ژان ميشل كاره فيلمساز فرانسوي متولد ۱۹۴۸ فيلم سختي هاي زنان را در سال ۱۹۹۲ ساخت. ساختن اين فيلم دو سال طول كشيد و در طي اين مدت او با زندانيان ارتباطي دوستانه برقرار كرد تا زندانيان از رنج هاي خود با او بگويند. اين فيلم در جشنواره فيلم هاي مستند فرانسه كه دو سال پيش در تهران برگزار شد با عنوان زندان زنان به نمايش در آمد. متن زير ترجمه متن فيلم است كه من ويرايش آن را انجام دادم.
زندان زنان
كارگردان: ژان ميشل كاره
فلوري مروژيس بزرگترين زندان زنان در اروپا است وهر سال 3000 زن در اين جا زنداني ميشوند.%80 ازآن ها معتادند.%60 از آن ها سابقهدارند و %45 از آن ها + HIV هستند.
چندمين باري است كه بازداشت مي شوي؟
ديگر نميشمارم، حدود 20 يا 25 بار. بيشترين مجازاتم 15 ماه بوده است.
و مجازات هايي به مدت 8، 6، 10، 3 يا 4 ماه داشته ام.
به خاطر دزدي دستگير مي شدم. اين جا شديداً افسرده شدم.
در انفرادي تنها بودم و نمي خواستم هيچ كس را ببينم. ميخواستم بميرم.
گاهي وقت ها وا مي دهم، با خود ميگفتم كه ديگر خسته شدم. ديگر غذا نميخورم، هيچ كاري نميكنم، خودم را نميشويم و كمكم در رختخواب تلف ميشوم.
صبر ميكنم، صبر ميكنم، صبر ميكنم تا بيرون بيايم. تكان نميخورم، هيچ كاري نميكنم، نميخواهم آن ها را ببينم، نميخواهم با آن ها صحبت كنم، كاسه و بشقاب غذا را ديگر نميخواهم. بعد با خودم ميگويم كه ديگر بس است، چون اگر افسرده شوم خيلي وحشتناكه.
از كنترل خارخ خواهد شد.
آره، از كنترل خارج مي شود تا به خودكشي برسم. وقتي افسرده ميشوم، غذا نميخورم .بعد خودم را مجبور ميكنم كه بلند شوم و اتاق را تميز كنم. خودم را بشويم. همان داستان هميشگي… تركيدم، من را بيرون بياوريد!…
اين كه از هيچي فيلم نميگيرد. اينوري شده.
بايد يك كمي تكانش بدهم.
فكر ميكنم حالا درست شده باشد، نه؟
صبر كن.
بله فكر كنم خوب شد.
بله. در هر حال، ولش كن، بايد فكر كنيم كه وجود ندارد.
فكر كنم يك ميدان ديد…
آره، فكر كن اين جا نيست.
گاهي، هنگامي كه مدت طولانياي بيرون نميآييم ، احساس ميكنيم كه ديوارها به هم نزديك ميشوند.
دچار توهم ميشويم، ديوانه ميشويم…
براي همين بود كه به تو ميگفتم كه مشكلات رواني بزرگي دارم.
كريستين شاهد است ، گاهي مضطرب مي شوم..
وحشتناك…
احساس ميكنم كه دارم ميميرم. ديوانه ميشوم. ديگه نميتوانم نفس بكشم، تپش قلب دارم، ميلرزم و حالم بد است.
رنگش ميپرد و عرق ميكند، بايد بهش هوا برسد.
بله، اگر آن زمان در را برايم باز كنند، از اين جا ميروم.
نميدانم به كجا ولي ميدوم و ميروم. خسته شدم، از اين ديوارها خسته شدم.
اول ازهمه ما را مستقيما به بخش تأديبي بردند. وقتي كه معتاد هستي و دستگيرت مي كنند، فكر ميكني كه ميتواني ترك كني و بخش تاديبي به يك دردي ميخورد. اما چون آن موقع معتاد نبودم برايم عجيب بود، هشيار بودم و همه چيز را ميديدم، ديوارها رو ميديدم. من و برادر بزرگم معتاد شديم. ولي بقيه موقعيت خوبي دارند.
برادر بزرگم هم مدت زيادي در زندان بود و توي زندان خودش را دار زد.
«به من بگوييد كه چه كسي ميتواند ياد او را از خاطرم پاك كند، او كه تمام زندگي من را ميدانست،…»
فكر ميكنم كه آدم هاي زيادي مثل من را به زندان مي اندازند ولي اين راه حل نيست.
وقتي 9 سالم بود يكي از اعضاي خانواده به من تجاوز كرد. به دنبال آن ، پدرم خودكشي كرد و وقتي با اطرافيانم راجع به اين مسئله صحبت كردم ديدم كه دختران زيادي همين مشكل را داشتند.
بايد اين مسئله بررسي شود، محاكمه و بازداشت كردن كافي نيست چون وقتي خلاص ميشوي اين سنگيني باقي ميماند و بايد تحملش كرد.
شش روز انفرادي، عجب عذابي!
«من به عشق احتياج دارم.»
زندگي را زيبا تصور ميكردم، قشنگ، راحت… تصور ميكردم كه با يك شاهزاده عروسي ميكنم و بچهدار ميشوم…
زندگي را طور ديگري ميديدم. بعد وقتي ناپدريام وارد زندگي ما شد، ديدم كه شاهزادة افسانهاي تبديل به كابوسي شده.
به من تجاوز شد و من بچهدار شدم. البته اين داستان طولاني است.
بله ، اين خيلي من را تحت تأثير قرار داد…
چند سالت بود؟ 16، 17.
نه، 14 سالم بود.
14.
همش از كانون بازپروري فرار ميكردم و اُتو ميزدم هنوز مردها را نميشناختم، باور كن.
يك بار كه داشتم اُتو ميزدم، دو تا عرب به من تجاوز كردند، باور ميكني؟ دو تا عرب كه نژادشون نصف نژاد منه!
مادر احمقم گفت: «حالا كه اتفاق افتاده، بچه را سقط نكن».
اين حرف برايم خيلي سنگين بود و من بچه را نميخواستم.
بعد از آن مردها را به جز براي كاسبي كنار گذاشتم.
با مردها رابطه نداشتم يعني هم جنس باز بودم و با زنها دوست ميشدم و از پول مردها استفاده ميكرديم.
بعد بازداشت شدم، به يك مرد حمله كرديم و پولهايش را گرفتيم، من طلاهايش را هم ميخواستم، بهش گفتم طلاها تو هم بده، نميخواست ، حلقة ازدواجش بود و يك زنجير. من هم نميخواستم ول كنم، يا همه چيز يا هيچ چي. من طلاها رو هم ميخواستم. دوست هايم فرار كردند چون ديدند كه دارد خطرناك ميشود . من يك چاقو ضامندار در جيبم بود. وقتي مرده ديد كه دوست هايم رفتند، لباسم رو چسبيد و گفت: «تو اين جا ميموني.» من ترسيدم، چاقو رو از جيبم بيرون آوردم و زدم پايين شكمش. يارو افتاد.
من هم نميتوانستم بدوم و فرار كنم. از ترس خشكم زده بود. پليس آمدو خيلي راحت بازداشتم كردند و با مينيبوس بردند. 36 ماه بازداشت بودم. اولين بارم بود.
شلوغ كردن و از در و ديوار بالا رفتن رو دوست داشتم. در زندان فلوري به آشوبگري معروف بودم، سردستة همه بودم. به همين خاطر، به مدت 36 ماه، صبح و ظهر و شب يك آرامبخش به من مي دادند.
وقتي كه آزاد شدم به قرصها اعتياد پيدا كرده بودم و خيلي مشكل توانستم كه آن اعتياد را ترك كنم. خيلي جوان بودم.
بعد ادامه دادم و دوباره بازداشت شدم، نميخواستم ول كنم.
براي من يك مبارزه بود.
آزاد ميشدم، دوباره بازداشت ميشدم، آزاد ميشدم، بازداشت ميشدم، بازداشت ميشدم. بارها و بارها بازداشت شدم.
من تنها زندگي ميكردم. از پدر مادرم جدا شده بو دم و تنها بودم. مثل بقيه نبودم. ترك تحصيل كردم و مجبور شدم كه كار كنم تا بتوانم زندگي كنم و مواد مخدر بخرم. احساس ميكردم كه خيلي سريع بزرگ شدم. تا مدتي اين حالت را دوست داشتم ولي بعد ديگر دوست نداشتم. زماني ميخواستم خيلي زود بزرگ شوم اما وقتي مسئوليتهاي يك آدم بزرگ را به من دادند، برايم زيادي بود.
وقتي از مواد مخدر استفاده ميكني خيلي زود معتاد ميشي و اين جاست كه مشكل شروع مي شود. چون معتادي، ميخواهي همه چيز را شوت كني، بايد مواد پيدا كني، بيشتر و بيشتر لازم داري، شخصيتت را از دست ميدهي، دوست ها يت را از دست ميدهي، ديگر خودت نيستي مثل يك سگ ميشوي چون همه چيز رو گم ميكني و اين خيلي وحشتناكه ….
اين جا روحيهات رو خراب ميكنند. از يك طرف زنداني هستي و از طرف ديگر از نظر روحي هم آزارت مي دهند. هم در رساندن نامه ها و هم براي ملاقات ها و هم در مورد روابط خارج از زندان. روحيه ات را داغون مي كنند . هميشه نامه ها را باز مي كنند و مي خوانند. دائم سلول ها را بازرسي مي كنند. اعصاب آدم خرد ميشود. اين جا زنداني هستيم و آدمهايي ما رو اداره ميكنند، هر وقت دلشون بخواهد مي گويند كه بايد سلولت رو عوض كني. حتي اگر با همسلوليت شش ماهه كه داري زندگي ميكني و نميخواهي ازش جدا بشي، مجبوري بري بيرون. در زندان، وقتي كه به يك چيزي وابسته ميشوي مي آيند و ازت ميگيرند.
در تاريخ 28 فوريه به يكي از نگهبانها توهين كرديد، گفتيد كه: «برو گم شو، من قبل از تو اين جا بوده ام، به درك كه مي روي گزارش بدهي و من را به انفرادي مي برند! برو گورتو گم كن، تو فقط يك تازهكاري» اعتراف ميكنيد؟
بله خانم. از ته دل از شما معذرت ميخوام.
آره ولي نميتوانيم اجازه بدهيم كه يكي از صبح تا شب به ما فحش بده. كافي است كه يكي از شما عصبي باشه تا ما فحش بشنويم.
ديگر تكرار نميشه خانم. اين اولين و آخرين بارم بود.
رفته بودم كه به آقاي مدير بگويم كه مدت زيادي خانه ميمانم و يك كاري به من بدهند.
اين جا؟ منظورتان اين جاست….
بله.
خب، چون اولين بارتان است، لطفي ميكنم و به جاي 8 روز فقط 6 روز در بخش تأديبي مينويسم.
ولي ديگر تكرار نشود وگرنه 15 روز خواهد شد… خدا نگهدار.
خداحافظ…
خانم، دو تكه نان به من مي دهيد؟
دو تا؟
مرسي. دختره ميگفت كه اين جا موش وجود دارد . درسته؟
كجا؟
اين جا.
در هر صورت جا نور هاي گنده را نميخورد… به او گفتيد كه اين جا موش هست؟
بله موش هست. موش صحرائي هست، همه چيز هست…
نان ميخواهي؟
بله… به خاطر هروئين بازداشت شدم. ولي اين جا دارو را منظم پخش نمي كنند .. شانسي است، هر وقت كه دلشان بخواهد پخش ميكنند. آن قدر كمبود داشتم كه رگهايم را زدم.
يك نفر وقتي ديد كه دارم رگهايم را تيغ ميزنم گفت: «حقته، همون بهتر كه بميري، زندگي خودته، زندگي من كه نيست، به خودت مربوطه.»
به من گفت:« بمير!».. البته، دلم ميخواهد كه ديگر مصرف نكنم و يك زندگي عادي و خوب داشته باشم. نميدانم چه قدر بايد اين جا بمانم. اميدوارم سريع بگذرد. از موقعي كه اينجا هستم، از هيچ چيز خبر ندارم حتي اسم قاضي ام را هم نميدانم.
خانم، خانم، حشيشم چي شد؟
ديگر حشيش نداريد، تمام شده.
واي نه!
امروز صبح تمام شد.
از بخش پزشكي پرسيدم، گفتن كه…
خب پس، فردا پخش مي كنند. الان ديگر رفتند و دارو را به من نداده اند.
بيا، حالا امشب هم كمبود دارم. اعصابم خرد ميشود. اين جا واقعاً بيخودند.
همين الان در بهداري به من گفتند كه به من دارو خواهند داد.. حالا ببين.
احمقانه است چون فقط زورشون مي آيد كه دارو بگيرند.
زندان فلوري اينجوري است. عاليه! از زندگي بيشتر متنفر ميشويم.
فكر نميكنم كه زندان به كسي تمايل به انجام كارهاي خوب را ياد بده.اين جا بيشتر از هر چيزي نفرت را ياد ميگيري. فقط همين را ميتوانم بگويم. خداحافظ، متشكرم!
وقتي درزندان هستي، ديگر فكر نميكني، مغز نداري، مثل عروسكي متحرك هستي، يا اين كه نابود ميشي. اين جا يك چشم هست. زن ها نميتوانند تحمل كنند كه در هر ساعت روز تحت نظارت يك نگاه باشند. وقتي خواب هستند، توي دستشويي باشند يا وقتي كه خودشان را بشويند. از نظر آن ها، نگهبان ها بد جنس نيستند ولي مثل رُبات ها هستند و بايد مقررات را اجرا كنند، ديگر زمان معني ندارد. فضا كوچك است ، خودشان رو به ديوار ميكوبند، تا اعتراض به آن چشم و نظارت را كه برايشان عذابآور بوده ،نشان دهند.اين كه تحت نظر بودن رو تحمل نمي كنند و اين كه در زندان يا قدرت تفكرت رو از دست ميدهي و يا اين كه خرد ميشوي.
اين جا زندگي كردن رو ياد نميگيري. تنها چيزي كه ياد ميگيري اين است كه منتظر سيني غذا باشي، منتظر نامهها باشي، منتظر ساعت 11 باشي براي ناهار و منتظر ساعت گردش باشي. اين جا ما رو اداره ميكنند. وقتي بيرون مي رويم ديگر بلد نيستيم از پس زندگي مان بر بياييم. چون در زندان زندگي مان را به جاي خودمان اداره ميكنند. وقتي آزاد ميشويم بايد همه چيز را از صفر شروع كنيم، واقعاً از همه چيز پرتيم. مثل اين كه يك بر چسب خوردي و احساس ميكني كه هيچ وقت از اين هچل بيرون نمي آيي. ولي بايد اطمينان داشته باشي، اميد داشته باشي، بايد باور كرد و مبارزه كرد. وقتي كه آزاد ميشوي، سختترين چيز همين است.
خانم ديورس؟
بله.
آمادهايد؟
بله خانم، آمادهام.
دنبالتان مي آيند؟.
باشه، باشه، مشكلي نيست. عجب بدبختياي!
صبر كنيد من بسته رو بيرون بگذارم، تا برايم شانس بياورد.
خوب، خداحافظ، موفق باشي.
مواظب خودت باش.
شما هم موفق باشيد. خداحافظ زنيت.
خداحافظ زنيت، خداحافظ عزيزم.
خداحافظ!
آزاد شدن فقط بيرون آمدن از در و خلاص شدن نيست. بيشتر از اين حرفهاست. براي من آزاد بودن سختتر از زنداني بودن است. چون وقتي بيرون آمدي، بايد آزاديت را نگاه داري و براي من خيلي خيلي سخت است.
همه در زندان همين حرف رو ميزنند: « ديگر بر نميگردم، آخرين دفعه است.» ولي من ديگر اين را نميگويم، اين حرف مضحك است ، براي من معني ندارد، ميگويند :«حرف زنداني، خالي بنديه.» بيرون همه چيز فرق ميكند، با هر چه كه بتواني تصور كني فرق ميكند.
البته من برنامهريزي ميكنم ولي برنامهريزي بلند مدت و نه درباره جزئيات. چون اگر آزادي را خيلي قشنگ تصور كني بعد از آن كه آزاد شدي تو ذوقت ميخورد .
پس بهتر است كه به جزئيات فكر نكني…
كي ميخواهد ببينتش؟
يك كسي از انجمن خط پيوند.
پس به دفتربيايد تا ضمانت نامه رو امضا كند.
باشه، مي آيد.
من قبلاً هم آزاد شده ام و ميدانم كه راحت نيست . چون اصلاً دلم نميخواهد دوباره به اين جا برگردم ، خيلي مشكله. خيلي ميترسم، خيلي اضطراب دارم چون بيرون آمدن برايم خيلي عجيبه، بايد به يك زندگي متفاوت عادت كنم. من هيچ وقت يك زندگي معمولي نداشته ام، بعد از يك سال حبس، راحت نيست.
دلم ميخواهد زندگيم با زندگياي كه قبل از زندان داشتم فرق كند و نميدانم اين زندگي جديد رو كجا بايد پيدا كنم. بايد دنبالش بگردم چون خودش به سراغم نميآيد. فعلاً يك كم احساس خلاء ميكنم ولي ميدانم كه اگر مواد مصرف كنم حتماً باز بازداشت خواهم شد.
سلام!
اين جاست. سلام.
من لورانس هستم. از 24 دسامبر در بازداشت هستم. يك سال پيش به خاطر سرقت محاكمه شدم، فرجام خواستم و 3 ماه به من دادند. سوم مارس آزاد ميشوم. توي بخش D6E، سلول شماره 4 هستم. توي سلول 3 نفريم.
اولين باري كه زنداني شدم به خاطر مصرف مواد بود. وقتي من را گرفتند، يك قاشق داشتم و بازوهايم زخم بود. ولي مواد نداشتم. من را به زندان بردند كه ترك كنم. و سرانجام، دفعه قبل، زندان من را از مرگ نجات داد.
يكي از اين ها بود.يا مرگ ، يا بيمارستان، يا زندان. بالاخره زنداني شدم و اين بهترين حالت بود چون حالم واقعاً خراب بود. هر چه بيشتر اين جا مي آيم ،انزجار م بيشتر مي شود . چون به هيچ دردي نميخورد. فكر ميكنم كه ما رو وحشيتر مي كند. به در و ديوار زدن فايده ندارد. گاهي، بعضي از دخترها كه كمبود دارند، به در مي كوبند. فكر ميكنند كه اين كار فايده اي دارد ولي بر عكس، عذابمان را بيشتر مي كند .تازه، ممكن است كه به انفرادي بيفتيم .
من اين جا ميتوانم خودم را اداره كنم. وقتي جوان بودم، اين چيزها رو نديده بودم. يك مَرد، يك مرد گنده به من پيشنهاد كرد كه باهاش برم. من هم رفتم. برا ي من همه جور لباس ميخريد و ديدم كه پول در آوردن كار آساني است. به همين خاطر ادامه دادم. روزانه حدود 2000 تا 3000 تا لازم دارم، خرج هتل، مواد، غذا و تاكسي. من نگران فردا نيستم. براي فردا برنامهريزي نميكنم. كافي است كه براي فردايم، يك كم مواد و پول داشته باشم، و دوباره همه چيز شروع مي شود.
از دست مادرم كه من را پيش يك پرستار گذاشت خيلي ناراحتم.
اگر اين كارو نميكرد شايد من الان اين جا نبودم. همه چيز رو اين موضوع خراب كرد.
تا يازده سالگي پيش پرستارم زندگي كردم، در خانوادة ناپدريام هيچ كس نميدانست كه من وجود دارم.
مادرم دوباره ازدواج كرده بود. پدر واقعيام را هيچ وقت نديدم. وقتي 11 سالم شد، من را به خانه آوردند و به ناپدري و برادر و خواهر نا تني ام كه تاآن موقع نديده بودمشان معرفي كردند .تا 13 سالگي آن جا ماندم و بعد فرار كردن از خانه را آغاز كردم. در بهزيستي «كورنو» بودم چون نزديك خانه ام بود. تا 18 سالگي تحت نظارت يك سرپرست بودم، يك پليس. چون سن قانوني 18 سال شده بود.
بعدش هم راه خودم را رفتم. تا امروز كسي به من كمك نكرده است، كسي به من چيزي نداده است، هميشه كساني كه ميخواستند به من كمك كنند را از خودم رانده ام.
به فكر سلامتيام هم هستم. قبلا نميدانستم كه +HIV هستم.
حالا كه با AZT تحت درمانم، به فكر افتادم!
يعني حالا ميداني كه مبتلا به ايدز هستي.
بله.
وقتي فهميدي از ذهنت چه گذشت؟
عكس العمل خاصي نداشتم. نترسيدم.
يعني با خودت نگفتي كه: «حالا ديگر در زندگي ام كارهايي هست كه نميتوانم بكنم؟»
چرا، دلم ميخواست بچهدار شوم. شايد اگر بچه داشتم، الان اين جا نبودم. تنها چيزي است كه حسرتش را دارم. ولي از مرگ نميترسم!
سلام!
22 سالم است و اسمم فوزيه است. پنج سال پيش فهميدم كه +HIV هستم. اين جا زنداني شده بودم و اولش نميخواستند اين را به ما زندانيها بگويند.
ولي من توانستم بفهمم. از پزشك سؤال كردم و گفت:« بله شما +HIV هستيد.» از خشم ديوانه شده بودم. بعد فهميدم كه 4 ماهه حاملهام. ولي بچه را نگاه داشتم چون دوست صميميام در زندان خودش را دار زد. همان روزي كه اين خبر را شنيدم فهميدم كه حاملهام! به خاطر او و به يادش خواستم كه اين بچه را نگاه دارم. يا شايد هم يك بهانه بود و خودخواهانه عمل كردم. گفتم اگر بچهدار نشوم هرگز نميتوانم از اين هچل بيرون بيايم. به همين دليل انيسرو نگاه داشتم. بچههاي زياديرا ديده ام كه موقع تولد HIV+ بودند ولي بعد HIV- شدند. خيلي از دخترهاي اين جا به من اميد دادند.
دخترهاي ديگري هم بودند كه بچهشانرا از دست دادند. ولي من اميدوارم كه انيس HIV- بشود. اگر اتفاقي برايم بيفته نميخواهم روي تخت بيمارستان بميرم. ميخواهم تا لحظهاي كه جان دارم، تا آخرين لحظه لذت ببرم.
آن وقت خودم را ميكشم. از اين مطمئنم. با خنده و خوشحالي مي ميرم. دلم ميخواهد كه مردم خاطره خوبي از من داشته باشند. و دلم نميخواهد كه بگويند كه: « فوزيه يك دختر مريض و زشت و لاغر بود كه توي بيمارستان بستري بود و برايش گل ميبرديم و لبخندهاي اجباري تحويلش مي داديم.»
نميخواهم كه دخترم من را اينجوري ببينه. فقط 9 ماهشه، پس ميتواند به مادرم عادت كنه. همان بهتر كه به اون عادت كنه، نه به من.
چندمين باري است كه به اين جا مي آيي؟
پنجمين بارم است.
اولين باري كه به زندان رفتي چند سالت بود؟
14 سال و نيمه بودم. اون موقع بيخيال بودم، هيچ هدفي در زندگي نداشتم تا بخواهم مواد رو ترك كنم. ولي حالا فرق ميكنه.
چون زنداني بودم كسي لباس بچه به من نداد، به جز راهبهها كه يك چيزهايي به من قرض دادند تا موقعي كه آزاد بشوم. غير از اين چيزي ندارم! بايد كالسكه و چيزهاي ديگررا خودم بخرم. دست خالي بيرون ميروم. بايد همه چيزرا از صفر شروع كنم. هم براي من و هم براي موسي شروعي تازه است.
بچه را زمين بگذاريد تا بازرسي تان كنم.
خداحافظ خواهر.
چه قدر نازه! خب ديگه تمام شد؟
بله آخرشه.
آخرين باره؟نه؟
ديگه هرگز برنميگردم.
حالا كه ميدونم آزادم، همة چيزهايي كه لازم دارم و مال منه با خودم مي برم.
شمارة سندتونرو ميدونيد؟
2341064 ت.
خب، تا بعد.
تا هيچ وقت!
آره، تا هيچ وقت.
گفت: «تا بعد»!!!
از دوشنبه تا جمعه از ساعت 9 صبح تا چهار بعدازظهر باز هستم.
از 9 تا 4؟
مركزي است كه شمارا با يك گروه متخصص شامل پزشك، روانشناس و روانپزشك و ... در تماس قرار مي دهد.
خب.
كه ميتوانند براي ترك اعتياد كمكتان كنند.
خب ميخوام بدانم كه امشب چه بايد بكنم. هيچ برنامه اي نداريد؟
همين امشب؟
بله، همين الآن.
الان شما عجله داريد؟
خيلي عجله دارم.
دچار كمبود هستيد؟
بله، حالم خوب نيست.
ميخواهيد امشب جايي برويد؟
بله، بله، به كمك احتياج دارم.
خب، الآن خانه خودتان هستيد؟
بله.
فكر نميكنم امشب بتوانيم ملاقاتي داشته باشيم.. الآن نميتوانيم براي ملاقات يا ترك اعتياد با شما قرار بگذاريم. شما نميتوانيد تا فردا صبح صبر كنيد؟
پس شب ها هيچ امكاناتي نيست، سرويس تعطيل است؟
چرا، در بيمارستان «سنت آن» يك…
سنت آن، بخش روانپزشكي؟
بله، آن جا يك بخش ترك اعتياد دارند.
آره ولي آن جا هم فقط صبحها باز است..
بله فقط صبح. ولي اگر به اورژانس برويد، به شما يك چيزي ميدهند تا بتوانيد تحمل كنيد. اصلا نميتوانيد تا فردا در خانه صبر كنيد؟ نه؟
چرا، شايد بتوانم.
اگر حالتان خوب نبود تماس بگيريد.
باشه.
خيلي خوب.
باشه، به شما زنگ ميزنم.
خيلي خوب.
مرسي، خداحافظ.
مواد مخدر به من كمك ميكند، باهاش زندگي ميكنم… اگر نبود نميدانم كه چه ميكردم، چه جوري بودم. حتي با مصرف مواد هم اضطراب دارم.
گاهي وقتها كه مي خواهم بخوابم، از پنجره نگاه ميكنم و ميخواهم خودم را به پايين پرت كنم. چيزهاي وحشتناكي به ذهنم مي آيد. ديوانه مي شوم، هذيان ميگويم… از نظر رواني، به كمك احتياج دارم. از كسي پول نميخواهم، هيچي نميخواهم. ولي كمك رواني ميخواهم، ميفهمي؟ من از كسي پول نخواستم، من گدايي نميكنم.
الان خيلي اميدوارم. از ماه مي كه زنداني هستم، خيليها وعده وعيد دادند. ولي اميدوارم كه در آخرين لحظه زيرش نزنند و گرنه…
به خاطر همين در هر ملاقات ميگويم كه: « با من روراست باشيد.»
قول دادن به درد نميخورد. بهتر است كه وعده وعيد ندهند ولي به من اطمينان بدهند كه كمكم ميكنند.
چند تا سؤال داشتم، تازه از زندان آزاد شدم و …
خب، شما بي قيد و شرط آزاد شدهايد؟
بله.
موازين اجتماعي و مجازات تعليقي شامل حال شما نميشود ؟
چرا.
دورة آزمايشي داريد؟ خب به چه مدت؟
الآن رفتم بالاو قاضيرا ديدم.
9 ماه.
9 ماه تعليقي.
پس در اين صورت، هيئت رسيدگي در طبقة دوم به كار شما رسيدگي ميكند.
بايد به طبقه دوم بروم؟
بله.
كافيه! برويد و برايم يك مجوز بياوريد!
باشه مجوز مي آورم.
شما داخل شويد، يا با اين ها دنبال كارتان برويد. بياييد داخل.... يا داخل ، يا بيرون و جلوي در نايستيد.
براي واكسن آمده ام.
برو واكسن بزن تا ما برويم و مجوز بياوريم.
مجوزرو مي آوريد. حالا گم شيد.
قرار بود كه جمع بندي داشته باشيم.
بله.
خب، يكي از چيزهايي كه روز دوشنبه مطرح كرده بوديد، اين بود كه در كانون مادران وضعيت خوبي نداشته ايد.
نه. اول تلاش مي كردم كه مراقب باشم. چون هر نيم ساعت يك بار براي ديدن اين كه چه مي كنيم به ما سر مي زنند. هفته پيش، يك هفته نيامدم و به من فهماندند كه اگر ادامه پيدا كند، بيرونم ميكنند. از همين چيزها…
در صورتي كه در ابتدا سعي مي كردند كه به من اطمينان بدهند. گفتند:« حق داري هر كاري كه ميخواهي انجام بدهي، هر ساعتي كه ميخواهي برگردي به شرطي كه به ما اطلاع بدهي.» بعد نا گهان همه چيز عوض شد.
ميتوانم اين مسئله را با خانم لولان مطرح كنم.
بله حتماً.
مشكلي نداره؟…
نه، چون آن روز با او صحبت كردم و گفتم كه اين جا به من سخت ميگذرد.
و او چه جوابي داد؟
گفت كه بايد عادت كني و نبايد با بقيه دخترها راجع به زندان صحبت كني.
جدي؟
بله، گفت كه نبايد در موردش حرف بزنم به او گفتم كه دليلي نميبينم. اين موضوع بر من تأثير گذاشته و طبيعي است كه راجع به آن حرف بزنم.
بله.
سلام.
سلام!
فندك داريد؟
من سيگار نميكشم! دو دقيقه صبر كنيد، برميگردم.
ميدانستم كه هر كاري كنم. برميگردم. حتي اگر سعي كنم كه باز بازداشت نشوم، ميدانستم كه بازداشت ميشوم. وقتي سابقهدار هستي، تا آخرش سابقهدار ميماني. آن ها ميدانستند كه من قبلا سركار ميرفتم و همه ميدانند كه براي ما، برگشت به زندگي اجتماعي ساده نيست. ما نميتوانيم زنگ دري را بزنيم و بگوييم: «سلام من از زندان آزاد شده ام، من را استخدام ميكنيد؟» اين جوري نميشود كاري پيدا كرد، مخصوصاً كاري كه قبلاً داشتم. اين خيال باطلي است . الآن ديگر هيچ چيز جلو ي من را نميگيرد. منتظر پايان كيفرم ميشوم. نميخوام هيچ كاري بكنم چون اگر شش ماه را تأييد كنند، خيلي بد ميشود. ديگر نميتوانم حبسرا تحمل كنم. من يك بزهكار واقعي نيستم.
نه، نميتوانم كاري بكنم.
روي زمين.
اگر كسي ترا بر روي زمين بگذارد، من نميتوانم به تنهائي بلندت كنم.
وقتي به اين جا آمدم خيلي ميترسيدم. چون اولش نمي فهميدم كه چه اتفاقي مي افتد. وقتي رسيدم با 8، 10 تا دختر بودم كه همديگر را ميشناختند.
از روي سادگي فكر مي كردم كه قبل از زندان با هم در يك جايي آشنا شده اند. ولي نه! اين جا با هم آشنا شده بودند. چون آن ها سابقهدار بودند. كلمة «فوق سابقهدار»رو اين جا شناختم. يك سال است كه مي آيند و مي روند..
اولين بار در شهر ديژون بازداشت شدم. از 50 زنداني، ده نفرمان معتاد بوديم. شش نفر ازكساني كه همراهم بودند، ماجرايي مانند من داشتند. از ده نفر معتاد، شش نفر خيلي زياد است همه شان كما بيش از خانوادههاي خوبي بودند. بنابراين براي ملاقات و گرفتن لباس و اين جور چيزها مشكلي نداشتند. بزهكار واقعي نبودند. تنها جرم آن ها مصرف هروئين بود. از هنگامي كه مصرف مواد را شروع كردم متوجه شدم كه پدر و مادرم را نميتوانم از خودم راضي نگاه دارم. يعني مسئوليتهائي كه به من ميدادند براي من زيادي بود. من هم نميتوانستم كه از عهده شان بر آيم..
وقتي به زندان رفتي، پدر و مادرت چه گفتند؟
بايد برايشان توضيح ميدادم پس نامه مينوشتم. ولي جرئت اين را كه كه خودم به آن ها بگويم را نداشتم.. مربيام مي گفت. يك نامه از پدرم دريافت كردم .فقط دو كلمه نوشته بود: «به من خيانت شده».
كات كنيد، ديگر نميتوانم.
واي عالي است! چه قدر خوشحالم!
سيگارتان رو خاموش كنيد.
نوشته: «مي دانم كه چه رنجي مي كشي. اين واقعا براي تو عذابي است . فعلاً هم كاري نمي توان كرد. اما ما تنهايت نمي گذاريم. هر كاري را كه ممكن باشد براي رهايي تو از اين عذاب انجام مي دهيم، چون خيلي دوستت داريم .و مي خواهيم كه روزي زندگي معمولي اي داشته باشي، آزاد باشي و از شر اعتياد خلاص شده باشي.»
اما چه گونه آدم ميتواند بعد از اين كثافت به يك زندگي عادي برگردد؟
«بايد خيلي فكر كني». لازم نيست اين را به من بگويد،در اين 5 روزي كه در انفرادي بودم، حسابي وقت فكر كردن داشتم.
«سعي ميكنيم تا حد امكان به ديدنت بيايم ولي فعلا اجازه ملاقات نداريم... بايد به ناپل سفر كنم... هميشه به فكرت هستيم. در مقابل مشكلات قوي باش و اميدت را از دست نده. براي هر مشكلي راه حلي وجود دارد. هميشه اميد هست. ديگران توانستند كه خلاص شوند، پس تو هم ميتواني. صبور باش.» مخصوصا اين كه كه دادستان حداقل دو سال و حداكثر 10 سال برايم نوشته.
«كريستين، خيلي دوستت داريم و از دور ميبوسيمت…»
سه روز ديگه آزاد ميشوي، چه احساسي داري؟
در مورد آزادي؟
بله.
اين كه چه مي خواهم بكنم؟
قرار است كه چه اتفاقي بيفتد؟ حتي از جهت فيزيكي؟
نميدانم، فعلاً كه تحولي است. با خودم ميگفتم كه اگر اين تلگرام نرسد اشكالي ندارد . بايد فكر ديگري بكنم. ولي حالا كه رسيده ميدا نم كه ميتوانم وسائلم رو آن جا بگذارم. تو هم موجب تغييري شده اي… نميدانم.
اين مركز، چيست ؟
مركز «راپِژ» براي من تلگرامي فرستاده و وقتي كه آزاد شدم، سرپرستي من را به عهده خواهد گرفت. سوم آزاد ميشوم، چمدان هايم پيش آن هاست و يك هفته در هتل ميمانم. سه شنبه با آن ها قرار دارم و بعد تصميم ميگيرند كه با من چه كنند.
تو اين موقعيت رو چه گونه مي بيني؟ فكر ميكني همه چيز دوباره شروع مي شود؟
بله، اين طور فكر ميكنم.
فكر ميكني كه دوباره براي كار به«ناسيون» ميروي ؟
بله ، حتماً. و گرنه چه بايد بكنم؟ دزدي كنم تا دوباره بازداشت شوم؟ نه!
برام عجيب است كه باز سوار پله برقي بشوم.
از اين كه بعد از چند ماه دوباره كار ميكني اضطراب داري؟
نه، اصلاً. چون اين…كا ر م است. شايددر آغاز بودن با يك مشتري برايم عجيب باشد. هر دفعه كه دوباره شروع ميكنم برايم عجيب است . ولي بعد از دو سه بار عادي ميشود.
ولي اگر مي توانستم از همه اين چيزها راحت شوم خيلي خوب مي شد . چه بهتر از اين .. ولي اگر همه اين كارها را ترك كنم، نميدانم كه چه گونه بايد زندگي كنم، چه گونه پول در بياورم. بايد پول يك سوئيت يا يك اتاق را فراهم كنم. ولي بعد، اگر كاسبي را ادامه بدهم، پول در مي آورم، آن وقت با پولم چه كنم؟ اين هم يك مسئله است.
بايد فوراً كاري پيدا كنم چون پول خيلي زود خرج ميشود. الان تازه ميفهمم. وحشتناك است، اين جا تازه ارزش پول را ميفهمي.
گران است. فكر كنم به مغازه «تاتي» بروم. بهتر است سايز 16 يا سايز نوزاد بگيرم.
ببخشيد خانم، شماره 93 در خيابان الكساندر دوما كجاست؟
اين جا نيست. اين جا شماره 102 است.
شماره 93.
دنبال كسي هستيد؟
انجمن راپژ.
انجمن؟ همان پشت است.
سلام!
سلام، من لورانس هستم.
سلام لورانس.
اگر سيگار بكشم ناراحت مي شويد؟
ما نه! ولي بعد از ظهر بچهها مي آيند.
خوب پس…
اگر ممكن است ، لطفاً سيگار نكشيد…
در هتل زندگي ميكنيد؟
بله.
كدام هتل؟
هتل «فلوري» خيابان پلپورشماره 3.
خيابان پلپور شماره 3، خب.
مدت اجارهاش.
يك هفته.
يعني شنبه ظهر بايد اتاق را خالي كنم.
بله.
بله.
خب، شما از زندان آزاد شديد. مشكلات ديگري هم داريد؟ به ايدز مبتلا هستيد؟
بله.
شغلي داريد؟ كار ميكنيد؟
نه، من بي كارم. مهمترين چيز اين است كه اتاقي پيدا كنم.
بله، ولي كار راحتي نيست. البته ما دنبالش هستيم. فكر نميكنم تا آخر هفته چيزي پيدا كنيم ولي سعي ميكنيم هتل بهتري برايتان پيدا كنيم.
من نمي خواهم هتل گرانتري باشد! و اين را به علت آدم هايي كه آن جا رفت و آمد مي كنند مي گويم. آن جا چند زن هستند. من مغرور نيستم، اگر جانور هست با حشرهكش مي كشم ، حتي توي رختخواب من هم جانور مي آيد.
ساس است؟
نميدانم، فكر كنم ساس باشه. يك كم مزاحم است.
از هتل بهتر ، ميتوانيم يك كانون پيدا كنيم يا…
نه، كانون به دردم نميخورد…
كانونها و سازمانهايي وجود دارندكه در هتل اتاق ميدهند، ولي براي مدت طولاني تري…
رو راست به شما بگويم كه من نميتوانم زندگي در كانون را تحمل كنم.
از زندان بيرون مي آيم و نميخواهم در محيط كانون باشم.
با اين شماره تماس بگيريد.
از طرف كي؟
از طرف امداد آراپِر. وضعيتتتان را برايشان توضيح دهيد و براي پيدا كردن يك هتل با آن ها قرار بگذاريد.
ميدانم كه راحت نيست ولي بايد سعي كرد.
اگر نشد چه كنم؟
راه ديگري پيدا ميكنيم.
براي هتل يا كانون؟… جمعه صبح؟… بله، ولي شما مطمئنيد؟.
كه برايم اتاق پيدا ميكنيد چون من نميخواهم با چمدان هام در خيابان بخوابم.
براي يك كانون ديگه وقت بگيريم؟
كانون يا هتل؟ كانون نه.
نه! كانوني كه در هتلي به شما جا ميدهد.
آره، آره، آره.
خب باشه.
الان يا يك روز ديگر؟
الان. همين الان بايد انجام بشه.
چون اگر امروز جا پيدا كنم، خيالم راحت ميشود.
سرويس پذيرائي در هتل.
چون شايد جمعه ساعت 5/9 با من قرار بگذارند و بگويند كه :« متأسفيم جا نداريم!»
البته، البته. به همين دليل بايد راه هاي مختلفي را امتحان كنيم.
من مشكل ديگري هم دارم، بايد غذا بخورم، فلان، فلان…
من كسي را ندارم…
خب پس به اين شماره زنگ بزنيد47703360
باشد.
كانوني است كه در هتل اتاق ميدهد.
بگوبم كه شما معرفي ام كرده ايد؟
زنگ ميخورد ولي جواب نميدهد.
الو خانم. ببخشيد مزاحمتان ميشوم. الان من در «آرلپر» خيابان الكساندر دوما هستم و گفتند كه براي يك اتاق به شما زنگ بزنم. خيلي خب، مرسي خداحافظ.
ميگويندكه اصلاً جا ندارند. نخواستم بگويم شنبه چون نامردي ميشد.
بله.
پس به نظر شما تا جمعه صبر كنم بهتر است؟
همين كه با شما قرار گذاشتند، خوب است! بايد در زندگي خوش بين باشيم.
حالا، خودتان هم ميتوانيد اقدام كنيد…
كجا؟
خب…
چه اقدامي؟
براي پيدا كردن خانه… ما نميتوانيم به جاي شما اقدام كنيم…
ميدانم كه تقصير شما نيست ولي خب…
ما نميتوانيم به جاي شما اقدام كنيم، اگر ميخواهيد كار پيدا كنيد بايد به آژانسهاي ملي كار كه مخصوص زندانيان آزاد شده است، مراجعه كنيد.
بله اما با اين دست كسي استخدامم نمي كند.. دستم را ديده ايد؟
شايد بتوانند كار نظافت برايتان پيدا كنند.
من حاضرم نظافت كنم، بچهها رو نگه دارم… ولي كسي توي مك دونالد من را استخدام نميكند.
بله، درست است.
نميتوانم صندوقدار بشوم، نميتوانم از انگشت هايم استفاده كنم!
بله، مشكل است.
ولي دلم ميخواهد كار كنم! ولي بايد پارتي داشته باشم. با اين دست كه نميشود، تازه تحت درمان با AZT هستم!
بله، درست است.
اگر كارفرما اين را بفهمد ، من از يك آدم عادي خيلي سختتر كار پيدا ميكنم.
بله، شما همه مشكلات را.... بله، راحت نيست.
از زندان كه بيرون مي آيم ، مشكلات زيادي دارم ....ولي شما همين طور …
…خب… ولي ميخواستم ازشما بپرسم كه گنجة لباس از كجا پيدا كنم… چون چاق شدم و…
اتفاقاً لباس زنانه برايمان رسيده…
خيلي به لباس احتياج ندارم. بيشتر يك جفت كفش مي خواستم…
زيادي نيست؟ يك جفت چكمه براي من خيلي گران است، نميتوانم بخرم.
برات بزرگ نيست؟ اين كفش ها خوبند؟
بله ، قشنگ اند، خب، خداحافظ و خيلي ممنون… خداحافظ.
صبح روز بعد، جسد لورانس را در اتاق هتلش پيدا كردند، او به خاطر اُوردوز جان داده بود. دو هفته بعد، در گور دسته جمعي قبرستان «تيه» قسمت 104، رديف 22، قبر شماره 36 ام40 به خاك سپرده شد.
مجبور بودي مدتي در كانون بماني يا اين كه…
بله .يك قرار داد شش ماهه بود. ولي من فقط سه ماه دوام آوردم. يك روز پايين رفتم و به آن ها گفتم: «من باردار هستم، يا من را نگاه ميداريد يا بيرونم مي كنيد.» گفتند كه امكان ندارد، شما يك بچه داريد، با دو تا بچه ، ميخواهيد چه كنيد؟ وسايلتان رو برداريد و برويد. بعد از آن بود كه دوباره به اين جا بازگشتم.
بعد يك روز، پرستاري كه از بچة اولم موسي نگهداري مي كرد، همون كه توي زندان فلوري زائيدم، بچه را دم در خانه گذاشت .
در نتيجه مجبور شدم به اين جا بيايم و با موسي توي 3 متر مربع زندگي كنم. ديگر نميتوانستم. يك ماه تحمل كردم بعد گفتم كه ديگر نميتوانم اين جا زندگي كنم. او چهار دست و پا راه رفتن را آغاز كرده بود و به همه چيز دست مي زد. به سيم هاي برق، خطرناك بود. نميتوانست تكان بخورد، دائم ميگفتم نه! به اين دست نزن، به آن دست نزن! نميدانستم چه كنم. خواستم به پرورشگاه بسپرمش، خيلي زود انجام شد چون كه زنداني بودم و قبلاً هم معتاد بودم. توي اين فاصله هم مواد استفاده كردم. اگر قبل از 18 ماه مي خانه پيدا نكنم، بچهها را به پرورشگاه مي دهند و ديگر هيچ وقت نميتوانم ببينمشان.
از اين كه حقيقت را بگويم، مي ترسم .ميترسم طردم كنند. آن ها هيچ كمكي به من نميكنند…
سلام، من شما رو قبلاً ديده ام.
من هم شما رو ميشناسم، توي بازداشتگاه همديگر را ديديم… درسته؟
يك سؤال: شما در كاري تخصص داريد؟
مدرك آرايشگري دارم.
خب…
و يك مدرك خياطي صنعتي.
فكر ميكنيد چه شغلي ميتوانيم پيدا كنيم؟
نميدانم، در مغازهها، كساني كه جنسها رو ميچينند…
پس مغازه داري، خوب؟ چيدن اجناس، برچسب زدن… در شمال پاريس، يك كارمند… ببينم قبول است…
باشد.
شغل پيشخدمتي در رستوران غذاهاي آماده . برايتان مناسب است؟
بله البته. حقوقش چقدر است؟
5595. براي استخدام در رستوران غذا هاي آماده تماس ميگيرم. براي خانمي كه الان دردفتر من است وخواهان شغلي است. متولد سال 57 است…
34 ساله ام.
34 سال! سنش بالاست…
شوخي ميكند! 34 سالگي، سن زيادي است؟!
18 تا 25 سال. خوب باشه. پس، وقتي كه خودتان را معرفي ميكنيد. برايشان توضيح دهيد. خب؟
چه چيزي را توضيح بدهم؟
مشكلاتي كه تا الان داشتيد.
نه، نه، نه.
اگر ترجيح ميدهيد، من توضيح بدهم.
نه، براي اين كه من دنبال كار ميگردم، براي تعريف زندگي ام به كارفرما كه نيامده ام.
بله، باشه، باشه، پس اگر اين يكي نشد، بايد دنبال كارآموزي باشيم. در مورد مشكلات جزائي اي كه قبلاً داشتيد چيزي نمي گويم. چند سالتان بود؟
34 سال.
سلام خانم، هنوز دنبال يك پيشخدمت هستيد؟…
يك نفر را استخدام كرديد، خب، پس اصرار نميكنم. براي شما خوب شد، براي داوطلب من حيف شد. خداحافظ خانم.
يك چيز ديگر را امتحان ميكنيم…
سلام خانم، آژانس كار؟ براي كارآموزي 20 ام ژانويه در باره فروش وسايل آرايش با شما تماس ميگيرم. شروع شده؟ نه. هنوز نشده خب ببينيد، اين جا خانمي است كه مدرك آرايشگري دارد و فكر مي كنم كه اين كارآموزي برايش مناسب باشد.
ما آژانسي تخصصي هستيم كه به افرادي كه مشكلاتي با قانون داشته اند،يا زندان بوده اند و ميخواهند دوباره وارد اجتماع شوند، كمك ميكنيم و اين خانم، مايلند كه اين دوره را ببيند… پس نميتواند تا از اين كارآموزي بهرهمند شود؟… بله، بله… بله. شما زبان خارجي مي دانيد؟
معلومه كه نه!
نه، زبان خارجي صحبت نميكنند، اشكالي دارد؟
مگر نميبينيد كه اين يك بهانه است؟
نه نميخواهم دزديكنم، ميترسم، مجبورم خودفروشي كنم .حالم را به هم ميزند…
ببخشيد خانم.
توي زندگي ام كارهاي بهتر از اين هم كرده ام. اين كار فقط براي به دست آوردن پول و خريد مواد است. وگرنه حالم را به هم ميزند.
پارچه بافي را مي توان در 5 دقيقه آموخت. ولي بعد بايد بافتن شال ها رو ياد بگيري، رنگ ها رو تنظيم كني و… دو روز است كه نبافته ام، كمي فراموش كرده ام. وقتي به شهر «پو» رسيدم ، شروع كردم. ميتوانستم در زندان فلوري تا ماه آوريل بمانم. اما ترجيح دادم كه به اين جا بيايم ، دوره ببينم. بهانه اي بود تا رابطهام با پاريس قطع بشود و سعي كنم در زندان كاري ياد بگيرم. ميفهميد؟ حتي اگر بيشتر در حبس بمانم. لااقل سعي خودم رو ميكنم!
سلام آلن، حالت چطور است؟
تو خوبي؟
بله. خوبم.
همه چيز آماده است؟
بله همه چيز حاضر است.
پس برويم.
سه ماه و هفت ساعت و نيم. شما آزاد هستيد؟
بله، همه چيز را تعريف كردم، كارگاه بافندگي در زندان، شغل مربي گري… قبلاً براي شانِل و ديور كار كرده ام. به من گفت: خيلي خوب، برميگرديم و ما به خانه او رفتيم. بعد همة دوست هايش را دعوت كرد و 15 نفري دي يك اتاق بوديم و محيط خيلي خوبي بود.
و «فرو» حرف خيلي جالبي زد، گفت:« قبل از اين كه نگاه كنيد، صبر كنيد.» اين آقا مربي هستند و با زن هاي زنداني كار ميكنند. پارچهها را زنان زنداني مي بافند… خواهش ميكنم حداكثر توجه را داشته باشيد.
واقعاً هيجان انگيز بود. وقتي فكر ميكني كه برايت چه بازار كار خوبي وجود دارد ، براي اين زن ها كه استعداد و ذوق و اراده دارند يك شغل فوقالعاده است. هر طوري كه دلت ميخواهد در خانه ات كار ميكني، رئيسي بالاي سرت نيست، هيچ محدوديتي نداري…
من از همين خوشم اومد…
به همين دليل بود كه اين كار را به آدم هايي مثل شما پيشنهاد مي كنند. چون در اين كار محدوديتي نميتواند وجود داشته باشد
آره، هيچ شباهتي به كار اداري ندارد..
دقيقاً، و مخصوصاً در اين حرفه، ميتوانند عقيده شان را اظهار كنند، تمام چيزهائي را كه در طول سالها اندوخته اند را بيان كنند. بافندگي به راستي كه شغلي عالي است.
اين آلن موريه از انجمن آران بود!
متشكرم كريستين.
انجمي است كه به كساني كه از زندان آزاد شده اند، كمك مي كند. از آن جايي كه حالا جزيي از زندگي من شده است، به نظرم اين كه در مورد كار و موضعش نسبت به زندانيها صحبت كند، جالب بود.
لطفا خانم ايگلزياس .
شما به اين علت به اين جا احضار شده ايد كه بعد از حبس ، برايتان مجازات تعليقي در نظر گرفته شد واكنون تحت نظارت هستيد. در اين مرحله شما را كمي ميترسانيم چون جرمي مرتكب شده ايد و به جامعه وامداريد. ولي از آن جايي كه فكر ميكنيم كه شما آسيب پذير هستيد، قانون اين اجازه را مي دهد كه كه به شما كمك بشود و اين كار به عهده هيئت مراقبت و رسيدگي به امور آزاد شدگان است.
چيزي كه در اين پرونده براي من مهم است اين است كه بعد از اين، شما نسبت به كساني كه از شما شكايت قانوني كرده اند ، مقروض هستيد.
بله.
همان طور كه ميدانيد 3 نفر از جانب شما متضرر شده اند. طبق اين پرونده، به يكي از آن ها فقط 1000 فرانك بدهي داريد، به نفر دوم 50000 و نفر سوم 10000.
حالا بايد ببينيم كه چه گونه ميتوانيد بدهيتا ن را پرداخت كنيد. شهروندي كه قبلا بوده ايد، مرتكب عمل خلاف قانون شده است و شهروند عادياي كه اكنون هستيد بايد اين خلاف را جبران كند. بايد به فكرش باشيد.
بله.
پس براي پرداخت بدهي كساني كه از شما شاكي هستند، فرض كنيم درآمد شما 4500 فرانك باشد، گفتيد 1000 فرانك هزينه پانسيون مادر بزرگتان است؟
بله.
1000 فرانك ديگه هم بايد به شخص ديگري بدهيد. كه در پرونده نوشته شده است.
براي كمك به دوستم است كه در فلوري مژوريس زنداني است.
براي وكيل دوستتون؟
بله.
خوب بعد..
بعد... براي غذا...
اين براي پانسيون مادربزرگ بود يا براي پرداخت اجاره خانه؟
نه، فقط براي اجاره. من در طول روز اصلا در خانه نيستم. حدود 50 فرانك در روز براي غذا خرج ميكنم.
خيلي غذا نميخوريد؟
نه.
ساندويچ ميخوريد...
بيشتر وقت ها، بله. هزينه رفت و آمد هم هست...
زندگياي كه شما داشتيد بر خلاف قوانين كيفري بوده است، حالا، شما قصد داريد كه به جامعه باز گرديد و بايد همة قسمتها با هم جا بيفتند.
بايد اجزاء پازل را سرجايش قرار دهيم تا شما شروع خوبي در زندگي داشته باشيد. من از شما انتظار ندارم كه 3000 فرانك به مال باخته پرداخت كنيد...
بله متوجه هستم. با مأمور كه صحبت كرده بودم. گفته بوده كه ميتونم 100 فرانك يا 200 فرانك در ماه به هر نفر بدهم. ولي اين مبلغ خيلي بالاست، 60000 فرانك است . نمي توانم تصور كنم كه بايد در طي سالها ،200 فرانك پرداخت كنم.
بله، ولي شما از نظر مالي به خودتان متكي هستيد . الآن با مشكلات زيادي برخورد ميكنيد ولي كمكم مشكلا تتان برطرف خواهند شد.
شما گفتيد كه ميخواهيد درس بخوانيد. در نتيجه حقوقتان هم بيشتر خواهد شد و ديگر حداقل درآمد نخواهد بود.
من مي خواهم تا شما را درگير يك پويش اجتماعي كنم. احترام به افراد مال باخته، از احترام به خود شما آغاز مي شود.
پس تا بار بعدي كه همديگر را ميبينم، سعي كنيد با توجه به مشكلاتتان حتي اگر درآمدتان كمتر از حداقل است، افراد مال باخته را در زندگي و حساب هايتان در نظر داشته باشيد.
بله.
به شكل قانوني و به نسبت سهمي كه قادريد كه پرداخت كنيد.
در ضمن شما اين را در حضور قاضي امضا كرده بوديد.
امضا كرده بودم؟
بله، 20 دسامبر، كمي پيش از كريسمس.
بله...
نظري كه من نسبت به وضعيت شما دارم، اين است كه هيچ مشكلي با قانون نداشته باشيد، چون به ضررتان خواهد بود.
نه.
من، به عنوان قاضي اجراي كيفر، ميتوانم وضعيت افراد رو درك كنم. شما يك مرحله نامتعادل را پشت سر گذاشته ايد. ولي هنوز به هيچ چيز اطمينان نيست.
بله.
ولي در حال حاضر روش درستي را در پيش گرفته ايد و ما به شما رسيدگي ميكنيم. بعيد ميدانم، ولي اگر روزي7000 يا 8000 فرانك درآمد داشته باشيد، نظارت ما هم سبك تر خواهد شد.
من بدهي ام را پرداخت ميكنم.
خوب، از حالا بدهي را در بودجه تان به حساب بياوريد.
كي همديگر را ميبينيم؟
نمايندة هيئت مراقبت از پرونده را ميبينيد و حدود ماه ژويه شما رو احضار خواهند كرد كه يك جمعبندي بكنيد و هزينه افراد مال باخته رو با هم با هم حساب كنيد.
چه اتفاقي افتاده است؟
مشكلي دارم، الان دادگاه بودم.... بعدا راجع به اين حرف بزنيم... وقتي از زندان شهر «پو» آزاد شدم دوباره دزدي و استفاده از مواد مخدر را شروع كردم. و طبيعتا دوباره زنداني شدم. هر روز هم مجازات هاي تأديبي از بيخ گوشت رد ميشوند. يك روز بالاخره گرفتارش ميشوي.
اگر راحت بود الآن ديگر اين جا نبودم...خيلي هم سعي كردم.
ماه ژانويه دوباره محاكمه ميشوم. آخرين باري كه براي محاكمه رفتم، هم كار و هم خانه داشتم. مداركي هم داشتم كه ثابت ميكرد كه تحت نظر پزشك و روانپزشك هستم. ولي برايشان كافي نبود و در محاكمه پدرم را درآوردند. من منتظر شور نشدم و بيرون آمدم. 4 ماه مجازات تعليقي برايم اضافه شده است. و چون قبلا 57 ماه داشتم حالا 61 ماه دارم. براي من فرقي نميكند. همه آن هايي كه در دادگاه اند ،مسخرهاند. واقعا خندهام ميگيرد. هر چقدر بيشتر زنداني باشي، براي بازگشت به جامعه سختي بيشتري خواهي داشت. چون از واقعيت بيشتر فاصله مي گيري. بعد از زندان بيرونت مي كنند و مي گويند: «حالا برو و به جامعه برگرد!» بايد يك عالم آدم دور و برت باشد تا بتواني. مخصوصا با توجه به مشكلاتي كه من داشته ام.با بقيه فرق دارم. البته همه متفاوت هستند، خوشبختانه. انتظار ندارم كه همه چيز رو برايم فراهم كنند، ولي چيزهائي كوچكي هست كه باعث ميشود دوباره سقوط كني. براي دادگاه چيزهاي كوچكي است ولي در زندگي واقعي، اين چيزها، چيزهايي اساسي است.
اگر زندگي رو دوست نداشتم، تا الان اوردوز كرده بودم.
فكر ميكني كه الان مي تواني خودت را بيرون بكشي ؟
آره، اميدوارم. اين همه زحمت بكشي، كه بعدش در جوي بيفتي ! معني ندارد.
من از 13 تا 20 سالگي در زندان بودم و به ما تلقين ميشد كه ما فقط يك شماره زنداني هستيم و نبايد حرف بزنيم و هيچ ارزشي نداريم. وقتي سركارم، مردم به من نشان دادند كه من يك آدم عادي هستم، با خودم گفتم كه اگر به من مسئوليت ميدهند، پس يعني ممكن است، پس من ميتوانم. مردم روي من حساب ميكنند و من از اين خيلي خوش حالم و با خود ميگويم كه چه خوب شد كه خودم را باور كردم. الان به خودم افتخار ميكنم. چون 2 سال آزاد بودم، دو سال كامل. در حالي كه كلا قبلا حتي يك سال هم بيرون از زندان نبودم.
الان لحظه اي استثنايي است. كسي نميتواند چنين هيجاني رو احساس كند. فوقالعاده است. فقط من ميتوانم اهميت و عظمت آزادي را درك كنم. يك نوع بازگشت به زندگي. واقعاً يك لحظه استثنايي است. بله، من آزاد شدم، ديگر مجبور نيستم به آن جا بروم.ديگر كسي از من طلبي ندارد! همش با خودم ميگو يم كه من آزاد شده ام. شبها هر ساعتي كه دلم ميخواهد بر مي گردم. هنوز رفتارهايي هست كه به آن ها عادت نكرده ام. اين تفاوت با مردم كمي مشكل است. چون مردم درك نميكنند كه اين چقدر استثنايي است.
من از اين غروب آفتاب بر روي پشت بامها لذت ميبرم. سال ها بود اين را نديده بودم. توي زندان رنگ وجود ندارد. همه چيز سياه و سفيد است. ديگر نميخواهم كه به زندان بروم. چون بار ديگر محكوميت 3 سال نيست، 5 سال است. زندان فايده ندارد چون به جاي اين كه از جرم جلوگيري كند، برعكس، ايجادش ميكند. چون مردم را سطحي بار مي آورد.
حرفي كه ميخواهم بزنم خيلي جالب نيست، ولي اگر دوباره به زندان بيفتد، يعني اگر نتواندكه تحمل كند...
در اين صورت كاملا از زندگي من خارج مي شود.. ديگر نميتوانم تحمل كنم. روراست ميگويم، ديگر تمام شد. از نظر مادي نه، ولي از نظر عاطفي. اميدوارم كه اتفاق نيفتد. در غير اين صورت همه بدبخت ميشويم. ديگر نميتوانم به او كمك كنم.
گذشته از كيفر قضائي، فكر نميكني كه تأثيري كه زندان بر آدم ميگذارد و مشكلاتي كه براي پيدا كردن كار بوجود مي آيند، خودش نوعي مجازات است ؟
درست، مي خواستم همين را بگويم ، جامعه ساختارهاي لازم را براي پذيرش اين تبعيد شدگان ، اين بچهها ندارد. جامعه، خودش معتادها و بزهكارانش را تغذيه ميكند. اصلا با اين وضعيت متناسب نيست. اين مشكل را در تمام زندگيت با خودت حمل ميكني. مثلا به نزد كارفرما مي روي و مي گويي: «بله، من از زندان آزاد شده ام، كار كوچكي برايم نداريد؟» چشمهايشان گرد ميشود! ميگو يند امكان ندارد . ما نميتوانيم به شما اعتماد كنيم، شما معتاد هستيد! پس در برابر اين حرفها، تنها راهي كه ميبيني اين است كه بزهكاري رو ادامه بدهي. خب، اين تنها راه حل نيست.
ولي خيليها همين راه را دارند.
من اين شانس را دارم كه به من كمك شده و شغلي دارم...
ولي كساني كه دست خالي بيرون مي آيند ، ميترسند. چون مردم يك ذهنيت منفي از زندان دارند و فكر ميكنند كه همه زندانيها خطرناكند. ولي زندانيها قبل از هر چيز بيچاره هستند.
من تجربهاش را دارم، خيليها فقط براي اين زنداني مي شوند كه از سرماي زمستان فرار كنند و سقفي بالاي سرها شان باشد و غذا داشته باشند. گاهي هم تنها راه فرار از تنهايي و اعتياد است .گاهي زندان تنها راه حل است.
وگرنه، تنهايي با سرنگت مي ميري.
كي به اين جا رسيدي؟
شنبه.
چرا فكر ميكني كه اين جا از زندان بدتر است ؟
چون نميتوان نفس كشيد. نمي شود به راهرو برويم، هيچ كاري نمي توانم بكنم به جز اين كه در اين تخت بمانم.
نميتواني پنجرهها رو باز كني؟
نه،بر آن ها قفل زده اند.
هيچ اميدي نداري؟
حتي ديگر نميخواهم كه اميد داشته باشم.
چه شد كه نظرت عوض شد؟
6 روز با خودم فكر كردم، جملهبندي كردم. ديدم كه ديگه نميخواهم زندگي كنم، هيچ چيز برايم جالب نيست. فكر ميكنم همه چيز را تجربه كرده ام...
آرزوهايت چه بودند؟
يك زندگي عادي... سفر...
وقتي يك جامعه، تابعين خودش رو مجبور ميكند كه چه آگاهانه، چه ناخودآگاه، زنداني بودن، حبس، تبعيد و جدايي را ترجيح بدهند، معلوم ميشود كه مشكلي وجود دارد. من، نه جامعه شناسم و نه سياستمدار.. ولي اين جامعه مي لنگد. من مطمئن نيستم كه موفق شوم تا به جامعه باز گردم . چون فكر نميكنم كه بتوانم در اين جامعه احساس راحتي كنم. من چه انتخابي دارم؟
اين فيلم را به لورانس، يانيك، ورونيك و فوزيه تقديم ميكنم، كه از ابتداي فيلمبرداري خواسته يا ناخواسته با مرگ روبرو شدند.
براي آن ها برگشت به جامعه ديگر معني نخواهد داشت.
از آنيس، كتي، كريستين م.، كريستين پ، سيلويا و سيلوي و همه زنان زندان فلوري به دليل اعتمادي كه به من داشتند تشكر ميكنم.













