از آخرين نمونههاي سينمايي مربوط به جنگ ايران و عراق كه درجشنوارهي فيلم فجر سال 86 جوايزي را نصيب خود كرد و در تابستان سال گذشته به نمايش عمومي در آمد،"فرزند خاك" سومين ساختهي محمد علي باشه آهنگر است كه به گفته سازندگان آن،چندين سال قبل نوشته شد اما مجوز و امكان ساخت آن تا سال هشتادو شش به دست نيامد.
"فرزند خاك" مانند فيلمهاي متعددي كه پس از جنگ ساخته مي شوند، توجه خود را به سرگذشت بازماندگان جنگ معطوف مي كند تا در حين روايت زندگي شخصيتهاي امروزي، گريزي به وقايع گذشته و شخصيتهاي آن داشته باشد.
مانند "هيوا"ي ملاقلي پور اينجا هم مقطعي از زندگي زني را دنبال مي كنيم كه همسرش را در جنگ از دست داده است و بر خلاف آن فيلم، در اين روايت، فلاش بكي وجود ندارد."مينا" مي خواهد با عبور از مرز، جسد همسرش را كه به روايت فيلم همچون پاكان و قديسان، دست نخورده و فاسد نشده باقي مانده است ،برگرداند تا به گفتهي خودش مرهمي بر داغ عميق خود ، فرزند و خانوادهي همسرش باشد.
مي توان اين فيلم را به دو بخش عمده تقسيم كرد؛ بخش قويتر فيلم كه به نظر نگارندهي اين سطور تا زمان ورود مينا به كمپ تفحص ادامه دارد و بخش دوم كه پس از آن است و با شتابزدگيهايي روبه رو مي شويم كه با پايان بد فيلم به اوج خود مي رسد.
روايت فيلم با عبور اتوبوس مسافربري از گردنههاي تند و تيز آغاز مي شود و ما صداي مينا را بر روي تصاويري زيبا كه نمونه هاي مشابه زيادي براي ورود به داستان دارد، مي شنويم.زبان مينا زيبا و جذاب است و در همان ابتداي فيلم، مخاطب را دقيق و پرتوقع مي كند. دليل ورود مينا به شهر مرزي و ملاقاتهايش با قاچاقچيان انسان كه در بازاري معمولي قرار دارند ، با وجود اشارات سينمايي تا هنگامي كه قهرمان داستان به كمپ تفحص و محل معاملهي استخوانها وارد مي شود، رازگونه باقي مي ماند و اين تعليق شايد از برجستهترين نكات فيلم باشد.اين كه ما نمي دانيم كه مينا به دنبال مردي زنده مي گردد يا مرده، آيا گمشدهي او از كاروان شهداي جنگ است و يا از اعضاي گروههاي معاندي است كه در عراق مسكن دارند؛ دلتنگي مينا و زمزمههايش ، از انواع دلتنگياي نيست كه براي رفتگان سراغ داريم؛ در واقع تا انتهاي فيلم حتي وقتي دريافته ايم كه همسر او سالها پيش مرده است، مينا او را همچون زندگان خطاب ميكند.
ورود مينا به شهر مرزي و رو به رو شدنش با زن كرد"گوانا" از ويژگي هاي مثبت ديگر فيلم است. بازي درخشان مهتاب نصير پور، پر انرژي و جذاب و افزون بر اهميت ويژه ي اين زن در فيلمنامه، قابل توجه است. زنان در اين فيلم حضور برجسته تري دارند و مردان حاشيهي آن ها هستند. گوانا و مينا در هنگام گفت و گو در مسافرخانه اگرچه سر مبلغ معامله ، چانه مي زنند و عليرغم تفاوتهاي فاحش فرهنگي و اجتماعي، در يك آينه تصوير مي شوند و به شكل موجزي يكي مي شوند؛ ما در مي يابيم كه درك متقابل هردو زن كه ناخواسته از جنگ آسيب ديده اند، موجب شباهتهايي در آنها شده است. هر دو اين زنان سرپرست خانوار و مسئول عائله هستند و دوستي و محبت عميق بين اين دو بسيار سريع و طبيعي اتفاق مي افتد اگرچه يكي زني درونگراست و ديگري برونگرا به نظر مي رسد.
مينا در اين بخش با چند تصوير در دو سكانس به عنوان مادري عاشق و مسئول معرفي مي شود، اين كه حتي در چنين سفري به فكر درس و مشق فرزندش است و بوسهي خداحافظي اش كه ما اگرچه آن را مستقيما نمي بينيم اما اثر خود را مي گذارد و يا خداحافظياش با فرزند وقتي كه به او مي گويد:" اگر تو بگويي نرو ، نمي روم."گوانا نيز به عنوان سرپرستي مقتدر و مسئول معرفي ميشود تا جايي كه ازدواج دوبارهي خود را منوط به سر و سامان گرفتن خواهرانش ميداند.
ورود گوانا و مينا به كمپ با فيلمبرداري برجستهي عليرضا زرين دست و كارگرداني خوب دنبال مي شود. حركت زيباي دوربين در اين قسمت از فيلم از نكات قابل توجه فيلم است. چرخش و حركت دويست درجه اي دوربين و پي گرفتن تحركات متفاوت در كمپ، با ظرافت و طبيعي انجام شده است.برخورد مينا با استخوانهايي كه خريد و فروش مي شوند، اوج فيلم فرزند خاك است.چه اين كه قبل از آن هيچ تصوري از آن نداشته ايم. در واقع نه فقط به خاطر نمايش غير قابل انتظار در يك فيلم، بلكه به عنوان شهرونداني كه گمان مي كرديم همه چيز را دربارهي جنگ مي دانيم، برخورد با اين صحنه ما را دچار شوك مي كند و اين سوال را به ذهن مي آورد كه آيا واقعا چنين بوده است؟ اين ايده كه عده اي با جمع كردن استخوانهاي كشتگان ارتزاق مي كنند، ايده بسيار چالش برانگيزي است. هم از جهت خانواده ها و بازماندگان شهدا ، هم از سوي كردنشينان مرزي و هم از جهت مسئوليني كه سر قيمت استخوانها چانه مي زنند و بي شك از دلايلي بوده كه سبب شده كه متن اين فيلم در سال 79 يعني زماني كه به گفته فيلمسازش نگارش آن تكميل شده بوده، مجوز نگيرد.
به هر حال ورود مينا به كمپي كه استخوانها را "اسمبل" مي كنند تا به خانوادههايشان تحويل دهند! بدون شك براي هر بيننده اي حيرت برانگيز است؛ هم ايدهي آن و هم تصاوير خوبي كه از نقاط برجسته و متفاوت كنندهي اين فيلم محسوب مي شود.جزييات دقيق و تكاندهندهي تفاوت استخوان هاي عراقي ها و ايراني ها براي شناسايي درصورت نبودن پلاك اگر چه ساده به نظر مي رسند ، تكاندهندهاند و به نظر مي رسد كه جايگاه خوبي براي نمايش يافته اند.
بخش دوم فيلم كه با عبور گوانا و مينا از مرز آغاز مي شود، اگرچه نكات قابل توجه و مهمي دارد كه به آن خواهم پرداخت اما، شتابزدگي و كاستي هايي در آن ديده مي شود كه همانطور كه ذكر شد، با پايان بد فيلم به اوج مي رسد.
باورپذيري بخش نخست فيلم در بخش دوم و عبور دو زن از مرز به سبب نكاتي خدشه دار مي شود.
در همان آغاز عبور مينا و گوانا، استقبال خواهران و برادران گوانا ، تصنعي مي نمايد.اگر چه ما در فيلم دريافته ايم كه گوانا سالار اين خانوادهي بي سرپرست است و همچون مرد خانواده به انتظار بازگشت او هستند اما براي كسي كه مدتهاست مسافر اين مرزهاست آن استقبال مطربانه، تصنعي است. وجود برادر معلول ذهني يك تابلوي كليشه اي است كه به نظر من نمونه اي از "Sentimentalism" در سينماي ايران است. اگرچه معلولان ذهني همواره سوژه هاي مهم چه در ايران و چه در دنيا بوده اند و حتي در كارهاي برجسته اي مانند "فارست گامپ"،"من سام هستم"، "مرد باراني"، "روز هشتم" و .....و يا "سوته دلان" در سينماي ايران، محور داستان هستند و به دقت شخصيت پردازي شده اند اما در فيلمهاي متعددي ، خصوصا فيلمهاي مستند ايراني تنها به عنوان شخصيت هاي برانگيزاننده ترحم و يا اثبات نيازمندي و عجز و وابستگي به كار رفته اند. مثل اين فيلم و يا مثلا فيلم"چند كيلو خرما براي مراسم تدفين" كار سامان سالور، در واقع اينجا فيلم مي خواهد با برانگيختن و دستكاري احساس به ما بگويد كه گوانا مرد خانوادهاي است مشتمل بر معلولان جسمي و ذهني و كودك كه همگي به او و شيوهي ارتزاقش، يعني معامله استخوانها و اسلحه هاي باقي مانده از جنگ وابسته اند.
اما طرب و استقبال اين افراد،آن هم در وضعيتي كه همهي اين افراد از جنگ آسيب جدي ديده اند حتي اگر در پي نمايش شور و زيبايي هميشگي زندگي و تداوم آن بوده باشد، خوب كار نشده است و به واقعگرايي فيلم آسيب مي رساند.
اسلحه كشيدن ناگهاني و سراسيمهي مينا كه يك زن شهري معقول و آرام است، هرچقدر هم كه شجاع و دلير باشد، در فيلم جا نمي افتد اگرچه دريچه اي مي شود براي دانستن اين كه مينا به دنبال شوهرش كه سيد غريب است آمده كه اتفاقا خواهر كوچك گوانا هم او را ديده و همه او را چنان مي شناسند و احترام مي گذارند كه براي مينا هديه مي آورند و براي كودكانشان طلب دعا مي كنند!
در اين بخش فيلم نشانه ها و تمهيدان معناگرايانهاي هم وجود دارد ؛مثل استفادهي زيبا از نورهاي كارشده در فضاهاي بسته خانههاي روستايي توسط فيلمبردار زرين دست! كه اگرچه از نظر بصري تحسين برانگيز است اما بي نياز از نقد نيست. مثلا نوري كه در شبي باراني و غير مهتابي از روزنه اي بر چهرهي معصوم خواهر مردهي گوانا مي افتد كه مي خواهد بيانگر استجابت دعاي يك روح پاك(نذر خواهر كوچك براي گوانا) و تولد نوزاد سالم باشد و يا نورپردازي ويژه به همراه موسيقي خاص براي ايجاد فضاي معنوي در سكانسي كه يكي يكي پس از دانستن اين كه او همسر سيد غريب است، به خوشامدگويي او مي روند و برايش هديه مي آورند.
اتفاق ديگري كه در اين فيلم مي بينيم، حملهي سواران نقابدار، كنايه از گروههايي تندرويي مثل (القاعده) يا كساني است كه در تفاسيرشان از دين، امامزادگان، شرك و كفر محسوب مي شوند.در اين بخش به آتش كشيده شدن زيارتگاهي ديده مي شود اماكسي زخمي نمي شود و به نظر مي رسد كه ارعاب، يعني آنچه كه قصد مهاجمان است ،در هيچ كدام از شخصيت ها تاثير خاصي ندارد! در واقع فيلم مي خواهد بگويد كه به دنبال سيد غريب رفتن با وجود چنين تفكراتي بي خطر نيست اما به نظر مي رسد كه كه اين واقعه به روايت فيلم وصله شده است.
هنگامي كه گوانا جملات روحاني را ترجمه مي كند مي شنويم كه پاكان را نبايد نبش قبر كرد و يا زناني كه سر زايمان مي ميرند پاك مي شوند، در اين جا واكنش و مكث گوانا مشخصا ادامه فيلم را لو مي دهد و از همان جا مي فهميم كه گوانا قرار است بميرد.
فيلم فرزند خاك داراي چند ويژگي مشخص و مثبت در بين فيلم هايي است كه به جنگ مي پردازند؛اگرچه گذرا از بعضي مي گذرد (مثل آثار شيميايي جنگ )اما در كل تلاش تحسين برانگيزي دارد. مثلا در فيلم "اخراجي ها"ي ده نمكي براي نشان دادن مردمي بودن رزمندگان با شوخي ها و جوك هاي كوچه بازاري و بعضا بسيار ابتدايي رو به رو مي شويم (مثل بوي باقالي به جاي شيميايي و ....) اما آهنگر و گوهري در اين فيلم با چند جمله ساده ، اين را بيان مي كنند. جايي كه مينا به گوانا مي گويد كه همسر شهيدش فرزند يك بقال ساده بود و ويژگي خاصي نداشته، همسايه هم بوده اند و با نشان دادن عكس او بارها و بارها مي پرسد كه آيا مطمئن هستند كه اين همان سيد غريب است يا نه و يا در سكانسي كه براي سرباز شهيد قرآن مي خواند و بر كلاهخود او شعري مصطلح و البته به شدت معني دار و به جا در اين بخش نوشته شده و با عنوان سرباز دلشكسته امضا شده است.
مطلب مثبت ديگر پرداختن به معضل "مين" است كه از معضلات هميشگي جنگهاي معاصر است و "به نام پدر" حاتمي كيا اختصاصا به آن پرداخته است. قاچاق اسلحه و انسان در قبال مواد غذايي هم از نكاتي است كه فيلم به آن توجه ويژه اي مي كند. در اين فيلم ، مينا ، گوانا و خانواده ها يشان مستقيم و بقيه غير مستقيم از جنگ آسيب ديده اند و مثل همه فيلمهاي مهمي كه دربارهي جنگ مي بينيم، براي چندمين بار متذكر مي شويم كه عواقب جنگها،مقطعي نيست بلكه، فرساينده و هميشگي است.
اگرچه رها كردن عزاداري و جسد خواهر نوجوان كه گوانا به او محبت مادرانه اي دارد، براي پي گيري تفحص بقاياي خلبان كه در منطقه صعب العبور قرار دارد، با جملات عميق، زيبا و دردمندانه اي همراه است(گوانا به برادرش كه او را شماتت ميكند جملاتي به اين مضمون مي گويد كه بقيه زنده اند و زندگي ادامه دارد) اما، عبور يك زن باردار همراه با يك زن شهري از مناطق صعب العبور، چينشي سينمايي و غير واقعي به نظر مي رسد؛ مخصوصا اين كه تنها با برداشت چند مشت خاك به استخوان هاي خلبان دست مي يابند و هلي كوپتري كه حداقل بايد تا عمقي در خاك مدفون شده باشد تا پنهان مانده باشد، تماما بيرون و در دسترس است.پايان فيلم هم با زايمان و مرگ گوانا كه از پيش لو رفته بود و تولد مصطفايي ديگر ، يك پايان ضعيف است؛ در واقع پاياني است كليشه اي كه ما در بسياري از فيلمهايي كه مي خواهد فيلمنامه را به سرانجام برساند از جمله فيلم "ارتفاع پست" هم ديده ايم؛ اين كه تولد نوزاد نماد ادامه زندگي و بهانه اي براي اشتياق زندگي مينا و تصميمش براي بازگشت آينده به سرزمين فرزند خاك خواهد بود.
