور شد، اتوبوس مدرسه اي را خريدند و نامش را Further گذاشتند و به سرتا سر آمريكا سفر كردند و بعد از 28 سال بود كه دوباره كيسي قلم به دست گرفت تا رمان بعدي خود يعني Sailor Song  را بنويسد و پس آز آن اعلام كرد كه نوشتن به عنوان يك هنر ديگر علا قه اي در او بر نمي انگيزد و او به جادوي اتوبوس و سفرهايش پي برده است. در سال 1975 و پس از اين كه فيلم فورمن 5  جايزه بزرگ اسكار را نصيب خود كرد، كيسي از ديدن فيلم سر باز زد و عليه تهيه كنندگان آن شكايت كرد چرا كه اعتقاد داشت زاويه ي  ديد كتاب كه از نگاه سرخپوست اسكيزوفرنيك  يعني  رييس برامدن و تحت روايت او بيان شده است، در فيلم مخدوش شده است. در سال 1997 كيسي به علت ديابت بستري شد و در نوامبر 2001 پس از يك جراحي كه به علت سرطان كبد بر رويش انجام گرفت ديده از جهان فرو بست.

كتاب كيسي در ايران با ترجمه سعيد باستاني و به وسيله انتشارات نيل  به بازار كتاب آمد. زيبايي رمان كيسي فقط به دليل جذابيت هاي داستاني  و شخصيت پردازي بي نظيرش نبود. به گفته بسياري اين كتاب بيانيه اي عليه نظم و ترتيب  و روابط جاري در جامعه  ي آمريكا بود كه هر كه و هر چه بر ضد نظم رايجش عمل كند ،از سر راه بر مي دارد. شخصيت هاي  استعاره گونه بيمارستان رواني كه داستان فيلم در آن مي گذرد، شخصيت هاي مظلوم جامعه اند و هر عقيده و يا نظري سمبولي از چيزي است. مك مورفي در برابر جامعه ي بيرحمي مي ايستد كه با خرد كردن ضعفا بر پا ايستاده است. تيمارستان داستان ، قسمتي از جامعه ي بشري  است  كه ساكنان ديگر قسمت ها از آن بي خبر و يا غافلند. درمان بيماران اين تيمارستان، درمان نيست بلكه حذف صورت مسئله ، حذف ضعفا است.  مك مورفي با وارد شدن در اين اجتماع و ورود هر چه كه آن ها را از آن منع كرده اند، مبارزه را آغاز مي كند. پرستار راچد كه سمبول نظم عمومي است ، در اين جنگ عقب نشيني نمي كند.   او نماينده قوي اجتماع كوبنده و تنبيه گر است و هميشه به تنهايي مي كوبد. رييس جارو كه راوي داستان است، سرخپوستي عظيم الجثه است كه كوچكش كرده اند و همه چيزش را حتي هويتش را با ظلم از او  ستانده اند و حرف ها و فرياد ها و اعتراض هايش را خفه كرده اند و او براي دادستاندن از ديگران و خود،تصميم گرفته  تا نقش كرولالي را بازي كند و آن قدر آن نقش را پذيرفته   كه تنها شوكي مي تواند  زبان او را باز كند. مك مورفي نقش مصلحي را  دارد كه آمده تا معادلات اين جامعه ي دروغين را بر هم ريزد و با آمدنش نظم كثيف و ضدعفوني شده  دچار خدشه مي شود. اگرچه در انتهاي داستان او را با شوك و عمل" سيب زميني" و خنثي  مي كنند و مي كشند اما شهيدي مي شود تا زندگي و اميد رهايي  را به بيماران باز گرداند. مبارزه مك مورفي  مبارزه اي آرمان گرايانه  است كه به علت مبارزه بودنش سرانجام  پيروز مي شود اگرچه  در ظاهر شكست مي خورد.

داستان كيسي بسيار زيبا بود و اين توقع بيننده را از فيلم " پرواز بر فراز آشيانه فاخته" بيشتر و بيشتر مي كرد اما ،فورمن با استفاده از  جك نيكلسون كه اول  قرار بود جيمز كان نقشش را بازي كند ، و با استفاده از لوييس فلچر در نقش پرستار راچد شاهكاري بزرگ را  خلق كرد.

گفته مي شود كه كرك داگلاس كه امتياز كتاب را خريده بود، تصميم داشت كه خودش در آن بازي كند اما وقتي زمان ساختن فيلم رسيد او ديگر  براي اين نقش بسيار  پير شده بود. گروه بازيگري فيلم در  نزديك تيمارستان ايالتي اورگان ساكن شدند و هفته اي با دو سه بيمار رواني در ارتباط بودند تا به نقش هاي خود بيشتر و بيشتر  نزديك شوند، حتي شايعه است كه نيكلسون در مدت فيلمبرداري يك شوك مغزي دريافت كرد تا به نقش مك مورفي پس از دريافت شوك مغزي نزديكتر شود. نقش  رئيس برامدن را سمپسون  بازي كرد كه  يك  سرخپوست محلي  و رنجر پارك اورگان بود.فورمن فيلم " ديوانگان تيتي كات" ساخته 1967 را پيش از فيلمبرداري به گروه نمايش داد تا آن ها را هر چه بيشتر با حال و هواي دنياي  ديوانگان مانوس كند.

 

مجموع عوامل، داستان، بازي ها و كارگرداني..و مهمتر از همه اعتراض و پيام آرماني داستان  موجب شد كه اين فيلم از  شاهكار هاي تاريخ سينما باشد. قريب به اتفاق منتقدان در ارزش گذاري هايشان نمرات بالايي به فيلم دادند. جالب اين است كه بازي نيكلسون در اين فيلم بهترين بازي اش به عنوان يك بازيگر توانا است. بازيگران ديگر اين فيلم در نقش هاي فرعي با شروع از اين فيلم به دنياي بازيگري قدم برداشتند.دني دويتو و كريستوفر لويد كه بازي در اين فيلم برايشان حكم سكوي پرتاپي بود.

بسياري از منتقدين و بينندگان اين فيلم آن را هيپنوتيزم كننده خواندند.  استعداد فورمن  در استفاده از تصاوير به جاي كلام در صحنه هايي كه مك مورفي فقط نگاه مي كند  و...ما را وادار كرد كه در آن فضا زندگي كنيم، نفس بكشيم  و همه چيز را احساس كنيم. در انتهاي فيلم در آن تيمارستانيم و به يك فرار بزرگ  نگاه مي كنيم. پايان دوپهلوي داستان  نقطه ي اوجي براي آن است. پيروزي و رهايي كه بهايش مرگ و اسارت بوده است. پرواز رئيس و مك مورفي هر كدام به  نوعي نويدگر زندگي نويني است و ...

در مجموع، يك اثر ادبي برجسته و خاص به نام "پرواز بر فراز آشيانه فاخته"  همراه با يك كارگرداني  و گروه خوب ، توانست  شاهكاري را خلق كند كه هنوز پس از يك ربع قرن، ارزش هاي منحصر به فرد خود را دارد.

................................................

 

نقدي بر ديوانه از قفس پريد

نوشته: ديويد لندرز

ترجمه: مريم سپاسي 

اين فيلم يكي از به ياد ماندني ترين فيلم هاي تاريخ سينما است. بازي هاي  اين فيلم بي نظير و حساب شده است  و گو اين كه بازي جك نيكلسون در نقش راندل پاتريك مك مورفي از همه برتر  است.

مك مورفي  مردي معمولي به نظر مي رسد كه نمي تواند از دردسر دور بماند  و چهره ي لوييس فلچر در نقش پرستار شيطان صفت هم فوق العاده است.بازيگران نقش هاي  فرعي را هم هنرپيشگاني با نام هاي آشنا تشكيل مي دهند كه بعضي از آن ها در نخستين بازي هاي خود خوش درخشيده اند.

اين فيلم تصويري متقاعد كننده از زندگي و ماجراهاي بيماران رواني و دنياي متفاوت آن ها كه در پشت درهاي بسته تيمارستان اتفاق مي افتد نشان مي دهد.

 

ميلوش فورمن كارگرداني بي نظيري از خود به نمايش مي گذارد كه موجب جايزه اسكاري براي او در سومين فيلمي كه كارگرداني كرده است مي شود.اين فيلم همچنين فيلمي اعتراض آميز است كه در آن جك نيكلسون در نقش مك مورفي كه پرورش يافته زندگي روستايي است عليه روش هاي سخت حاكميت كه به وسيله پرستار راچد هدايت مي شود، مي آشوبد.

تا هنگامي كه مك مورفي به تيمارستان وارد مي شود، بيماران رواني سئوال و يا اعتراضي  نسبت به حاكميت و رهبري ندارند اما با ورود مك مورفي همه چيز تغيير مي كند.

در آخرين محكوميت زندان خود، مك مورفي نقشه اي مي كشد و براي فرار از زندان كار اجباري تظاهر مي كند كه ديوانه است. به نظر مي رسد كه تظاهر او بيش از اندازه متقاعد كننده است و به عنوان بيماري در تيمارستان پذيرفته مي شود.

دكتران ارشد تيمارستان او را معاينه  مي كنند. او با صداقت مي پذيرد كه شايد كارهايي كه او مي كند ديوانگي به نظر برسد اما تيمارستان جاي او نيست. اما دكترها اين را نمي پذيرند و احساس مي كنند كه او به راستي به تيمارستان نياز دارد و او را بيماري مي دانند.

در داخل بيمارستان او مجبور است كه به زندگي تحت حاكميت تن در دهد. جايي كه قوانين به شدت رعايت مي شود و انواع فعاليت هايي كه او از آن ها لذت مي برد محكوم است. البته او  نمي تواند چنين زندگي را تحمل كند و هر جا كه بتواند قوانين جاري را نقض مي كند.

او رهبري  و صبر و تحمل پرستار راچد را به  هر صورت ممكن به چالش مي كشد و حتي كازينوي قمار براي خودش در اتاق شستشو به راه مي اندازد. هنگامي كه مك مورفي از سهميه سيگار بيماران به عنوان وجه رايج و مورد معامله استفاده مي كند، پرستار با محروم كردن بيماران  از سيگار، مانع ادامه آن  مي شود.

مك مورفي سعي مي كند با رئيس باب دوستي را باز كند. رئيس، سرخپوست درشت هيكلي از بيماران تيمارستان است كه از نظر بقيه بيماران كر و لال است و نمي تواند چيزي بگويد اما مك مورفي مصمم است كه به او بياموزد. براي شروع به او بسكتبال مي آموزد و رئيس هم در فرار به مك مورفي كمك مي كند.

مك مورفي تصميم مي گيرد كه اتوبوسي را بدزدد و گروه را براي يك گردش بيرون ببرد.پس از اين كه  مك مورفي دوست دختر خود را سر راه  بر مي دارد، اتوبوس را به اسكله اي مي برد و مرد نگهبان را متقاعد مي كند كه اين گروه گروهي از پزشكان تيمارستان هستند.

در يك صحنه بسيار به ياد ماندني هركدام از پزشكان تيمارستان_بيماران_ خود را معرفي مي كنند و گروه با قايقي به ماهيگيري مي رود.

مك مورفي دومين ضربه تنبيهي را هنگامي دريافت مي كند كه به او شوك مغزي مي دهند. اما سومين و مخرب ترين ضربه زماني رخ مي دهد كه مك مورفي تصميم مي گيرد يك مهماني شبانه در تيمارستان تشكيل دهد كه تبعات آن بسيار وخيم است و به يك تراژدي منجر مي شود.

پرواز بر فراز آشيانه فاخته  فيلمي بي نظير درباره ي مردي است كه به ايجاد تغيير در زندگي خود و ديگران مصمم است و از اين كه در برابر حاكميت جاري بايستد، نمي ترسد.

اين فيلم 5 جايزه اسكار برد كه بدون شك لايق آن ها بود. ديدن اين فيلم را نبايد از دست داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 16:42  توسط مریم سپاسی 

 

 

 « با انديشه مرگ مدت درازي است كه آشنايي دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حين كارناوال هفته ي مقدس از خيا بان هاي كالاندا مي گذراندند،مرگ جزيي جدا نشدني از زندگي من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و يا انكارش كنم اما، هنگامي كه ديني نداري نمي تواني به راحتي درباره مرگ سخن بگويي.»

 

اين  هابه خوبي تعريفي دقيق از احساسات شخصي و هنري يك فيلمساز حرفه اي و عجيب است. هم چون بسياري از سو رئاليست هاي هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادي است كه از طرفي مدعي بي طرفي و بي تفاوتي به پايان و سرانجام زندگي است و از طرف ديگر، درون مايه تاثير گذار آثارش با تصاوير مرگ و عقايد عجيب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بي پروا و با سرو صدا ي زياد  اعلام مي كند.

 

بونوئل تصويري راديكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض ديد مي گذارد كه در آن جامعه بشري ،فاسد و بر ضد آزادي هاي انساني است.

درباره بونوئل نظرات مختلفي وجود دارد. عده اي او را صاحب نوعي رئاليسم و عده اي او را سورئاليستي ماركسيست و شورشي مي دانند كه بر ضد طبقه روحانيت بود. عده اي او را معنوي گرا و عده اي ديگر او را عميقا وفادار به فرويديسم و نظرات او مي دانند.

محتوي سناريو هاي بونوئل بسيار متنوع اند از سناريو هاي نا معقول و بسيار تراژيك تا هجويه ها و فيلم هايي كه به رسوايي هاي اخلاقي و اروتيسم مي پردازد.

بونوئل از ديرباز در حلقه منتقدان اروپايي به عنوان فيلمسازي صاحب سبك و معتبر در كنار نام هايي  چون آيزنشتاين، چاپلين و فليني شناخته مي شد ، گو اين كه  به تازگي در  آمريكا اعتبار زيادي به دست آورده است.

بونوئل در مدت 50 سال فعاليت هنري اش 32 فيلم ساخت و در كشورهاي اسپانيا،فرانسه،مكزيك ،يتاليا و آمريكا فعاليت كرد.

او با به كار گيري طنزي گزنده و تلخ، ارزش هاي انساني و انسان هايي كه آن را علي السويه مي دانند به چالش كشيد. تصوير سازي او از كانال سورئاليسم و با به تصوير كشيدن صحنه هايي كه همچون جرقه اي آدمي را به ناخود آگاه مي برند ، انجام مي شد.

بونوئل مي گويد: « خرد كردن خوش بيني حاكم در جهان بورژوازي و وادار كردن بيننده براي زير سوال بردن برتري هاي طبقاتي، از تلاش هاي من است.»

 

بونوئل در 22 فوريه 1990 در كالاندا كه شهر كوچكي در استان تروئل اسپانيا است به دنيا آمد. در جواني از تعليمات ديني  ژوزئيت ها كه شاخه اي ازمذهب كاتوليك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسيقي، ورزش و علوم طبيعي  نشان داد. در خانواده اي ميانه رو، نيمه روشنفكر، زميندار ، ثروتمند و بورژوا ،  بدون هيچ سختي و با راحتي كامل  بزرگ شد. بيان اين جزييات درباره خانواده بونوئل براي شناختن آثار او اساسي است. بايد بدانيم كه او پيش از هر چيز يك اسپانيايي تبار دست پرورده بورژوازي اسپانيا بود.

يكي از منتقدين مي گويد كه بي پروايي گفتار براي يك اسپانيايي تبار شيوه اي از انديشيدن است و همچنين مشخصه سرزميني است كه به مسائل جنسي بسيار مي پردازد و به شكل برجسته اي به خاطر جنگ هاي داخلي با انديشه مرگ عجين شده است.

 

بونوئل مي گويد كه كودكي اش  به سرعت و در بين زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكي تا هميشه در او باقي مانده اند. يكي اروتيسم بي پرده  كه در لايه هاي زيرين پنهان بوده اند و ديگري هشياري دائمي اش درباره مرگ و پايان زندگي. او مي گويد كه : « من در ميان رقيبانم استثنايي محسوب نمي شوم. هنر من  كاملا اسپانيايي است كه با دو حس  اسپانيايي بودن و تاثير انديشه و تصوير مرگ ناشي از  جنگ هاي داخلي بي رحم و درنده آميخته است، آن چه كه تا كنون به نمايش در نيامده بوده است.»

هنگامي كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زيادي براي رفتن به پاريس و تحصيل موسيقي از خود ابراز كرد اما به جاي آن او را به مادريد فرستادند تا در آن جا مهندسي كشاورزي بخواند. پس از چند سال، رشته تحصيلي خود را به حشره شناسي تغيير داد و  به  برفراري دوستي با گروهي از جوانان هنرمند پرداخت كه در آينده هنري او تاثير به سزايي داشتند.

اين همراهان و دوستان نزديك شامل فدريكو گارسيا لوركا و خوزه مورينو ويلاي شاعر  و سالوادور دالي، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانيايي بودند.

در مدت اقامت بونوئل در مادريد، بونوئل علاقه  به هنر تئاتر و هنرپيشگي را بيش از پيش   نشان داد و مقدمات  سينماي سورئاليست خود را كسب كرد.

در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبيات فارغ التحصيل شد و به پاريس رفت تا به حلقه دوستانش بپيوندد. در شهر پاريس با استقبال بسيار خوبي مواجه شد و به وسيله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترين انجمن هاي روشنفكري  شهر معرفي شد.

خيلي زود به عنوان دستيار كارگردان ژان اپشتاين استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاين مي گويد: « تنها كارگردان دوران جمود سينماي فرانسه  كه شايسته نام سينماگر روشنفكر است، اپشتاين است.»

بونوئل همزمان با  پرداخت و صيقل دادن مهارت هايش به عنوان دستيار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترين  نشريه اي كه او در آن مي نوشت، La Garcia Hispanomericana   بود.

 

در سال 1929 رسما به سورئاليست هاي فرانسه پيوست و با اين شكل گرفتن ، اولين پروژه سينمايي خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزيدنيكا بر آن گذاشته بودند و با همكاري  سالوادور دالي فيلم سگ آندلسي را ساخت. در سال 1930 بار ديگر با دالي در فيلمي كه به نام   عصر طلايي همكاري كرد.

بعضي از منتقدان بونوئل را هيچكاكي سورئاليست مي دانند. استادي قابل احترام و ارزشمند كه تسلط كاملي به رسانه سينما داشت و هنري را كه به بازيچه اي سطحي نگر  تبديل شده بود ، متحول كرد. بونوئل، سورئاليسم را جنبشي انقلابي، اخلاقي و شاعرانه مي دانست و در اين باره مي گويد:

« همه ما تنها حاميان يك بعد از ابعاد انقلاب بوده ايم. سورئاليست ها تروريست نيستند اما پيوسته با اجتماعي كه آن را بي ارزش مي دانند در ستيزند. اسلحه آن ها مسلسل ها نيستند بلكه رسواگري و افشاگري است. افشا گري  عامل قوي براي انقلاب است و قادر است كه جنايات اجتماعي  و بهره كشي انسان از هم نوعش را و همچنين چهره امپرياليسم سلطه گرو سو استفا ده هاي او را به تصوير بكشد و  در مجموع مي تواند تمام ماجراهاي مخوف پشت پرده را بر روي پرده بياورد. »

به نظر دالي هدف سورئاليسم به وجود آوردن جنبشي ادبي و هنري و يا فلسفي نبود بلكه در هم ريختن طبقات اجتماعي بود. در حقيقت قصد سورئال اين است كه بر احساسات از مجراي ذهني و حركت به سمت نا خودآگاه آدمي تاثير بگذارد و با استفاده از پارانويا و سيال ذهن ،جهان واقعيت را به رسوايي بكشد.

 

مايكل گولد در سورئاليسم و سينما مي گويد: « اگر تصويري كه ديده مي شود براي ذهن عاقل بسيار سنگين باشد يعني اين كه بي اندازه خشن و  تهديد آميز و بي پرده باشد ديگر نمي توان آن را نفي و يا رها كردو از نا خود آگاه به خود آگاه آدمي مي آيد. »

 به عنوان سورئاليسمي خالص، در سگ آندلسي چشم دختري با تيغ بريده مي شود، دهان مردي كاملا از صورتش برداشته مي شود و يا جسد الاغ مرده اي زينت بخش پيانو مي شود. هر كدام از اين صحنه ها  از نظر عقلاني باورنكردني اند . اين كه بونوئل به اين نوع سورئاليسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابي و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقي هم بود. مي گويد كه براي اولين بار در زندگي اش با يك سيستم اخلاقي روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفي كردن تمام ارزش هاي موجود  قلمرو جديدي را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال  قابل توجيه هستند.

مشخصه هاي سورئاليستي فيلم هاي بونوئل شامل استفاده از صحنه هاي نامعقول، مونتاژ ويژه و استفاده از صدا است كه به فيلم هاي او كيفيتي رويايي مي دهد.

قوي ترين تصاوير بونوئل  طنز آلود و يا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنري راز است و جهان نيز  راز  بزرگي است.

در سال 1929 فيلم سگ آندلسي همان  طوري كه دالي و بونوئل مي خواستند ايجاد شوك و رسوايي كرد. اين فيلم نظرات مختلفي را برانگيخت. بسياري آن را شاعرانه، عجيب و افشا گرانه دانستند كه به دين و بورژوازي حمله مي كند.

نكته جالب اين است كه مخارج اين فيلم  توسط مادر بورژواي بونوئل  تامين شد.

سگ آندلسي با آن كه سگي در فيلم ديده نمي شود با هدف آشكاري مي خواست كه ذهن بيننده را درگير كند  و با ايجاد شوك نظرات سوررئاليست ها را به مخاطبان برساند.

بونوئل در باره اين فيلم مي گويد كه او و دالي تنها يك قول و قرار در حين ساخت اين فيلم داشتند و آن اين بود كه : « هيچ عقيده و يا تصويري كه ممكن است بخواهد كه تصوير نامعقول را  توضيح دهد و آن را توجيه كند، پذيرفتني نيست.»

بونوئل مي گويد: « بايد همه درها را به سوي  نامعقول مي گشوديم و تصاويري را نگاه مي داشتيم كه ما را متعجب مي كند بدون آن كه آن ها  را توضيح دهيم. »

فيلم رويايي است و مانند يك رويا مي تواند هم شادي بخش و هم ناراحت كننده باشد. در صحنه آغازين فيلم بونوئل آن جايي كه چشم دختر را با تيغ مي برند. مي دانيم كه وارد جاده پر پيچ و خمي شده ايم. ترتيبي كه نمايش اين تصاوير  دارد ما را به سمت نوعي دوباره سازي ذهني هدايت مي كند . همان طور كه رويا بازتابي از تجربيات روز گذشته ماست.

بونوئل براي نمايش صحنه هاي وهم آلود از لنزهاي تغيير يافته و فيلتر دار و ديگر امكانات سينمايي آن روز بهره نبرد. بلكه به نوعي از زبان و بيان غير روايي سر راست دست يافت كه با ايجاد شوك  فضايي وهم آلود ايجاد مي كند و با عصبي كردن و برانگيختن احساس تماشاگر به فضاي رويا گونه خود دست مي يابد.

نمايش نا معقولي كه برخورد دراماتيك بين شهوت و عامل شهوت  است.

در سگ آندلسي رگه هاي تبار اسپانيايي بونوئل كاملا هويداست حتي جسد الاغ، مرگ و اروتيسم برجسته اشاره اي به اين موضوع دارند. 

در سال 1965 بونوئل سيمون بيابان را در مكزيك  ساخت كه  دين درون مايه آن است. روايت عجيب و كوتاهي از راهبي كه در قرن پانزدهم ميلادي براي عبادت و نماز و براي اين كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزديك شود، در بالاي ستوني 60 پايي به مدت 37 سال باقي مي ماند. و  لاجرم شيطان كه هر بار به چهره اي در مي آمده، فريبش مي دهد و  در مبارزه شكست مي خورد.

 

در سال 1974 و تقريبا 50 سال پس از سگ آندلسي ، فيلم فانتوم آزادي را ساخت و در آن از تصاوير عجيب و خاص بهره جست . جايي كه اعداميان فرياد مرگ بر آزادي سر مي دهند. و يا جايي كه زوج بورژوايي درباره ي آداب اجابت مزاج بر سر ميز صحبت مي كنند و حال اين كه صحبت درباره غذا را وقيحانه مي دانند.

بونوئل فيلم عصر طلايي خود را با فيلم فانتوم آزادي  مقايسه مي كند و مي گويد: « ديگر به سادگي سال هاي دهه 30 نمي توان مردم را به رسوايي كشاند. امروز مجبوريد كه با نسخه شيرين تري اين كار را انجام دهيد.»

بونوئل معتفد بود كه واقعيت صحنه دود آلودي از واقعيت هاي پنهاني است.

 

بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران هاي اجتماعي با سبك منحصر به فردش  فيلم ساخت. هنر او به نژاد بشري اعتماد به نفس مي بخشد. و  به بورژوازي، ساديسم و عدم احترام به توانايي بشر براي داشتن زندگي متفاوت و بهتر حمله مي كند.

 

بونوئل در سال 1983 درگذشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 9:50  توسط مریم سپاسی 



زندان زنان فيلمي متفاوت است كه به عنوان اولين فيلم بلند فيلمسازش نويد بخش طرحي نو در اين عرصه است..در طي ساليان اخير فيلمسازان زن ايراني فيلم هاي خوبي ساخته اند كه هر كدام به شكلي از ويژگي صراحت برخوردار بوده اند. فيلم هايي چون :دو زن، زير پوست شهر، نيمه پنهان واكنون زندان زنان از آن جمله اند.
بازي هاي بسيار خوب، ديالوگ هاي بدون اغراق و ساده، زبان پر از كنايه و تلخ و اما صريح هر كدام به ارزش هاي فيلم مي افزايند.
نكته شايان توجه اين فيلم اين است كه با وجود قابليت هاي مو ضوعي براي تبديل شدن به يك درام تمام عيار و داشتن صحنه هاي عاطفي بالقوه، فيلم از اين صحنه ها سودي نجسته است .
هيچ احساس اغراق شده اي در فيلم ديده نمي شود نه در احساسات مادرانه ميترا به اسي كه ماماي او به هنگام تولد بوده است، نه در برخورد ميترا و طاهره اي كه سندش را براي آزادي او به وثيقه مي گذارد و يگانه پالتوي خود را در هنگام آزادي به او پيشكش مي كند،نه در هنگام خروج بدون خداحافظي پگاه با چشمان بسته از بند،:نه در برخورد ميترا با جسد بي جان سحر پس از خودكشي ونه در صحنه خداحافظي مهين اعدامي با ميترا ....ما شاهد برخوردي عاطفي كه مولود اين وقايع دراماتيك است نيستيم.به نظر مي رسد كه واكنشهاي سر سختانه به نوعي بيانگر سرسختي و صبوري زنان مخصوصا زنان زنداني و نشانگر محيط خشن و جدي زندگي آن هاست
.
ويژگي ديگر فيلم زندان زنان اين است كه شخصيتهاي داستان به هيچ وجه سپيد يا سياه نيستند. طاهره و همكارانش در مقام زندانبانان همگي آدم هايي هستند چون بقيه با نقاط قوت و ضعف و دل مشغولي هاي
روزمره اي كه ما در زندگي داريم..زندانيان هم با اينكه سرگذشت هايشان ما را به نحوي شوكه مي كند ،آدم هايي خيالي نيستند و هر كدام از ما مي توانستيم يكي از آنها باشيم.زندانباني كه در هنگام خداحافظي حلاليت مي طلبد ، هديه مي دهد و براي زندانيانش كه در سرما گرسنه مانده اند دل مي سوزاند شاهدي بر اين مدعاست.
فيلمساز به هيچ وجه قصد قهرمان پروري ندارد. حتي در مورد ميترا شخصيت محوري داستان ، گويش طعنه آميز او از ابتدا تا انتهاي داستان هرگز به اغراق هاي عاطفي يا جملات فيلسوفانه منجر نمي شود..در صحنه اي از فيلم او براي زنداني سلول انفرادي كنارش قرص مسكن مي خواهد تا به گفته خودش صداي او را خفه كند.
ميترا يك مجرم است مجرمي كه تحصيلات و خصوصيات فردي اش او را از مجرمان ديگر متمايز مي كند مجرمي كه به گفته زندانبان بي آزار است و تا حد امكان ديگران را ياري مي كند.
پگاه،سحروسپيده با بازي پگاه آهنگراني و در سه دوره زماني متفاوت،نمادي از قربانيان اجتماع اند. قربانيان پاك و بي آلايشي كه سرشار از شور زندگي اند ،. شوري كه در زمان فعاليت هاي سياسي خود را به شكل هواداري از آن گروه ها نشان مي دهد و در زمان كنوني به شكل پسر نمايي اسي بروز مي كند.
.
چهره معصوم آن ها به هيچ وجه مجرم بودن آنها را نشان نمي دهد و عشق ميترا به هر سه ، بيانگر گرايش فطري به خوبي و پاكي است.انتخاب سمبليك سه اسم نيز كه معني واحدي دارد نظر به يكي بودن اين سه و اميد به رهايي و آغازي براي اين نسل است.
فيلم در به تصوير كشيدن زندگي در بند موفق است. اگر چه بر خلاف فيلم هايي از اين قبيل، حشرات موذي،داخل دستشويي ها و مشكلات بهداشتي كه قطعا همه زندانيان آن را تجربه مي كنند نشان نمي دهد و ما تنها هنگام ورود زندانيان منكراتي از بوي بد بند آگاه مي شويم اما نماهاي تكراري از بند و هوا خوري و شستن ها و خوردن ها زندگي يكنواخت زندانيان را به خوبي تصوير مي كند..زندانيان روزها و ماه ها و سال ها در اين حصر زندگي مي كنند و تنها تغيير محسوس افزايش مجرمان جوان و سبكسري است كه انگار از آنچه بر سرشان آمده درك درستي ندارند.گذشت زمان را موهاي سفيد ميترا و صورت شكسته و چاق طاهره به ما نشان مي دهد.
بر خلاف فيلم هايي با سوژه زنان،فيلمساز به هيچ وجه مردان را مقصر يا ريشه جرم معرفي نمي كند و به ريشه هاي جرم شناسانه نيز نگاهي ندارد.به جزريشه مجرم شدن اسي كه خود فرزند زندان است، فيلم به آنچه در بيرون از زندان بر مجرمان گذشته است كاري ندارد.شايد فيلمساز تعمدا بر وضعيت امروز زندانيان تاكيد مي كند و به دنبال قضاوت در باره آنان نيست.
شايد تنها صحنه باور نكردني در اين فيلم صحنه اي باشد كه پگاه در جشني كه مردان ريشو حضور دارند و آن هم در زمان جنگ ويولنسل مي نوازد.البته به نظر مي رسد فيلمساز در نظر داشته تا با گنجانيدن اين صحنه علاوه بر نگاهي به مسائل سياسي آن زمان، ،تفاوت چشمگير اقتصادي اجتماعي مجرمان سياسي رابا مجرمان عادي نشان دهد.
يكي از نكاتي كه ذهن تما شاگر به عنوان نتيجه محتوم و منطقي طالب نمايش آن در اين فيلم است و اصلا به آن اشاره اي نشده است ،سلامت رواني زندانيان ،مخصوصا ميترا بعد از كشيدن 17 سال حبس است.تماشاگر توقع دارد اين تغيير روحي را علاوه بر سپيدي موها ي ميترا شاهد باشد.
در مجموع زندان زنان فيلمي تحسين بر انگيز است. فيلمي كه بدون بهره گيري از تمهيدات سينمايي،جلوه هاي ويژه و حتي موسيقي متداول(فيلم از آوازهاي دسته جمعي زندانيان بهره جسته است)، قادر است كه تماشاگر را بر صندلي سينما بنشاند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت 8:39  توسط مریم سپاسی