
فيلم سيزده دقيقه اي "گرنیکا" ساخته ي آلن رنه و رابرت هسانس در سال ،1950 از نمونههاي ماندني علاقه و توجه فيلمسازان موج نو به هنر مدرن است ،چنانچه در لحظات آغازين فيلم با صداي روايتگر "ژاك پرووست" مي شنويم كه تابلوي گرنيكاي پيكاسو ،طرحها، نقاشيها و مجسمه هاي پيكاسو كه در فاصله 1902 تا 1945 خلق شده اند، مبنا و دليلي براي ساختن اين فيلم است.
در واقع پيكاسو اثر بسيار عميقي بر فيلمسازان اين دوره دارد؛ چنانچه در "معماي پيكاسو" شاهكار هانري ژرژ كلوزو و يا "ويلاي سانتو ساپير" اثر ژان كوكتو ديده ايم.
گرنيكا شهري در باسك اسپانيا است كه در عصر 26 آوريل سال 1936 به مدت سه ساعت و نيم توسط هواپيماهاي آلماني بمباران مي شود تا تاثير بمبهاي جديد آتش زا بر غيرنظاميان تجربه و آزمايش شود و نتيجه ي اين بمباران ، نابودي كامل شهر و مرگ دو هزار غير نظامي ساكن در آن است.
"La Guerre" در زبان فرانسه به معني جنگ است و شايد ""Guernica و سرنوشتش اين هنرمندان فرانسوي را بيش از پيش به اين فاجعه ي تاريخي حساس كرده است.
تابلوي گرنيكاي پيكاسو مثل ديگر آثار پيكاسو سرشار از ريزه كاريها ست كه ما در فيلم گرنيكا با چشم دوربين آن هارا مي بينيم. در آغاز ، دوربين از آثار ديگر آغاز مي كند و آرام آرام از پرترهاي به پرتره ديگر مي رود و تصاوير به تناوب و از كنارهها محو مي شوند و يا بر تصاويري ديگري برش مي خورد تا ما بر تصوير ديگري متمركز شويم. بخش مهم و عمده ي متن فيلم به جز معرفي آغازين كه همانطور كه ذكر شد توسط "ژاك پرووست" روايت مي شود، مرثيه "پل الوار" در اين باره است؛ شعر معترضانه پل الوار درباره اين جنگ ناعادلانه و ويرانگر است كه به خوبي با چهره ها ، تصاوير نقاشي ها و مجسمه ها منطبق است و براي آن نوشته شده و ما آن را با صداي قوي"ماريا كاسارس" مي شنويم.
چهرههايي كه به درد آتش مي خورند...
چهرههايي كه به درد سرما مي خورند....
چهرههايي كه به درد عصيان، شب ، دشنام و تازيانه مي خورند....
و چهره هايي كه به همه كار مي آيند!
بنگريد كه چگونه خلا ميخكوبتان كرده
اي چهرههاي تيره روز قرباني!
مرگتان درس عبرتي خواهد بود..
مرگ، قلب واژگون!
بازيگران مهربان و دوست داشتني!
شايد به مرگ نينديشيده بوديد...
مرگي چنين دشوار
مرگي چنين آسان!
سپس تصاويركلاژ شده روزنامه ها را در باره ي اخبار بمباران گرنيكا مي بينيم. واژگان كليدي در تصاوير روزنامه به شكل گرافيكي خلاقانه و نويي (براي سالهاي 1950) برجسته شده اند و در حالي كه موسيقي فيلم تبديل به آژير حمله هوايي مي شود، ما واژگان جنگ،فاشيسم و مقاومت و گرنيكا را در اخبار مربوط به جنگ برجسته و فوكوس شده مي بينم و همزمان شعر الوار را بر روي تصاوير مي شنويم كه
قهوه هايمان را سر كشيديم و ماجرا را در روزنامهها خوانديم!
در قلب اروپا، جايي در بغل گوشمان
شهر كوچكي در آتش سوخت
تيرهاي مسلسل بهتر از باد با بچه ها بازي مي كنند...
.....
ما را بگو چه خام بوديم از رعد و برق مي هراسيديم
رعد فرشته است و برق، بالهايش
و هرگز در غار ساكن نشديم تا مبادا كه نظاره گر وحشت آتش طبيعي باشيم!
....
خلبانهاي با ادب و خوش سيما
كللاه بر سر و چكمه پوش
درست و دقيق بمب هاي خود را رها مي كنند و
نتيجه اش بر زمين،
فاجعه است و نابودي كامل..
تاكستاني كريه و مشمئز كننده از آن جلادان تميز و پاك!
در اين جا تصاوير ديوهاي زشت اساطيري را مي بينيم كه بدن آنها آدم و سرهاي آن ها ديو است و سپس حيوانات در حال احتضار را نظاره مي كينم. و كودك مرده در آغوش مادر را مي بينيم.(اين دو قسمت مهم از نقاشيهاي تابلوي گرنيكاست)در اين جاي صداي روايتگر اوج مي گيرد و.. اين بيانيه ضد جنگ را مي شنويم كه :
حالا اگر مي توانيد جلو دار حيوان زخمي باشيد..
حالا اگر مي توانيد مرگ فرزند را براي مادرش توضيح دهيد
حالا اگر مي توانيد..اميد و اعتماد به نفس بدهيد...
فيلم گرنيكا در دو سه دقيقه آخر، مجسمه هاي پيكاسو را نمايش مي دهد. مجسمههاي كودكاني كه اسكلتهايشان بر زمين مانده و دهان و چشمانشان بيش از حفراتي تو خالي نيستند.حركت دوربين و نور از كنار بر مجسمه هاي افقي كه به مانند مردگان در دشتي پراكنده شده اند، آغاز مي شود تا به مجسمه اي ايستاده برسد و در حين نشان دادن مجسمه هاي كودكان و زن باردار مرده مي شنويم...:
شمايي كه اميد پرشور ما بوديد، حالا خوراك كرم ها و كلاغ ها شده ايد!
در دقيقه پاياني فيلم دوربين و نور پردازي از پاهاي مجسمه ايستاده بالا مي رود..اين مجسمه مرد زنده و ايستاده اي را نمايش مي دهد و شعر الوار را بر روي نمايش آن چنين مي شنويم:
زير چوب مرده بلوط گرنيكا(بلوط سمبل آزادي و شهر گرنيكاست)
بر فراز ويرانه هاي گرنيكا
زير نور پاك گرنيكا
مردي آمد بزغاله اي در آغوش و كبوتري در قلبش
او سرود پاك عصيان بشريت را مي خواند كه ملهم از عشقي است كه بر ظلم و ستم مي آشوبد..
سرود مي خواند و زنبورهاي سرخ درد و رنجش دور مي شوند در آسمان آبي..
اما پيش از آن زنبورهاي ترانه اش! عسل خود را در قلب انسان ها نشانده اند..
معصوميت بر جنايت فائق خواهد آمد
اين نوع فيلمسازي در ژانر فيلم كوتاه شيوهي مرسومي است كه از قديم تا به حال نمونه هاي فراواني دارد.
آلن رنه فيلم كوتاه ون گوگ(1947) و گوگن (1950) را هم به همين شيوه ساخته است ؛در فيلم ونگوگ هم نقاشي هاي ون گوگ تصاوير فيلم هستند كه معرفي نقاش بر اساس آنها صورت مي گيرد و به زمان خود تدوين جالبي از نظر ترتيب و منطبق كردن متن بر تصاوير و سير زندگي ونگوگ ارائه مي دهد. در فيلم ونگ گوگ ما ازنقاشيهاي زادگاه ونگوگ حكايت زاده شدن و رشد هنري او را دنبال مي كنيم و به همراه نقاشي هاي ونگ گوگ به جاهايي مي رويم كه او رفته و چيزها و كساني را مي بينيم كه او ديده. از نماي نقاشي شده ي بيروني منزل او در" آرل" به درون اتاق او مي رويم و به كافهها و شب هايي كه تجربه كرده مي رسيم ، با حركت دوراني دوربين بر نقاشي هاي پيش از بريدن گوشش به التهاب درونيش پي مي بريم و اين تصوير بلافاصله به تصوير نقاش از خودش با گوش بريده متصل مي شود. به مزارعي كه براي نقاشي كشيده مي رويم و آن چنان اين روايت بر روي نقاشي ها به جا و به ترتيب اتفاقات واقعي و مستند زندگي نقاش است كه با وجود سياه و سفيد بودن فيلم، آن هم فيلمي كه روايت آثار هنري يك نقاش رنگارنگ است (سبك امپرسيونيسم توجه ويژههاي بر رنگهاي تند و استفاده اغراق آميز از رنگ دارد) ، اصلا احساس خستگي نمي كنيم علاوه بر اين كه در اين فيلم هم مثل معماي پيكاسو و گرنيكا هنر سينما به كمك و ستايش و ثبت هنر ديگري مي آيد و.. چنانكه معماي پيكاسو مجموعه اي از نقاشي پيكاسو را دارد كه تنها تعداد معدودي از آن در زمان حاضر موجود است ، فيلم ونگوگ در اثر رنه هم مجموعه طرح ها و نقاشيهاي كاملتري از او را ارائه مي كند.
اين شيوه فيلمسازي در فيلمهاي مستند ايراني هم نمود دارد، از نمونههاي اخير آن ، بهرام بيضايي در بخشي از مستند "فرش ايراني" كه كار اوست به همين شيوه ي ستايشگرانه بر چهره ها و نقشهاي هنرمندانه و اساطيري فرشهاي نفيس ايراني حركت مي كند و از نقشي به نقش ديگر مي رود چنان كه صفحههاي يك كتاب ارزشمند را ورق مي زنند ؛دوربين را جلو وعقب مي برد و يا از كنار با نور و دوربين بر نقشها مي لغزد ، گاهي تصاويري را دوبار و چند باره نمايش مي دهد با " "Jump cuts از نقشي به نقش ديگر مي پردازد (در فيلم گرنيكا هم چنين مي بينيم) و در عين حال ما اشعار مرتبط و منطبق را با موسيقي ويژه و صداي رمز آلود زني مي شنويم، هر قطعه فرش مثل آن چه در گرنيكا ديديم به عنوان يك اثر هنري روايتي مهم در بطن خود دارد؛ همان چيزي كه در نقاشيهاي پرده خانه اي ما هم وجود دارد و شايد عقبه ي از اين شيوه ي سينمايي باشد، چنانكه آن جا هم روايتگري(نقال) وجود دارد كه صدايش اوج و فرود دارد و از گوشه اي به گوشهي ديگر اثر مي رود، ماجراها را با ريزهكاريشان بيان مي كند و سر انجام با روايتي شورانگيز و اميد بخش داستان را به اتمام مي رساند.
