"كارمن لوز پاروت" مستند 100 دقيقه اي زندگي ويكتور خارا را در سال 1999 ساخت. پاروت به مدت 15 سال به عنوان گزارشگر و سردبير روزنامه ها و تلويزيون شيلي مشغول به كار بوده و تعداد زيادي از موزيكال هاي ويديويي را كارگرداني كرده است.او همچنين سردبير روزنامه معروف "پلازا ايتاليا" بود و اخيرا فيلمي درباره گروه راك (Los Prisoneros )ساخته است .
فيلم مستند "استاديوم ملي"Estadio Nacional)) پاروت حاصل بازنگري و بررسي خستگي ناپذير آرشيوهاي سمعي و بصري 5 كشور است .
استاديوم ملي محصول 2001 است و داستان دوره تاريخي بين 11 سپتامبر!(زمان كودتاي آمريكايي پينوشه) تا 7 نوامبر سال 1973 است كه طي آن بيش از 12000 شخصيت علمي ، فرهنگي و شهرونداني كه رژيم پينوشه آن ها را دشمن مي انگاشت در استاديوم ملي در شرايط غير انساني بازداشت شدند ، از اين تعداد 5000 نفر شكنجه و عده اي اعدام شدند كه ويكتور خارا يكي از آن هاست. پاروت 30 سال پس از آن تراژدي، اين ماجرا را با جزيياتي كه در مصاحبه با جان سالم بدر برده ها ، انجام مي دهد ، زنده مي كند و زندگي هر روزه آن زندانيان را به تصوير مي كشد. استاديوم ملي شيلي در سپتامبر 2003 به نام "ويكتور خارا" نام گذاري شد.
"حق زندگي در صلح""El derecho a vivir en paz" كه عنوان يكي از ترانه هاي معروف ويكتور خارا است، عنوان فيلم مستند پاروت درباره خارا است. مستند ساختن درباره شخصيتي كه به شكلي اسطوره شده ،آسان نيست و قطعا توقع مخاطبان به دلايل متعدد در باره اين سوژه بسيار بالا است. مستند زندگي ويكتور خارا در چشم انداز فيلم هاي آمريكاي لاتين جشنواره فيلم فجر امسال به نمايش در آمد و تعدادي از كساني را كه سال ها به خارا و موسيقي هدف دارش ارادت مي ورزيدند ، به سينما جذب كرد. سازمان فرهنگي و هنري ابتكار بيش از دو دهه پيش، تعدادي از آثار خارا را با ترجمه متن ترانه ها و با صداي شاملو منتشر كرد و به اين ترتيب صدا و انديشه هاي ويكتور خارا در ايران ناشناخته نماند .
فيلم پاروت از چند نظر جالب توجه است ، نخست اين كه اگرچه ويكتور خارا شخصيت و جهت گيري سياسي كاملا روشني داشت و به نفع آلنده كنسرت هايي داده بود اما ، فيلم سعي مي كند كه به جنبه هاي ديگري از زندگي ويكتور خارا بپردازد و حقايقي را مطرح كند كه خيلي ها نمي دانند. دوم ، نمايش كليپ هاي شورانگيز و به ياد ماندني ويكتور خارا در ميان روايت فيلم است كه به جذابيت آن مي افزايد. فيلم هايي كه در شرايط بحراني كودتا از نابود شدن جان سالم بدر برده اند. مصاحبه ها و روايت ها درباره خارا با ترانه هاي او مستند مي شود و خود خارا به عنوان شاهدي در اين مستند حضور دارد و خود از خود و آرمان هايش مي گويد: " نه براي خواندن است كه مي خوانم و نه براي عرضه صدايم..من اين ترانه را براي آن قسمت كوچكي از سرزمين ام مي خوانم كه اگرچه باريكه اي بيش نيست اما، وسعتش پاياني ندارد."ترانه هاي خارا كه خود سراينده آن هاست صريحا بيانگر اميدها، انديشه ها و اعتراضات اوست.
فيلم نمايش مي دهد كه خارا كارگردان نمايش هاي موفقي بوده است . نمايش هايي كه بسياري را به تئاتر جلب مي كرده و فيلم مدارك آن نمايش ها را ارائه مي كند. اين كه خارا در بعضي از نمايش ها نقشي داشته و همخواني مي كرده كه يك بار بر حسب تصادف تكخواني مي كند و همين آغاز فعاليت خوانندگي اوست كه به خاطر آن تئاتر رادر سال 1970 براي هميشه ترك مي كند. ويكتور خوانندگي را در كافه سانتياگو كه صاحب آن خواننده معروف شيليايي "ويولتا پارا" بود ، آغاز كرد و بدينوسيله توانست به مدرسه موسيقي فولكلوريك راه بيابد. اولين اثر ويكتور در سال 1966 منتشر شد كه با اقبال عمومي روبه رو شد.
فيلم از مادر ويكتور "آماندا" مي گويد كه آواز مي خوانده و از هر نظر و حتي از نظر چهره، ويكتور به او شباهت داشته. آن ها دهقاناني بوده اند كه به اميد زندگي بهتر به شهر كوچيده بودند و براي بقا با سختي هاي بسيار دست و پنجه نرم مي كردند.
جزيياتي كه اين فيلم مستند به آن ها اشاره مي كند شايد بسيار ساده و ابتدايي به نظر برسد اما واقعيت هايي دوست داشتني هستند كه يك شخصيت اسطوره اي اما مردمي را از آسمان به زمين مي آورد و به مخاطب، نزديكتر مي كند.
اين كه ويكتور شاگرد بسيار زرنگ و اما بسيار فقيري بوده است و هنگام بازداشت در استاديوم و زماني كه همه به علت فشار هاي رواني و شكنجه بداخلاق شده بودند، در حالي كه به شدت كتك خورده بوده، شوخ طبعي و خلق خوش خود را حفط كرده بوده است. اين كه انگشت دهقاني و كلفت او زماني كه قرار بوده از تنها شيشه مرباي خوردني هر كس انگشتي بخورد موجب رشك دوستانش شده و اين كه ويكتور با جون همسرش در حالي ازدواج مي كند كه خون(joan )مطلقه و بي پناه بوده و از همسر قبلي اش يك فرزند داشته اشت.
گناهكاران هنوز آزادند..
پس از روايت ظلمي كه بر انقلابيون و همچنين خارا گذشته است و پس از مكثي در روايت اين جمله را در متن فيلم مي شنويم. "گناهكاران هنوز آزادند!" اگرچه اين فيلم خوراك شعاري شدن است و مرگ تلخ و شجاعانه ويكتور خارا و اتفاقات كودتا به راحتي مي تواند هر مخاطبي را برانگيزاند ،فيلم از آن حذر كرده تا شايد مخاطب عام را نراند. بيشتر فيلم به موسيقي و سير خوانندگي و مردمي بودن او اشاره كرده ، اين كه ويكتور خارا دانش وسيعي درباره موسيقي فولكلوريك شيلي داشت كه آن را با موسيقي زمان تلفيق كرد و رمز موفقيت او در همين است.
در قسمتي از فيلم عكاس مشهور شيليايي كه دوست ويكتور خارا است عكسي از خارا را در مقابل دوربين مي گيرد كه ويكتور در آن از ته دل مي خندد. عكاس ادامه مي دهد :" دوست دارم هميشه ويكتور را همين طور به خاطر بياورم." صحنه هاي صميمي چون اين صحنه باز هم در فيلم است كه در عين صميميت و مستند بودن ظرافت هاي دراماتيك خود را دارد.
فيلم همچنان روايت مي كند كه در فضاي رعب آور پس از كودتا چطور مردم از ترس حكومت نظامي پينوشه، تمام عكس ها، فيلم ها و آثار خواننده مردمي خود را از ترس نابود مي كنند و براي حفظ تنها بخش كوچكي از آثار ويكتور تلاش چند جانبه اما خطرناكي انجام مي شود.تلاشي كه اگرچه با تهديد و ترس به ثمر مي رسد اما باز هم نمي تواند همه آن يادگاري ها را حفظ كند.
فيلم در چند بخش يه شناسايي جسد ويكتور خارا اشاره مي كند و تاييد مي كند كه او شكنجه شده بوده و با دست هاي شكسته او را تيرباران كرده بودند. همچنين اشاره مي كند كه چطور او را با ترس و بدون تشريفات در آن روزهاي پر از وحشت به خاك مي سپارند .
فيلم آخرين شعر ناتمام ويكتور را كه در هنگام اسارت در استاديوم نوشته براي حسن ختام در متن روايت فيلم مي آورد. تكه كاغذي كه به سختي و در شرايط مرگ و زندگي از استاديوم به خارج منتقل شده تا آخرين ترانه و خطابه شاعر و خواننده مردمي اي باشد كه هرگز فراموش نخواهد شد.
متن آخرين شعر ويكتور خارا ترجمه از اسپانيايي به انگليسي توسط "خون خارا " :
پنج هزار نفر از ما اينجا هستيم
در اين بخش كوچك شهر ما پنج هزار نفريم
در اين انديشه ام كه همه چند نفريم
در همه شهر ها و در تمام كشور
اينجا تنها ده هزار دست هست كه دانه مي كارند
و كارخانه ها را به كار مي اندازند
چه ميزان انسانيت صرف گرسنگي، سرما، ترس ، درد، فشارهاي اخلاقي، ترور و ديوانگي مي شود؟
شش نفر از ما گم شدند
چونان كه انگار در فضاي ستارگان گم شوند
يكي مرده ،ديگري كتك خورده
چونان كه هرگز پيش از اين باورم نبود كه انساني چنين كتك بخورد
چهار نفر ديگر مي خواستند به وحشت خود خاتمه دهند
يكي با پريدن به هیچی
يكي با كوبيدن سرش به ديوار
اما همه به مرگ محتوم چشم دوخته اند
چه وحشتي چهره فاشيسم خلق مي كند!
آن ها برنامه هايشان را با صراحتي برنده به پيش بردند
هيچ چيز جلودارشان نبود
براي آن ها خون مساوي مدال ها بود
وسلاخي عملي قهرمانانه محسوب می شد
اوه خدايا، اين دنيايي است كه تو آفريده اي
براي اين ، هفت روز كار شگفت انگیز تو بود؟
در ميان اين چهار ديواري تنها تعدادي باقي ماندند كه پيشرفتي نداشتند
كه كم كم ،بيشتر و بيشتر آرزوي مرگ خواهند كرد
اما ناگهان ضمير من بيدار مي شود
و ديدم كه اين جريان ، ضربان قلب ندارد
تنها نبض ماشين ها و نظاميان است كه
چهره هاي شان را چون ماما ها سرشار از شيريني نمایش می دهند
بگذار مكزيك، كوبا و همه جهان در برابر اين بيرحمي قد علم كند
ما ده هزار دستيم
كه كاري از مان بر نمي آيد
چند نفر از ما در همه كشور است؟
خون رييس جمهور همراه ما
كوبنده تر از بمب ها و مسلسل هاست
مشت هامان دوباره كوبنده خواهند شد
چقدر سخت است آواز خواندن
وقتي بايد از وحشت بخواني
وحشتي كه در آن زندگي مي كنم
وحشتي كه در آن مي ميرم
تا خود را در ميان لحظات بي پايان بنگرم
كه در آن سكوت و فرياد
پايان ترانه من است
آن چه مي بينم، هرگز نديده بودم
آن چه حس كردم و حس مي كنم
تولدي به اين لحظه مي بخشد......
