تبليغاتX
زبان سینما

زبان سینما

مجموعه یادداشت های سینمایی

 

 

ژان اوستاش  متولد 1938 از فيلمسازان پسا موج نو فرانسه است كه بر سينماي فرانسه اثر ماندني گذاشت. درجه اوستاش در حرفه سينماگري درجه اي از نبوغ و تراژدي بود .تاثير برجسته او بر كارگرداناني چون اوليويه آسايا، كاترين بري ليات، كلر دنيس ، فيليپ گه رل و بو نوآ ژكو غير قابل انكار است.

اوستاش در يك خانواده كارگري در جنوب فرانسه به دنيا آمد و پيش از آن كه  دست هايش را در اوايل دهه شصت در فيلمسازي به كار گيرد،  پيك و كارگر راه آهن بود.

 

مادر و روسپی(La Maman et La Putain)) از جمله فيلم هايي است كه فيلمسازان معدودي به خود اجازه مي دهند كه به آن نزديك شوند ، چه برسد كه آن را بسازند. بي پروايانه و رك و راست درباره لايه هاي روابط انساني سخن مي گويد و حرف آخر درباره پاريس هيپي پس از سال 1968 است.فيلم مادر و روسپی در فيستيوال كن  توجه ويژه هيات داوران را كسب كرد و همچنين به عنوان يكي از بهترين فيلم هاي دهه هفتاد فرانسه تقدير شد.

 

  (Les Mauvaises frequentations)  كه در سال 1963 ساخته شد از جمله فيلم هاي موج نو فرانسه است و (Le cochen)زندگي روستايي در فرانسه را به تصوير مي كشد. در سال 1974 (معشوق هاي كوچولوي من) و در 1977 (تاريخي كثيف) را ساخت.

عكس هاي آليكسLes Photos d'alix)) در سال 1980 ساخته شد كه مستند ۱۵دقيقه اي است  درباره آليكس كليو روباد  همسر شاعر فرانسوي ژاك روباد كه درباره عكس هايش با پسر جواني كه بوريس اوستاش، پسر فيلمساز است صحبت مي كند.

در حالي كه به صحبت هاي او گوش مي كنيم در مي يابيم كه عكس هايي كه او درباره آن ها سخن مي گويد ، عكس هايي نيستند كه ما بر پرده مي بينيم. اين فيلم درباره طبيعت و محتواي هنر است. تخيل جانشين آن چه كه مي بينيم مي شود .  از نظر اوستاش ، عكاسي و سينما دنياي ديگري را تصوير مي كند كه فراتر از واقعيت است  و به ديدگاه هنرمند مرتبط مي شود.  فيلمبردار فيلم عكس هاي آليكس روبر آلا زاركي و كارولين شان پوتيه بودند .

اوستاش در چهارم نوامبر ۱۹۸۱ خودكشي كرد.

 

متن زير  ، متن فيلم عكس هاي آليكس است.

 

اين عكس‌ها را اخيراً گرفته‌اي؟

 

بله.

 

به عكس هايي كه معمولاً مي‌گيري. شباهتي ندارند.

 

شايد. يك نگاتيو قديمي است كه از مادرم گرفتم. عكسي از كودكي هاي من است.

 

اين جا، من هستم. مرا نشناختي؟

 

مي‌داني، تنها عكس هاي واقعي، عكس هاي كودكي هستند.

 

اين عكس چيست؟

 

يك خانم متشخص دوران ويكتوريا در تخت خوابي هاليوودي  است.

 

ولي حقه اي در عكس است، تخت دو قسمت شده است.

 

بله، تخت را هاليوودي‌تر از آنچه كه بود كرده‌ام و آن را درازتر نشان داده ام تا اين انحنا مشخص شود.

 

براي اين كه سبك ويكتوريا يي برجسته‌تر شود. اين عكس  را در لندن، در اتاق هتلي گرفتم.

 

اين شخص كيست؟

 

شوهرم.

 

در لندن گرفته شده است؟

 

بله، در ماه ژانويه.

 

ماه ژانويه.

 

در شب، همان طور كه مي‌بيني.

 

اين يكي از دوستان من است كه در پاريس از او عكس گرفتم، در همين نزديكي. قسمتي از نگاتيو  را كه برايم جالب نبود ، پاك كردم.

 

 آن شخص هم در رختخواب است.

 

نه، بر روي يك كاناپه دراز كشيده بود. ولي به نظر مي‌رسد كه در يك وان شناور است. نه؟

 

بله.

 

در آب استخر او يك ليوان تكيلا در دست دارد كه به او داده بودم تا  خويشتنداري ; كند. ولي ظاهراً اثري نداشت.

 

اين عكس را نمي‌شناسم.

 

اين عكس را يك سال پيش در لون فورلامُري گرفتم. البته نگاتيو را من نگرفتم ولي چاپ آن كار من است.

 

كاركردن با نگاتيو‌هاي ديگران هميشه جالب است.

 

اين جا، روي نگاتيو را با كاغذ سياه پوشانده‌اي؟

 

نه، نگاتيو اين جا قطع مي‌شود، اين جا را نور نداده‌ام و در اين قسمت با چراغ قوه كار كرده‌ام. مرا شناختي؟

 

بله، بله، اين شخص، يك تابلو است؟

 

نه، يك مرد واقعي است و برخلاف آن چه كه به نظر مي‌رسد، برهنه نيست. اين جا بي‌نظير است، نه؟

 

بله.

 

عنوان اين عكس «ورتيگو» است؟

 

بله، البته اين نام گذاري فقط سنبليك است زيرا فيلم «ورتيگو» را بعد از گرفتن اين عكس، در همان بعد از ظهر، ديدم. ارتباط زيادي با آن ندارد اما آن روز سرگيجة شديدي داشتم، خيلي مشروب خورده بودم و اين بطري تقريباً خالي شده بود. داستان اين عكس، خيلي عجيب است.

 

دلت مي‌خواهد اين داستان را تعريف كني؟

 

بسيار مبتذل است. با يكي از دوستانم در موقعيت ناخوشايندي بودم كه يك سيگار روشن كردم. او گفت: «مانند روسپي‌هاي آمستردام در اين حالت سيگار روشن مي‌كني؟.» گفتم: «نه تنها سيگار روشن مي‌كنم بلكه مي‌خواهم يك عكس بگيرم.» و يك عكس گرفتم. هوا خيلي گرم بود. خواستمگرمي هوا را با اين رنگ آميزي ناشيانه نشان دهم.

 

عكسي مي‌تواند براي كسي مبتذل باشد در حالي كه از ديد عموم آبرومند جلوه كند. اين طور نيست؟

 

اين پدرم است.

 

كجاست؟

 

در جاده اي  بين واشنگتن و نيويورك. يك سال و نيم پيش اين عكس را گرفتم. در آن لحظه متوجه شدم كه تمام كودكي‌ام، پدرم را در اين حالت ديده بودم، وقتي كه به مسافرت مي‌رفتيم و او رانندگي مي‌كرد، او را فقط از پشت مي‌ديدم، نگاهش را فقط در آينه و دست هاي بزرگش را بر روي فرمان مي‌ديدم. به او اطمينان مي‌كردم. پس اين، يك عكس خانوادگي و عاطفي است. يك خاطرة كودكي است. البته يك خاطرة كودكي است كه در عكس هاي كودكي ام  وجود ندارد. به همين دليل اين عكس را دوباره گرفتم، يعني از يك خاطره عكس گرفتم.

 

اين يك عكس خانوادگي نيست! در جزيره كُرس است و  تقريبا يك غروب است. زيرا خورشيد اصلاً غروب نمي‌كرد و اين جا، پرتوهايش را مي‌بينيم.

 

در واقع به صورت مصنوعي، غروب خورشيد را پديد آوردم و رنگ‌آميزي كردم.

 

برايم جالب بود كه جاي خورشيد را عوض كنم و به وسيله رنگ ها، غروب را نشان دهم.

 

در حالي كه خورشيد را به وضوح در اين جا مي‌بينيم.

 

اين چيست؟

 

به يك مجموعه تعلق دارد. عنوانش «آخرين اتاق» است. آخرين تخت خوابي است كه در اتاق خواب پدر و مادرم داشتم. آخرين تخت خواب ، آخرين اتاق و نيز آخرين تاريك خانه است.

 

اگر درست نگاه كني، مي‌بيني كه نوري كه بدن را روشن مي‌كند، نوري نيست كه از منبع نوري اي كه اين جاست مي‌آيد.

 

اين نور عجيب است.

 

نه، اين طور نيست.

 

نور مصنوعي است؟

 

نه، نورِ يك چراغ بر روي ميز پاتختي است. كمي تار است. اين عكس نوعي انتحار است. اين بدن، بدن من، اما شكوهمند و بي‌جان است ، يعني با شكوه مرده است. اين، عكسي بيمارگونه است. البته از قصد اين طور شده است. و به همين دليل  در آن از تروكاژ استفاده شده است، زيرا موضوعش مرگ است، تمام عكس با مرگ در ستيز است، عليه مرگ، عليه گذشت زمان، عليه جدايي‌ها، عليه چيزهايي كه ديگر نخواهيم ديد.

 

البته نه اين‌ها خيلي اهميت دارد و  نه عكس.

 

اين كجاست؟

 

در لندن، در اتاق  همان هتل قبلي، و در همان تختخواب، اما انحناي آن را اين جا نمي‌بينيم. چيزي را كه دوست داشتم اين تضاد بين شخصي است  كه به طور حيرت‌آوري با ابهت و جدي است، با همان مردي كه نشسته و بي‌كار است و به نظر مي‌رسد كه منتظر چيزي است.

 

اين تصويري است كه به موقعيت رسمي و اجتماعي او هيچ ربطي ندارد.

 

تضاد  مردي كه با متانت كامل مشغول خواندن كتاب است با شخصي بيكاره و منتظر برايم جالب بود. با توجه به اين كه  اين همان مرد است.

 

اين، تو هستي؟

 

سؤال هاي اين جوري نبايد پرسيد! هم من هستم، هم نيستم. تمام عكس ها به نوعي خود من هستند. اين جا، درست است، من هستم.

 

فكر مي‌كنم خيلي نشئه بودم. آن زمان در نيويورك بودم ولي نه همان سال.

 

اين تصوير را « معكوس» كردم و صفحه اي از دفترچه خاطرات را بر آن چاپ كردم.

 

دفترچه خاطرات خودت است ؟

 

بله.

 

چرا از عكس، دوباره عكس گرفتي و از نگاتيو استفاده نكردي؟

 

براي اين كه عكس، بيشتر به عكاسي نزديك باشد تا به واقعيت.

 

براي اين كه نشان دهم كه اين يك عكس است و از واقعيت فاصله زيادي دارد و دورتر از واقعيت است.

 

اين عكس را نمي‌پسندي؟

 

به نظرم عجيب مي‌آيد.

 

اين در پاريس است.

 

بله در منطقه 17 پاريس است.

 

در آن از حقه هاي عكاسي(تروكاژ) استفاده شده است؟

 

نه. فقط پاك شده است.

 

رنگ آميزي شده است، اين جزو عكس نيست.

 

و اين رنگ‌آميزي زرد؟

 

اين ساعت من است، همين ساعت كه به گردنم آويزان است.

 

چرا عكس هايي اين جوري گرفتي؟

 

اين تصوير  يك طبيعت بي جان است، و طبيعت بي جان پوچ است. پوچ در معني سبك  باروك. يعني اشيا بي‌مصرف، بيهوده، خالي و فاني هستند

 

و اين؟

 

در كُرس است. مردي است كه بسيار دوست داشتم و در مزرعه‌اي كه به او تعلق داشت و ارث عمويش بود ، از او عكس گرفتم. پنچ يا شش سال پيش اين عكس گرفته شد.

 

اين جا، اين خورشيد لابلاي درختان را بيشتر از همه  دوست دارم و اين مردي را  كه در مقابل درخت راست ايستاده است. اين عكس را به اين دليل گرفته بودم كه اين مزرعه قلمرو او بود. وقتي او را ديدم با خود گفتم كه اين خاك مال اوست. و هميشه به افرادي كه مالك يك زمين و  يا يك مكان هستند حسودي ام مي شود.

 

من هرگز به جايي تعلق نداشته ام. به همين دليل عاشق اين مرد شدم.

 

اين، در واقع يك عكس عاشقانه است.

 

چون اين مرد در اين مكان بود از او عكس گرفتي؟

 

نه، اين توجيه درستي نيست. فقط يك عكس عاشقانه است.

 

ولي همة عكس ها عاشقانه هستند. نظرت چيست؟

 

نمي‌دانم.

 

تو هيچ وقت نمي‌داني. بگذريم

 

اين جا لندن است.

 

اين عكس قديمي تر  است. در يك كافه، وقت ناهار گرفته شده است .

 

يك كافه خيلي خيلي انگليسي بود. من كافه ها و تاريكي‌شان را خيلي دوست دارم.

 

آن زمان، هنوز از خودم عكس نمي‌گرفتم و جاي خالي خودم را در عكس ها مشخص مي‌كردم. اين صندلي خالي، مالِ من است و اين دو مرد از دوستان من بودند. با اين مردي كه تار افتاده و چهره‌اش حركت كرده زندگي مي‌كردم.

 

مرد ديگر  نيز يكي از دوستانم بود و هنوز هم هست.

 

اين يكي از اولين عكس ها يي است كه رنگ سفيد را در آن به كار برده ام.  هم اين و هم حركت يكي از شخصيت هاي عكس را خيلي دوست داشتم.

 

اولين عكسي است كه در آن لبه‌ها را تار جلوه داده ام و اين كار را فقط براي وارد كردن سفيدي اطراف عكس انجام داده ام.

 

خيلي لندني است، نه؟

 

هرگز به لندن نرفته‌ام.

 

درست است.

 

اين پنجره ي كجاست؟

 

حدس بزن. اين نظم، اين سبزي، اين علف ها و درخت ها

 

انگلستان است! انگلستان. قلب تمدن است.

 

اين عكس را موقعي گرفتم كه حالم خيلي بد بود. اين صندلي در انگلستان است. و زماني كه حالم بد بود، عكس هاي بسيار منظمي مي‌گرفتم، خيلي حساب شده بودند.

 

و اين طناب كوچك

 

بله، طناب كوچك كركره‌اي است  كه مي‌خواهد بر روي عكس بسته شود.

 

پس اين عكس را براي نشان دادن يكي از چهره‌هاي انگليس گرفته‌اي؟

 

بله، براي نشان دادن جوهر انگليس. البته اين خطوط قائم اصلاً به سبك انگليسي نيستند، ولي چرا به نوعي انگليسي هستند.

 

و اين حصاري كه درختان را در برمي‌گيرد، اين خويشتنداري، بسيار انگليسي است، اين هواي خاكستري بسيار انگليسي است، اين آرامش و اين فاصله انگليسي هستند، اين فاصلة بلند و نرم هم فوق‌العاده انگليسي است .

 

به اين عكس افتخار مي‌كنم. عكسي از يك قطع رابطه است. در شهر ونيز، در شرايط بسيار حادي گرفته شده است...

 

كت شلوار و كراوات و كفش هاي مردي است كه دوست مي‌داشتم و در آپارتمانمان در ونيز برداشته شده  و اين طرف، كفش هاي من هستند  كه با كفش هاي او اصلاً در يك خط نيستند، هنوز هم نيستند، حتي كمتر از آن موقع

 

اين كفش ها تنها جز نامنظم اين عكس هستند، و اين سايه رنگي

 

اين عكس را به عنوان نامه خداحافظي برايش فرستادم، بسيار طعنه‌آميز است.

فكر نمي كني كه اين طور است؟

 

طعنه‌آميز، نه!

 

چقدر اين عجيب است!

 

اين عكس را خيلي دوست ندارم. يك مزرعه در جزيرة كُرس است، كه يك مرد در يك رختخواب در شهر اكس‌آن پروانس بر روي آن چاپ شده است ، بعد در پاريس دوباره چاپ شده است. و آثاراندوه و گذشت زمان را بر آن مي‌بينيم.

 

در واقع مردي است  كه خيلي دوستش داشتم و در شهر اكس‌آن‌پروانس از او عكسي گرفتم  و آن را در كنار يك منظر ه در جزيره كُرس قرار دادم.

 

باز هم خورشيد را از لابلاي درخت مي‌بينيم. همان درخت قبلي نيست ولي همان مرد است.

 

اين هم گاراژي در مونفار لاموري در نزديكي خانه موريس راول است.سال پيش براي تعطيلات به آن جا رفته بودم.

 

اين قسمت كاملاً با قلم نوراني كار شده است و قسمتي از آن  يك فضاي كاملاً تخيلي است.

 

اين كار را خيلي دوست دارم.

 

روي نگاتيو را ماسكي گذاشته بودي؟

 

نه، نگاتيو تا اين جاست. اين را چاپ كردم، بعد با خطوط تخيلي تصوير را در بالا و پائين ادامه دادم. در وسط تصوير خط سياهي با قلم نوراني كشيدم.

 

اين جا مرا شناختي؟

 

بله، بله.

 

گمان مي كنم كه اين دو دوست را هم مي شناسي؟

 

نه به ياد نمي آورم.

 

آن ها را بارها اين جا ديده اي.

 

در واقع نسخه ي اصلي  اين عكس، عكس ديگري است.

 

چكمه‌هاي نوي اِريك.

 

پسري بود كه  به شكل غير منتظره اي در نيويورك دنبالم كرده بود. من از او خوشم نمي‌آمد. او سراپا سفيد  پوشيده بود. لباس هايش را براي  اين سفر خريده بود، به خصوص چكمه‌هاي سفيدي كه به آن ها افتخار مي‌‌كرد و حتماً خيلي گران بودند. او در نيويورك از همه چيز عكس مي‌گرفت.

 

و من خيلي خوش حا ل هستم كه فقط از شلوار، چكمه‌ها و اين پياده‌رو و اين ماشين عكس گرفتم. خيلي دوست داشتم كه تمام عكس را به جز كناره ي بالايي آن  تار كنم .

 

اين چيست؟ خيلي زيباست.

 

طلوعي از  خورشيد در شهر فاس است. ماه آوريل در  آن جا بودم و همه  به من گفتند: «عكس گرفتي.»

 

من هم گفتم:« بله، از طلوع زيبايي عكس گرفتم  و اين عكس را نشان مي‌دهم. مردم كمي تعجب مي‌كنند ولي كاملاً مشخص است كه اين عكس در شهر  فاس است

 

اين جا مي‌بينيم كه فاس است

 

روشنايي يك چراغ هست

 

نه، نه، چراغ نيست، فاس است و يك روشنايي. دو چيز مختلف مي‌‌توانند با هم يك عكس را تشكيل دهند و يك طلوع خورشيد در فاس  را  نشان دهند.

 

با اين عكس مردي را مجذوب خود كردم. عكس را برايش فرستادم و او شديداً عاشق اين عكس و عكاسش شد. به همين دليل به اين عكس دلبستگي زيادي دارم.

 

همين. تمام شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 21:19  توسط مریم سپاسی 

 

 

"تنها چيزي كه قوي تر از يك نظام حاكم است مردي است كه اراده مي كند تا آن نظام را براندازد."

 

اين يكي از Taglineهاي فيلم  Equilibrium است . اين واژه را مي توان تعادل و يا با كمي تغيير و آن  چنان كه  در ايران ترجمه كرده اند "توازن" ترجمه كرد .  كه به معني حالتي از تعادل و آرامش فیزیکی و روحی است . اين فيلم اثر كرت ويمر و  محصول 2002 آمريكاست.

 داستان فیلم در آینده اتفاق می افتد، در آينده فاشيستي ، جايي كه هر حسي ممنوع است مردي كه خود از مجريان قانون ضد احساس است بر عليه  نظام  حاكم قیام می کند.

پس از سومين جنگ خانمان برانداز جهاني، انديشه  برتر حاكم به اين نتيجه مي رسد كه علت تمام جنگ ها و كشتارها ، احساسات و درك لذات بشري است  ، پس تخدير و كنترل احساسات به تعادل  و آرامش منجر خواهد شد. پروزيم كه داروي آنتي دپرسانت قوي است(شبيه پروزاك كه داروي موجود عصر ماست)، روزي دو بار توسط افراد به خودشان تزريق مي شود تا نظم نظام بي احساس، تثبيت شود.

 

تخدير و نابودي احساسات به وسيله بسياري از انسان ها پذيرفته نمي شود، عده اي  از دريافت دارو سر باز مي زنند و در خرابه ها به شكل پنهاني زندگي مي كنند تا احساساتي نظير شادي و غم و تلاطم ها و آفرينش ها ی هنری  و لذت درك و حس  خود را حفظ كنند. حكمرانان چنين سرزميني (ليبريا) كه بر خلاف اسمش  سرزمين نقض آزادي هاي انساني است، آن ها را تعقيب مي كنند تا هر عصيانگري بر عليه اين انديشه را بكشند.پس با ایجاد  اين آرامش  دروغين ، كشتار ها تمام نشده ، بلكه عوض شده است !

 

مجريان قانون  مردانی روحاني و راهبانی  هستند كه براي نبردهاي كاتاي با اسلحه  به شكل ظريف و ماهرانه اي تربيت شده اند و رهبر  اين نظام پدر روحانی  بزرگ  و اسرار آميز و دست نيافتني است كه بر اين مردان روحانی حكومت مي كند.

 

داستان Equilibrium  به نوعي مجموعه اي است اقتباسي از 1984، شاهكار جرج ارول(اريك بلر) كه مايكل رادفورد فيلمي به همين نام  با بازي ريچارد برتون و جان هارت در سال 1984 از آن ساخت. و همچنين فارنهايت 451نوشته ري برادبري كه تروفو در سال 1966 آن را به تصوير كشيد حتي داستان    Brave new worldآلدوس هاكسلي بر فيلمنامه Equilibrium بي تاثير نبوده است. در حالي كه شروع اكشن فيلم و حركات ماهرانه گان -كاتا و لباس  و صحنه  آرايي ها  ما را به ياد ماتريكس هم مي اندازد.

به آتش كشيده شدن تمام دستاوردهاي علم و احساس و ادبيات و هنر و  اعدام دوستداران آن ها  چيزي است كه در فارنهايت 451 ديده ايم. رهبري سرزمين ليبريا توسط پدري مرموز و ناشناخته است كه  به ياد آورنده  برادر بزرگ  در 1984 است.همچنين سلب آزادي هاي فردي شهروندان و دنبال كردن خصوصي ترين زواياي فردی  آن ها  ،كابوس هاكسلي در  "دنياي شجاع نو "  است.

 

اين جا هم چون 1984 ارول، پدر كه رهبري خلل ناپذير است شخصا  به احساساتی که با فراموشی دوزی از داروی متعادل ساز و تخدیر کننده  پروزیم   در قهرمان داستان ایجاد شده ، دامن می زند .  او با دامن زدن به اين احساسات، عصيانگران زيرزميني را  كه هدفشان نابودي كارخانه هاي عظيم توليد پروزيم است را رديابي مي كند. او براي شناسايي شورشيان و كساني كه خود را از اين نظام خارج كرده اند، به توان و هوش  راهب بزرگ كه در گان-كاتا از ماهرترين هاست ،نياز دارد.

 

بعد از اين كه پريستون (‍Christian Bale) ، راهب ارشد، نزديك ترين همكار خود، پارتريج  را به علت خواندن شعري از W,B Yeats ، به اين مضمون  كه "من مفلس چيزي به جز روياهايم ندارم." كه در عين سادگي اهميت روياهاي سلب شده  بشري در نظام توتالیتر  را كه از احساسات انساني تغذيه مي شوند را بيان مي كند، اعدام مي كند و  پس از فراموشي دوزهايي از داروي متعادل ساز خود، پريستون ، همسرش را كه به علت سر باز زدن  از مصرف پروزيم به جوخه هاي آتش سپرده ، به ياد مي آورد، نگاه او به خانواده و اطرافش نو مي شود. در صف موجودات مسخ و ماشيني كه در 1984 هم ديده ايم، و در عبور از راهروها و گذرها و در بين كساني كه به چپ و راست نگاهي ندارند، او نگاه كردن را تجربه مي كند.  نگراني هم جز احساساتي مي شود كه هرگز نداشته است .پارانوياي اين كه دنبال مي شود آزارش مي دهد. او كه خود آثار تكرار ناشدني اي  هنری  مانند موناليزاي داوينچي را به آتش كشيده و چنين اتفاق مهمي ،  ملهم هيچ حسي در او نبوده است، از شنيدن قطعه اي از موسيقي جاز كه در دنياي شورشيان مي شنود به وجد مي آيد و متلاطم مي شود. و عشق را در برخورد با دوست دختر همكار اعدامي اش تجربه مي كند. رنگ قرمز روباني كوچك  متعلق به زني ، در دنياي سياه و سپيد و خاكستري پريستون ، شورانگيز و محرك است.

 

در نهايت اگرچه پدر (رهبر ليبريا) براي رديابي شورشيان و نابودي گروه هاي زيرزميني و دشمنان، خود به  احساسات  پريستون  پرو بال داده  اما، در نبرد با او شكست مي خورد و امپراطوري اش با انقلابي فرو مي ريزد. انقلابي كه با ويراني كارخانه هاي پروزيم آغاز مي شود و مردم عاصي از نظام توتاليتر كه انگار آن ها هم از مصرف پروزيم هايشان سر باز زده بودند! به خيابان ها مي ريزند. مري اوبراين كه نقش او را اميلي واتسون به بهترين شكل بازي كرده ، با وجود تلاش پريستون  از كوره آدم سوزي جان به در نمي برد.

 

پايان Equilibrium با پايان 1984 و يا فارنهايت 451 متفاوت است.و اين چيزي است كه در نقدهايي كه من از اين فيلم خواندم دور از نظر مانده بود. كابوس 1984 با كابوسي تلخ تر به پايان مي رسد، حكمفرمايي ابدي نظامي توتاليتر، به مسخ و استحاله انسان ها مي انجامد، آن جايي كه هويت انسان ها كاملا ازبين مي رود تا آن ها را از هر نوع تحرك و تغيير پذيري و تغيير  آفريني باز دارد.و اما  در انتهاي فارنهايت 451 مدينه اي فاضله، دور از دست و ايزوله را مي بينيم كه در آن هر عصيانگري، حافظه اي است  براي حفظ ادب و انديشه و دستاوردهاي انساني و كتابي مي شود ولي پايان Equilibrium پيروزي عشق است بر قدرتي عظيم و  به ظاهر خلل ناپذير. انگيزه و جزم پريستون  براي مبارزه با ياد آوردن مري  كه اسمش هم قداستي دارد ،  تقويت مي شود و در صحنه آخر  فيلم،  خاطره مري با لمس روبان قرمز مري در دست هاي پريستون  زنده  مي شود در حالي كه به  شورشيان تازه رها شده اي  نگاه مي كند كه منقلب  و آزادانه در ليبريا مي دوند.

 

اسامي موجود در اين فيلم ، صحنه آرايي ها و لباس ها اگر چه معني دارند و مستقيما و حتي تعمدا  به اقتباس هاي  نويسنده دلالت مي كنند ، بسيار ساده و دور از پيچيدگي هاي مرسوم در فيلم هايي از اين نوع است كه  تا حدي به فيلم لطمه مي زند. عوض شدن لباس سياه به سفيد وقتي كه پریستون انقلابي مي شود از جمله صحنه هاي تئاتري فيلم است  و يا سكانس روبه رو شدن با سگي كه  احساسي از علاقه  را در او متولد مي كند ، ساده انگارانه و سطحي به نظر مي آيند.

 

بازي  هاي اين فيلم بسيار خوبند اگرچه منتقدين بازي فوق العاده واتسون را  در نقش مري و شان بين  را در نقش پارتريج ،  براي فيلمي از گروه ب ،توجيه ناپذير دانستند.

 

بسياري از منتقدين اين فيلم را نپسنديدند و آن را كودكانه ترين  و مسخره ترين فيلم 2002 خواندند. فيليپ فرنچ منتقد آبزرور  اين فيلم را افتباسي از متروپوليس لانگ، 1984 ارول، فارنهايت برادبري  و ... دانست كه هيچ خلاقيتي در آن وجود ندارد.  از اين ميان منتقداني چون  راب بلك ولدر، راجر ابرت  وسورسن هم بر اين فيلم شوريدند.  راجر ابرت منتقد مشهور شيكاگو سان تايمز  در اين باره مي نويسد  كه اين  فيلم ، فيلم  حادثه اي بي مغزي است كه به هيچ وجه عميق نيست اما اين ايده را برجسته مي كند كه آزادي عقيده تهديدي بر عليه نظام هاي توتاليتر است. اين كه ديكتاتوري هاي شرق و غرب با اين ايده كه شهروندانشان فكر كنند به خطر مي افتند. حتي اين ديكتاتوري ها با اين ايده كه شهروندانشان از زندگي لذت ببرند و" Having Fun"هم به خطر مي افتند. اين كه عدم تعادل، جنگ ، هرج و مرج و نابساماني به علت درك زياد و عميق انسان هاست كه موجب فروريختن بمب ها و جنگ هاي ويرانگر مي شود. اين تفكر كه مجريان اين قانون روحانيان و دين داران هستند هم ايده برجسته اي است. چون اگر باور كسي بر اين باشد كه حق كشتار دارد پس به خاطر آن عقيده كشتارش رنگ الهي به خود مي گيرد.

 

اين كه از پريستون  پس از اعدام همسرش از احساس اش مي پرسند و او مي گويد كه هيچ حسي ندارد، توجيهي بر عصيان همسرش است.

در نقدي كه سورسن   بر اين فيلم نوشته است به اين موضوع ايراد گرفته كه چطور رابطه زناشويي و خانواده بدون هيچ احساسي ممكن است؟! حتي منتقد فوق  به استهزا نوشته است كه آيا مردمان ليبريا پروزيم را با وياگرا مصرف مي كنند! راجر ابرت مطلب جالب ديگري را مطرح مي كند و آن اين است  كه جنگ به شيوه گان-كاتا كه از جذابيت هاي فيلم است، خودش شيوه اي است هنرمندانه و با تعادل  ضد احساس متناقض است. بعضي  از منتقدان اين فيلم را  يكي از بدترين فيلم  هاي سال 2002 دانستند كه سطحي نگري اش بيننده را در بعضي صحنه ها به خنده مي اندازد.کشتار کارتونی و باور ناپذیری که بی معنی و دروغین است و از نخستین سکانس ها تا آخر فیلم دیده می شود و یا رویین تنی قهرمان فیلم که انگار هرگز صدمه ای نمی بیند که البته در این نوع از فیلم های اکشن چیز تازه ای نیستند.

 

بر  اين فيلم نقدو تحليل هاي  بسياري نوشته اند. تنها 104 نقد خارجي بر اين فيلم بر روي   IMDB  موجود است. و از 17941 نفري كه بر روي اين سايت به اين فيلم  راي داده اند اين فيلم ميانگين 7.6 از 10 را به دست آورده است. كه ميانگين خوبي است. حتي  Brave new worldهاكسلي تنها 5.7 از ده را در راي ها ي خود به دست آورده  است. با دقت در  اين  آمار به نظر مي رسد كه فيلم اگرچه انتظارات منتقدين را بر نياورده است  اما ،علاقه منداني هم دارد.Poster of the film

 

سوال نويسنده اين يادداشت اين است كه آيا اگر منتقدين، 1984،فارنهايت451 و ... را نديده بودند، آراي شان در باره اين فيلم متفاوت نبود؟ در يكي از ياد داشت هايي كه از بلغارستان بر اين فيلم نوشته شده بود ، تحسين چشمگيري نظرم را جلب كرد و مرا به اين انديشه هدايت كرد كه آيا منتقدين غربي دركي از نظام هاي توتاليتر  و يا دركي از  ممنوعيت لذات و آزادي هاي فردي دارند؟! ... تا در پي آن  ايده هجو كننده آن را با آغوشي بازتر پذيرا شوند؟

 

به قول گوته شاعر آلماني، كار ما بازانديشي، انديشيده هاست و اين فيلم به نظر من با پاياني متفاوت باز انديشي انديشه هايي است كه گفته شده با زبان سينما  ، شايد براي نسل و يا مخاطبيني به غير از منتقدان كه لايه هاي پنهان تر و پيچيده تر  انديشه  را مي جويند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 23:22  توسط مریم سپاسی