تبليغاتX
زبان سینما

زبان سینما

مجموعه یادداشت های سینمایی

 "جاده /مسیر/راه   انقلابي" نام دو پهلوی خیابانی است که قهرمانان داستان مندز در آن زندگی می کنند   این فیلم  اقتباسي از رمان "ريچارد ييتس"  است که  به زعم كساني كه رمان را خوانده اند  از هر نظر به شدت به آن وفادار  است.

 داستان ساده و خطي آخرين فيلم "سم مندز" را اگر تنها درامي خانوادگي بدانيم كه بازي‌هاي درخشاني دارد، به خطا رفته ايم.آن چه كه در دهه پنجاه ميلادي ارزش  و ضد ارزش محسوب مي شد، مثل خانواده اي قابل احترام  و وفادار ودر ضديت با آن خانواده اي متلاشي و يا سقط جنين ، امروز ديگر رسوايي  محسوب نمي شود؛ امروزه روش‌هاي سقط جنين  بسيار ساده و در دسترس همه  هستند و يا طلاق حتي پيشتر از آن كه مهر جوهرش خشك شود،  به وفور اتفاق مي افتد و مي شود گفت  كه حداقل در جامعه اي كه مندز اين فبلم را ساخته، آن چنان  نابهنجار محسوب نمي شوند. پس برخلاف آن چه كه اكثر منتقدان درباره ي اين فيلم گفته اند، موضوع خانواده در اين فيلم براي پرداختن به مسئله ي مهم تري است كه تاريخ مصرف ندارد و آن مقوله ي آزادي انتخاب انسان  و يافتن راه زندگي اش است  كه جز در مسيري انقلابي به دست نمي آيد. اگرچه در باره‌ي اين فيلم نوشته اند كه "كيت وينسلت" بازيگر  زن  داستان از همسرش خواسته كه اين فيلم را  بر اساس رمان "ييتس" بسازد اما در واقع مندز به موضوعي كاملا حياتي و انساني پرداخته كه در واقع دغدغه‌ي همه انسان‌ها در همه‌ي اعصار است و آن اين است  كه:..... چه بايد كرد؟ در آغاز فيلم و در پارتي كه آپريل و فرانك آشنا مي شوند،در پاسخ فرانك به آپريل كه از او مي پرسد ازچه كاري خوشت مي آيد، مي شنويم كه مرد جوان مي گويد که واقعا نمی داند. اين زوج اشتراكي بزرگ پيدا مي كنند و آن اين است كه خود را متفاوت مي دانند و مي خواهند خاص باشند و در راهي قدم بگذارند كه خواسته واقعي و اصيل خود را بيابند و به آن عمل كنند. اما اين رويا، كه روياي بسياري ديگر هم هست ، پس از هفت سال زندگي مشترك كه به خاطر فرزند ناخواسته  اول، زن را  محبوس در  خانه و مرد را درگير كاري يكنواخت و بي معني كرده ، در درونشان دفن مي شود.

 در واقع آپريل تبديل به زنی شده که همواره در حال كارهاي پايان ناپذير خانه است و هيچ تفاوتي با زنان خانه دار ديگر ندارد؛ متفاوت بودن همیشه دغدغه ی او بوده است که حالا آن را برباد رفته می بیند و این در صحنه ای که هلن به او می گوید : "از اول می دانستم که شما با بقیه فرق دارید." مشخص می شود..فرانك همسر آپريل هم در سي سالگي به پوچي رسيده و  از كار  یکنواختی که تعداد زیاد دیگری هم چون او انجام می دهندُ به ستوه آمده(در صحنه ای که مردان بی شمار  کت و شلوار پوش کلاه به سر  درست مانند خودش در ایستگاه قطار پیاده می شوند تا به سر کارهای خود بروند) او  از زندگي و روابط زناشويي خود ناراضي است اما چاره اي ندارد ،چون  بايد چرخ اقتصاد خانواده را بچرخاند.

همسري این زوج  كه اتفاقا اجتماع  كوچك اطرافشان به آن بسيار مي نازد و از "ويلرها" به عنوان زوجي نمونه ياد مي كند ، تنها يك ماسک  پر رنگ و لعاب اجتماعي است. روابط زناشويي اين دو مشكل دار است و روابط  خارج از ازدواج در هر دوي  آن ها به سه دليل عمده اتفاق مي افتد: انتقام از زندگي زناشويي بي چشم انداز و يكنواخت ، فرار و گريز از رنج روزمرگي و اثبات خود  و مهم تر از همه تجربه ي آزادي و پشت و پا زدن به آن چه كه بي معني و بي حاصل  به نظر مي رسد .فرانك"دي كاپريو" در توضيح رابطه‌ ي خارج از ازدواج با منشی ای  كه درست او را نمي شناسد و  برايش اهميتي ندارد،چنين مي گويد:" تنها يك حس روانپريشي عجولانه براي اثبات چيزي بود....اثبات اين كه من مرد هستم.." مرد بودن چند بار دیگر هم در این فیلم تکرار می شود در واقع با توجه به موارد تکرار در این فیلم این جا  آشکارا  به معنی انسان  بالغ بودن/ارزش انسانی داشتن  به کار گرفته می شود.

مسئله‌ي ديگري كه  داستان اين فيلم به ظرافت به  آن نگاه مي كند مسئله عشق است. زن داستان تنها وقتي كه همسر خود را همراه ايده آل هاي خود مي بيند به او مي گويد كه دوستش دارد و درست زماني كه نقشه ي تغيير اين زندگي "نااميدانه" و "خالي" به زعم داستان به هم مي ريزد، در مكالمه‌هاي پاياني اش به او مي گويد كه از او متنفر است يا در هنگام خداحافظي  پيش از سقط جنين در مكالمه اي كه با پرستار كودكانش دارد ، از آن جايي كه به خاطر  قصد سقط كودكي ديگر، عذاب وجدان دارد، توان اين را ندارد كه جملات بيانگر عشق به كودكانش را به زبان بياورد؛ شايد عشق در شرايط دلپذير است كه در روح انسان تجلي مي كند و در لحظات حرمان و بحران شديد، تجربه ، شدت ،درك و حتي  ابراز آن زير و زبر مي شود.

فرزندان اين خانواده ي‌بيمار بر خلاف "آمريكن بيوتي" مندز در حاشيه اند و انگار  وجود يا ارزشي ندارند و همان طور كه قبل تر ذكر شد ،ناكارآمدي خانواده و روزمرگي اثر مهلكي بر عشق به  آن‌ها گذاشته و آن را مخدوش كرده است..

روابط انساني  و گفت و گوي واقعي چند  وجه دارد، وجه مهمي از  آن شنيدن و گوش دادن است و ما در فيلم در مكالمه‌هاي مختلف مي بينيم كه كسي قصد گوش دادن به ديگري را ندارد. فرانك و آپريل در هنگام بازگشت از تئاتر ناموفق، "هلن" مادر "جان" كه دائم به ميان حرف او مي پرد  و حتي شوهر هلن كه هنگام حرف‌هاي همسرش سمعك خود را خاموش مي كند در واقع اميدي به  گفت و گو و درك متقابل هم ندارند، همديگر را قبول ندارند  و همان طور كه آپريل مي گويد به اين نتيجه رسيده اند كه حرف نزنند و تنها بگذارند كه هر روز بگذرد و به پايان برسد.

 فيلم مندز همان طور كه از او انتظار مي رفت، از نظر بصري  هم دقيق و قابل توجه است ؛راهروي مدرسه اي كه تاتر  آماتور در سالن آن برگزار مي شود و زن و مرد با فاصله و بيزار از هم به انتهاي آن مي رسند؛ چند راهي رو به روي خانه اي كه در  خیابان "روولوشنری رود" قرار دارد و نشانگر آزادي انسان در گزينش راه است؛ صحنه هاي بي شمار از پنجره رو به جنگل و چمنزار جلوي خانه كه  نگاه‌هاي  خاص زن داستان از وراي آن بيانگر نياز به آزادي و ستايش آن است.خروج آپريل  از كادر جلوي پنجره قدي اتاق پر نور  رو به روي جنگل كه ما را از مرگ قريب الوقوع او آگاه مي كند(خروج از تصوير، زندگي)  و يا ضد نور شدن آپريل زماني كه فرانك از او مي پرسد كه آيا واقعا از  او متنفر است و...رنگ قرمز تند و تبي كه در هنگام رقص بين شِپ و آپريل در كافه حكمفرماست....جايي كه موسيقي رقص را نمي شنويم  و به جاي آن موسيقي غمناك متن فيلم را مي شنويم تا به ما بگويد كه شادي و جنب و جوش در اين رقص شادمانه نيست... بر خلاف رقص تانگوي ابتدايي فيلم، جايي كه آپريل و فرانك به هم دل مي بازند.

فرانك در بيمارستان با اصرار! مي گويد كه زنش خود اين بلا را بر سر خودش آورده است، اما در واقع ما مي دانيم كه چنين نيست  و زن ناخواسته باردار شده بود و همچنان كه جان پسر هلن كه به دليل متفاوت بودن و حتي گفتن حقيقت تيز و برنده  مهر رواني بر او خورده بود مي گفت، نمي خواست فرزندي را در خود بپرورد كه حاصل عشق و آزادي نيست و به دليل افسردگي او و مرگ روحش آينده‌ي مبهمي دارد تا آن جا كه حتي جان- يك انسان مشكل دار و طرد شده كه سي وهفت بار شوك مغزي به او داده اند- از اين كه جاي  آن بچه نيست، خوش‌حال است.

مرد همسايه در دو صحنه خاص ابراز ناراحتي مي كند يكي در جايي كه خبر بدحالي آپريل را مي شنود و ديگري هنگامي كه همسرش براي همسايه هاي جديد از سرنوشت "ويلرها" مي گويد.ما نمي دانيم كه آيا او چنان‌چه در ماشين و پس از رابطه ي خارج از ازدواج به آپريل مي گويد واقعا  او را دوست دارد و يا نه اما واكنش آپريل  به ما مي فهماند كه اساسا عشقي  در ‌آن رابطه‌ي هيجاني وجود ندارد و گريه مرد را  شايد  بتوان به احساس گناه او نسبت داد.

آپريل مي داند كه چه مي خواهد، او در مكالمه اش در كافه به مرد همسايه گفته است كه چشم انداز اين زندگي را مي داند؛ اين كه او نمي تواند بماند و خواهد رفت و تلاش او براي رفتن به پاريس تنها براي حفظ اين زندگي بوده است و نه چيز ديگر. به جنگل مي رود و مي انديشد و با اين كه مي داند به خاطر گذشتن از دوازده هفتگي بارداري ممكن است خونريزي و مرگ در انتظارش باشد سقط جنين را  بر مي گزيند. او مي داند كه اضافه شدن فرزندان بيشتر و حتي ارتقاي كار و در آمد فرانك  مشكلي را حل نخواهد كرد، اما فرانك چه؟ در صبحانه‌ي آخر كه به منزله گودباي پارتي است كه فقط آپريل مي داند، فرانك درباره ي كامپيوترهاي شگفت انگيز و هيجان آور توضيح مي دهد، در دهه پنجاه كامپيوتر تكنولوژي بسيار خاص و پيشرفته اي  محسوب مي شده است و قرار است كه فرانك به جاي ماشين‌هاي ساده "ناكس" كامپيوتر بفروشد، اين بسيار مهیج و جالب به نظر مي رسد و آپريل از او مي خواهد كه براي آن چه كه انجام مي دهد ارزش قائل باشد (تصميمش را بگيرد و عواقبش را بپذيرد)  اما در انتهاي فيلم و در پاركي كه فرانك كودكانش را براي هواخوري آورده متوجه مي شويم كه اين كار همچون كار قبلي چيزي نيست كه فرانك مي خواسته و او همچنان کار خسته کننده ی فروشندگی را انجام می دهد. اما به هر حال خود او جرئت و جربزه‌ي تغيير اين زندگی کسل کننده را نداشته و به نظر مي رسد که  هرگز نخواهد داشت؛اگرچه در انتهاي فيلم آپريل ديگر زنده نيست تا براي فرار از اين روزمرگي تلاش بكند و طرحی انقلابی را ارائه كند كه از نظر اجتماع كوته بين ،غير واقعي، كودكانه و دست نيافتني است.

 بسيار فراتر از يك درام خطي خانوادگي خسته كننده و مشكلات ارتباطي زناشوهري و تابلوي اجتماع مزور، مرده و بي تحرك  دروغ‌گوي اطراف آن‌ها، فيلم نكته‌ي مهمي را ياد آوري مي كند ،نكته اي كه" ابرت" در يك جمله در توضيحي بر اين فيلم نوشته و آن اين كه.."بسياري از جوانان از اين كه والدينشان آن‌ها را نمي فهمند شاكي اند اما اگر آن ها خودشان خودشان را نفهمند چه؟" در واقع مشكل اين جاست كه آدم‌ها مي خواهند ويژه باشند اما عادي زندگي مي كنند وبه گفته‌ي آپريل آرزوهاي بربادرفته و قول‌هاي عمل نشده بر دوششان سنگيني مي كند در حالي كه از درون خالي مي شوند ؛اين كه بر آن چه كه واقعا مي خواهند سرپوش مي گذارند، خودشان را انكار مي كنند و اگر كسي در اين ميان با حقيقت پيش آيد بر او برچسب آيده آليست، نابالغ و  يا ديوانه مي زنند تا بر ضعف‌هاي خویش سرپوش نهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:4  توسط مریم سپاسی