یادداشتی بر فیلم داگویل 

داگويل و دين

 سينماي فون تريه در  فیلم داگويل يك سينماي ديني است. اگرچه بيشتر منتقدان به جنبه‌هاي سياسي آن توجه بيشتري كرده‌اند. اما اشارات و نشانه هاي ديني و مذهبي در فيلم چنان واضح ‌اند كه شكي براي بيننده دقيق باقي نمي گذارند.

 واژه گريس كه نام  قهرمان فيلم است ،  علاوه بر لطافت و شكوه و زيبايي  به معناي بخشش و عفو الهي است كه طبق آموزه هاي مسيحيت(رومن كاتالويك) شامل حال همه، حتي آن هايي كه سزاوار نيستند، مي شود.(Unmerited favor)مسيحيت پنج فاكتوري را  كه هر كدام به تنهايي موجب بخشش و عفو مي شود  بيان مي كند؛ هر كدام از اين "سولوها" كه در واژه به معناي  به تنها يي است، به تنهايي بخشش و عفو  را اجتناب ناپذير مي كند، نخستين آن ها "بخشش توسط عفو الهي است"يا

 "Sola Gracia , Saved by God's Grace" كه در تفاسير مسيحيان به آن اشاره شده است.

اكثريت مسيحيان پا از اين فراتر گذاشته و به "از پيش بخشودگي" يا Pre-salvation معتقدند. اين كه مسيح با تحمل رنجي بي پايان و به جاي همه به خاطر بشريت مجازات شده و لاجرم نابخشوده اي وجود نخواهد داشت؛ جهنمي نيست و هر كه هر چه انجام بدهد مجازاتي گريبانگيرش نخواهد شد.

در انجيل (Mathew 6:14-15) همچنين از كساني ياد مي شود كه به سبب گذشت و رحمت و عفو نسبت به ديگران بخشيده مي شوند. فون تريه علاوه بر چالش كشيدن مسئله عفو و سلب مسئوليت از خاطي با شيوه خويش اشاره به  مضمون اين نوشته در انجيل دارد كه مي گويد:" گريس(رحمت و عفو) توسط شهر پذيرفته نشد و اين نپذيرفتن منجر به لعنت و نابودي شهر شد."(Gospel Of  Mathew 11:20-24)

فرم خاص داگويل با نگاه محاط از بالاGod like point of view)) به خانه هايي كه به سبب نداشتن در و ديوار هرگز نمي تواند رازي را مخفي كند و آگاهي دائمي از آنچه در خفا مي گذردو همچنين فرم روايت داستان توسط روايتگري كه همه ماجرا را مي داند و داناي كل است به اين نگاه خداگونه اشاره دارد.

 در واقع فون تريه ديوارها را قراردادهاي بسيار ابتدايي در حد مرزبندي‌هاي گچي مي داند كه هرگز قادر به پنهان كردن رازها و اتفاقات نيستند؛ چشمان خدا همه چيز را مي بيند، گريسي كه در معدن پنهان شده ،تمام قد آشكار است  و  حتي صحنه  شنيع تجاوز چاك به گريس، در معرض ديد كل قرار دارد و يا گريس كه در وانت بار در كنار سيب‌ها پنهان شده  از وراي پوشش بار نيز  كاملا مشهود است و به قول متن فيلم: "سيب كاملا رسيد ه اي است" كه شيطان به خوردنش اغوا مي كند، همچنان كه آدم و حوا را اغوا كرد.

در تمام متن فيلم، به نخوت و تكبر بارها و بارها هم با واژه مستقيم(Arrogance) و هم به صورت مضمون اشاره مي شود. نخوت و تكبر در آموزش‌هاي مسيحيان بسيار تقبيح مي شود و حتي در پاره اي از تعليمات بدترين گناه محسوب مي شود. گريس  از اين كه با تكبر بزرگ شده ناخشنود است و فرار به داگويل را شرايطي براي مجازات در برابر آن مي داند. لزوم قضاوت و برقراري عدالت  نيز از مسائل مهمي است كه فيلم مطرح مي كند. جمله "قضاوت نكن" از جملات اعتقادي برجسته مسيحيان است كه در اين فيلم مورد انتقاد و چالش قرار مي گيرد.

فيلم فون تريه به ابعاد مختلف  واژه تكبر  و استكبار پرداخته مخصوصا در مكالمه پاياني گريس با پدرش دلايل متكبر بودن گريس بحث و نتيجه گيري مي شود، اينكه "تكبر بخشش" به معناي بخشش كساني است كه سزاوار بخشش نيستند و مجازات حق آن‌هاست و از اين رو بدترين نوع تكبري است كه پدر گريس مي شناسد.

 مجازات يا بخشش؟ مسئله اين است!

 فيلم داگويل بي پرده و در صحنه‌هاي زيادي به حق مجازات  و مسئله مجازات اشاره مي كند. مثلا گريس  به سبب اين‌كه به تام شك كرده خود را مستحق مجازات مي داند يا خود را مستحق نان صدقه تام نمي داند چون استخوان سگ را دزديده و بايد تاوان آن را پس دهد. جيسون پسر چاك  كتك را مجازات عادلانه خود مطرح مي كند و... تام در سكانش پاياني ترس و ضعف و حقارت خود را خصلت غير قابل انكار انساني مطرح مي كند كه سزاوار مجازات نيست!

اما پدر گريس به او مي گويد كه نبايد ديگران را به سبب آن چه خودش را به خاطر آن نمي بخشيد، ببخشد و بايد مجازات را اعمال كند؛اين كه بخشش گريس يك عمل اخلاقي و انساني نيست بلكه به سبب تكبر او  است.

مانند فيلم هاي ديگر فون تريه" بس"  در شكستن امواج و "سلما" در رقص در تاريكي  زن قهرمان اين  داستان نيز  مسيح وار رنج و مشقت بسيار را مي پذيرد. گريس در مقابل تجاوازات پي در پي به روح و جسمش تاب مي آورد و حتي رام تر مي شود(سمت چپ صورتش را براي سيلي جلو مي آورد) اما بر خلاف فيلم هاي ديگر فون  تريه اين رويه را تا انتها ادامه نمي دهد و مجازات متجاوزان  را بر مي گزيند. در اين فيلم شايد نمايش پدر قدرتمند و گريس، دخترش، اشاره اي به  تثليث  مسيحيان  هم باشد. پسر مسيح وار است و پدر قدرت مطلق،"خدای گانگستر" عنوان یکی از نقدهای فرانسویان بر این فیلم است که دیدگاه فوق را نقد می کند. پدر، گريس را به اين تفكر راهنمايي مي كند كه بخشش اين موجودات سگي عين بي عدالتي است و حق بخشش گناهكاران، بشريت را به خطر مي اندازد و سزاوار نيست.

 فيلم طولاني داگويل كه در يك مقدمه و نه فصل و مدت 177 دقيقه به نمايش در آمد و عده اي آن را خسته كننده و تمام نشدني خواندند، تلاش مي كند تا مخاطب را به جايي ببرد كه خود تصميم بگيرد كه بايد  اين افراد را قضاوت و مجازات كرد و يا نه؟ اين كه بخشش سگان درنده و دادن فرصت به آن ها آيا موجب تكرار فجايع و جنايات بشري نخواهد شد؟

 در مونولوگ گريس با خودش كه توسط "جان هارت" روايتگر بيان مي شود، نتيجه نهايي گرفته  و حكم صادر مي شود. داگويل شهري است لعنت گريبانگيرش مي شود  مانند آن چه در آيه انجيل به آن اشاره شد و اين به سبب اعمال اهالي آن است. آن ها، خود بخشش را پذيرا نشده اند.

آن‌ها كفران نعمتي چون گريس را در اوج آن كرده اند. گريسي كه در" زمان مقدس" برداشت محصول( وفور نعمت‌ها) مورد تجاوز قرار مي گيرد! اگر آن ها مجازات نشوند آنچنان كه درمونولوگ  گريس مي شنويم، ضعف و انحرافشان را درباره ديگري اعمال خواهند كرد و از اين رو براي بشريت هم كه شده نبايد از مجازات آن ها چشم پوشيد.

نقشه اي  كه  لوكيشن فيلم است و با خطوط گچي نمايش داده مي شود در انتهاي فيلم از بين مي رود. استوديوي خالي نشان از نابودي كامل دارد و نور آتش بر چهره گريس اين سوختن و نابودي را تصوير مي كند.

 فرم خاص صحنه‌هاي داگويل ، نام و اسامي افراد و خيابان ها  و جزييات صحنه‌ها همگي معني دار و دقيق اند و اين چيزي است كه هر فيلمساز مطرح امروز سينما بلد است. اين كه نام ها  و نشانه ها بايد به ياري زبان تصوير، پيام فيلم را القا كنند.

موسيقي فيلم هم مويد نگاه ديني فيلم است""Nisi Dominus  اثر  آنتونيو ويوالدي با عنوان "مگر خدا" اشاره به آيه(Psalms 126) كتاب مقدس  مسيحيان  دارد كه در بخشي از آن  مي گويد"جز آن كه خدا شهر را حفظ كند ...."

 داگويل و سياست

 اگرچه نگارنده اين يادداشت داگويل را بيشتر فيلمي ديني  و با جهان بيني خاص مي داند اما نگاه سياسي فون تريه در اين فيلم غير قابل انكار است و به قول

Darrel Manson" " نمي توان به سادگي از آن گذشت. با اين كه ملهم شدن از شيوه نمايش برتولت برشت و نگاه بدبينانه او به انسان، ديدگاه فلسفي فون ترير را به رخ مي كشد اما نام‌ها و وقايع به شكل غير قابل انكاري ديدگاه سياسي نويسنده را نشان مي دهد." الم استريت"، خيابان اصلي داگويل كه بر خلاف نامش از درختان نارون بهره‌اي ندارد و مردم داگويل اين موضوع  را به روي مباركشان هم نمي آورند،  همچنين نام خياباني است كه كندي رييس جمهور آمريكا در آن ترور شد. علاوه بر اين الم استريت نام مكاني است كه كابوس‌هاي سينمايي در آن جشن گرفته مي شد.

توماس اديسون نام پدر سينما، راديو ... روشنايي است اما همين توماس اديسون مانند  بعضی ازمردم آمريكا شعور و دانش سياسي اندكي دارد و در پي آن هم نيست. آن چنانكه هنگام سخنراني رييس جمهور راديو را خاموش مي كند و كتاب ماجراهاي تام سايرش را مي خواند! آ نچنان كه امكانات روز ، متنوع و تكنولوژيكي مردم آمريكا در بسياري موارد چيزي به دانش و آگاهي آن ها نيفزوده وبي خبري و خوش خيالي و راحتي   را بر دانستن  آن چه اتفاق مي افتد، ترجيح مي دهند. در صحنه اي كه پليس به دنبال گريس آگهي جديدي مي آورد هم اين نكته شنيده مي شود؛ در  پاسخ  پليس  كه مي پرسد كه  مگر  مردم از آن چه مي گذرد بي اطلاعند ،تام پاسخ مي دهد كه آن ها از راديو  تنها براي شنيدن موسيقي استفاده مي كنند.

 مردم داگويل اهل تجارت(business people) هستند. حتي گريس(رحمت و عفو ) را در قبال خدمات مي پذيرند؛ يعني براي عمل خير و انساني هم شروط مادي قائلند. و مهم اين كه اين شرط با بحراني و حساس شدن شرايط سخت تر مي شود و به استثمار و مزدوري بي مواجب منجر مي شود. نگاه استثمارگرانه به اندازه اي حاد مي شود كه گريس را با كمك قلاده سگ داگويل به زنجير مي كشند كه آدم را به ياد فيلم" نبرد آخر" لوك بسون و يا "قلعه مالويل" روبر مرل مي اندازد كه استثمار انسان از انسان در آن به شكل فجيعي  به نهايت مي رسد.

عشق تام به گريس  عشقي حقيقي نيست. تام كه نماينده قشر روشنفكر جامعه است هم نگاهي كاسبكارانه و سوداگرانه به مسئله گريس دارد. او به دنبال  پيدا كردن قدرت و نفوذ (سياسي گري ) و  كشف رازهاي گريس  و سوژه‌هاي جديد  براي خلق آثارش است؛   او  كه كتاب " افكار پيشرفته در تفكر نقادانه" را مي خواند و دوربين تعمدا  آن را نشان مي دهد،  به دنبال كشف حقيقت است تا  بتواند به قول روايتگر داستان با تصوير سازي"Illustration" آثارش را خلق كند اما اين كار را   براي بشريت انجام نمي دهد  بلكه براي ترقي  و رشد خودش انجام مي دهد.

 در داگويل آدم‌ها شيشه هاي ظريف و شكننده‌اي توليد مي كنند كه به شدت مشابه نمونه ‌هاي اصلي اند و به سرعت ظريفتر و گول زننده‌تر مي شوند اما  به هر حال اصل نيستند و  در جشن چهارم جولاي آن كه پرچم آمريكا را تكان مي دهد افليجي ناقص العقل است!

   اين نگاه و اشارات  سياسي آشكار و دقيق به "سرزمين فرصت‌ها" و برخوردش با تازه واردين، هم در هنگام نمايش فيلم و هم تا امروز  موجب بر آشفتن و ضديت با فيلم داگويل شده است. حتي "راجر ابرت" كه از طرفداران فون تريه بود اين فيلم را ايده خوبي خواند كه به خطا رفته و معتقد بود كه عده كمي اين فيلم را براي دومين بار خواهند ديد.

منتقدان ديگر هم به شدت فون تريه دانماركي  را به سبب ابن كه آمريكا را شخصا نديده و اما به خود اجازه قضاوت درباره آن را  داده ، سرزنش كردند. قضيه براي حيثيت آن ها آنقدر حياتي بود كه ضعف‌هاي شخصي فون ترير را به رخ كشيدند تا او را اساسا  محكوم و تحقير  كنند؛ اين كه فون تريه فوبياي پرواز دارد و نمي تواند دورتر از دماغش را ببيند و ....يكي از منتقدان آبزرور مستقيما از او خواست و نصيحتش كرد كه براي فيلم بعدي زحمت سفر به آمريكا را بر خود هموار كند تا ديگر فيلمي فانتزي نسازد. ابرت هم در نقدش اين را يك فيلم ضد آمريكايي فانتزي خوانده بود كه به شدت متضاد با داگماي فون ترير است.

   "فيليپ فرنچ" منتقد آبزرور فيلم را آزار دهنده و ساده لوحانه خطاب كرد گو اينكه "كيم نايت" فيلم را شاهكاري مي داند.

اين كه فيلم تقليدي از "our Town" اثر  تورنتون وايلدر است، انتقاد ديگر به اين فيلم بود كه فون تريه گفت كه هرگز پيش از فيلم با آن آشنايي نداشته است  و يا اين كه شخصيت‌هاي داگويل نزديك به   شخصيت‌هاي نمايش "دورنمات" با عنوان "ديدار زن پير" است نظر عده اي ديگر از منتقدان بود."ديويد جانسون" فيلم را بچگانه ، متظاهرانه  و گستاخانه خوانده وبه نظر نويسنده اين يادداشت  اين‌ها تا حدي واكنش به ديدگاه سياسي فيلم است تا كليت فيلم كه بي شك  به شدت خلاقانه و متفاوت است.

   اگرچه عده‌اي فيلم را با نگاه خوشبينانه‌تري نگاه كردند مثلا "Darrel Manson"  كه نگاه ديني فيلم را نگاه برجسته تر آن مي داند، معتقد است كه نمايش فيلم در كن 2003 درست پيش از حمله آمريكا به عراق كه خود "عملي استكبارانه"(Act Of Arrogance) است رخ داد، او مي گويد :" در واقع مانند مردم داگويل، ما آمريكايي‌ها فكر مي كنيم كه مي توانيم جلو دار ديگران باشيم و ضعف‌هاي خود را پنهان كنيم."

 همين منتقد همچنين معتقد است  كه عكس‌هاي واقعي  از  دوران ركود اقتصادي آمريكا( كه فون تريه به سبب بسته بودن فضاي دوران ركود اقتصادي  و ويژگي هاي خاصش انتخاب كرده) و در تيتراژ پايان فيلم ديده مي شود، چهره اي ديگر از آمريكا را نشان مي دهد كه به شدت  متفاوت از چهره قدرت و موفقيت اوست.

  انتقاد‌هاي بي شمار از فرم فيلم و ميزان تاثير گذاري آن بر مخاطب شده است كه فون تريه پاره اي را پاسخ گفته است ؛ در اين باب فون ترير در دفاع  از فضاي مجازي، بسته و تاريك فيلم  مي گويد كه با اين تمهيدات  تمركز ببينده از فرعيات به اصل ماجرا معطوف مي شود. عده ديگري مثل منتقد آبزرور به "مونو كنتراستي" فيلم ايراد گرفته‌اند كه به نظر نويسنده اين يادداشت مي تواند به سبب نپذيرفتن ايده فيلم باشد  و نه مشكلات نورپردازي. در فيلم بازِي‌هاي بصري تاثير گذاري با نور انجام مي شود مثل لحظه زيباي كنار كشيدن پرده توسط گريس و چهره  رنگ آميزي شده او با نور سواحل شرقي! در زمينه سياه (قابل توجه از نظرديدگاه  سياسي) و يا تغيير فصل‌ها و فضا با تغيير نور و شرايط گريس در مكان جديد يا انعكاس شعله هاي  آتش به هنگام مجازات در جهنم خود ساخته  داگويل و .... و يا برف زود هنگامي كه نشانه و نمادي از پايان ماجراي داگويل است و سطح استوديو را فرش مي كند و يا ماهتاب كه لحظه‌اي داگويل و حقيقتش را مكشوف مي كند(به مثابه يك روشنگر)...حركت‌هاي دوربين هم در اين فيلم ويژه و جالب است و در خدمت فيلم است.چرخش بسيار ناگهاني  دوربين از چهره اي به چهره ديگر و يا زاويه اي به زاويه ديگر، كه براي سرعت بخشيدن به ريتم فيلم و همچنين القاي تحولات و هيجاناتي كه در فيلم اتفاق مي افتد، انجام مي شود.

شخصيت هاي داگويل اگرچه محدود، نمادهاي تيپ‌هاي انساني اجتماع بشري اند. مارتا نمادي از كليسا است.تام نمادي از روشنفكري، اديسون طبقه ثروتمند و ....

نام افراد آن‌چنان كه پيشتر اشاره شد اشاراتي غير مستقيم و حتي مستقيم هستند. نام سگ  چاك و يا فرزندانش كه اسامي الهه هاي  يوناني و بعضا خونخواران تاريخ مثل آشيل است.

  فون تريه در پاسخ به كساني كه به  اين موضوع  كه او   آمريكا رانديده و درباره آن قضاوت كرده ايراد گرفته اند، مي گويد كه آمريكايي ها بايد خوشحال باشند كه كسي نگاهش را درباره آنها بيان مي كند چنانچه اگرغريبه‌اي  نگاهش را درباره دانمارك به تصوير بكشد، ديدني خواهد بود و اين كه آمريكا خود درباره همه دنيا فيلم مي سازد مثل فيلم "كازابلانكا" كه شايد  هرگز آن را نديده باشد. فون ترير بي پروا گفته كه اين فيلم سر آغازي براي فيلم هاي بعدي او با اين نگاه سياسي است و او از اين موضوع ابايي ندارد.

 داگويل و انسانيت

 اگرچه داگويل به دلايل ذكر شده، جهان بيني ديني و سياسي فيلمساز را در بر دارد اما به دلايلي نگاهي بشري و انسان دوستانه دارد كه فراتر از مذهب مسيحيت و يا جامعه آمريكاست. اين كه اتفاقات فيلم در زمان ركود اقتصادي و در كوههاي كلرادو رخ مي دهد و پرچم آمريكا و سرود آمريكا آمريكا كه در چهارم جولاي خوانده مي شود و جورج تاون نزديكترين شهر به داگويل است و ...... بي شك مستقيما به آمريكا اشاره دارد  اما، گريس انساني  است كه نياز به حمايت و دوستي و همدلي و انسانيت دارد كه از آن محروم است و هرچه تلاش مي كند  از آن دورتر مي شود.فرار به داگويل به سبب چالش هاي انساني و نپذيرفتن ايده‌هاي گانگستري است؛گريس به دنبال انسان‌تر شدن است و آرمانگرايي او در همان لحظات اول كه خود را براي دزديدن استخوان سگ ملامت مي كند آشكار مي شود.  در اپيزود چهار وقتي اهالي داگويل به هنگام راي گيري براي او هر كدام تحفه اي گذاشته‌اند حس انساني دوستي آدم را قلقلك مي دهد؛ روايتگر ازدستاورد دوستي در قبال ارائه خدمات و بخشش  سخن مي گويد كه خيلي زود  در اپيزودي كه داگويل دندان‌هاي تيزش را نشان مي دهد رنگ مي بازد؛  عشقي كه تام مي تواند به گريس ببخشد نيز  به هنگاه تجاوز چاك  به گريس رنگ مي بازد. تجاوز به گريس  هرگز  واكنشي انساني را در تام بر نمي انگيزاند. دوستي اين آدم‌ها مانند  عشقشان آبكي است  و اساسا آيا دوستي و عشق وجود دارد؟

اين نگاه انساني و پرسشگر از اين جهت كه داگويل نماد جامعه اي انساني است كه حيواني عمل مي كند قابل توجه و ذكر است.

   موسي سگ چاك  يعني تنها حيوان داگويل ،تنها سزاوار بخشش اين جامعه انساني است چون ناراحتي و تيزدنداني اش به سبب اين بوده كه گريس غذايش را دزديده و نامانند ديگران، زياده‌خواه، استثمارگر و وحشي نبوده و چيزي جز به غير از حق خويش طلب نكرده است.

شيوه تجاوز حيواني به گريس كه با گذشت زمان حيواني تر مي شود نيز محكوم كننده اسراف انسان  از طبيعت انساني و زياده ‌خواهي او در اميال است. داگويل محيطي است كه در آن  مراتب انساني به شدت افول كرده و لاجرم محكوم به نابودي  و فنا است.

   به نظر نويسنده اين يادداشت، داگويل با وجود اطناب نسبي  در روايت و ريتمي كه گاهي كند به نظر مي رسد ،مخاطب را متعمدا به جايي مي برد كه از مجازات و انتقام از اهالي داگويل ناراحت نمي شود. بخشش و عفو اين موجودات آنقدر غير قابل پذيرش است كه اگر فيلم به شكلي ديگر تمام مي شد، قطعا ببينده را آزار مي داد.

 اين كه تام تنها كسي است كه گريس شخصا او را اعدام مي كند هم آزار دهنده نيست. تام تزوير بيشتري نسبت به همه داشته، از در عشق درآمده اما دروغ و جنايت و ضعف او از همه بيشتر است و چون از در مصلحي در آمده كه ادعاي راهنمايي ديگران را دارد اما به شيوه مفسدان و رندان  عمل كرده، مجازاتش شديدتر است. او نه تنها  مجازات ديگران را مي بيند بلكه شخصا تقاص پس مي دهد. اين موجود به ظاهر قوي از همه ضعيف تر و پست تر است و اين كه گريس ضعف نفس اورا دريافته  او را عاصي و عصباني‌ كرده است  ...افراد داگويل در اپيزود آخرين به جاي قضاوت درباره خود  و  آن چه با گريس كرده اند به دنبال دفاع از خود هستند از اين رو با آن ها اتمام حجت شده، اين جا حتي يك نفر نيست كه به حق راي بدهد. خوبي اين آدمهاي خوب به شدت  مخدوش و نسبي است و مانند شاهكار كوبريك، "چشمان كاملا  بسته" بر خلاف و حتي متضاد با آن چه مي نمايند، هستند. ورا مادري فداكار، رقيق القلب و حساس به نظر مي رسد اما سنگدلي‌اش تا حدي است كه هنگام شكستن‌ها "ثمره‌هاي" گريس، شيوه‌اي غير انساني بر مي گزيند(هفت مجسمه گريس كه سمبل رابطه او با شهر هم هست و تعداد فرزندان ورا هم  به همين تعداد است).. تام ، بن ، مككوي و بقيه نيز اين چنيند. آن ها مانند يهودا پيش از آن كه زنگ صبح نواخته شده باشد، سه بار گريس را تكفير كرده اند.

  مسئله عفو مجرمان امروزه از مسائل مهم جنجال برانگیز  در غرب است که همواره ملهم بسیاری از فیلمسازان بوده است. اعدام در بسياري از ايالات آمريكا و اروپا ممنوع است. بسياري از قاتلان زنجيره اي در سراسر دنيا حتي آن هايي كه از نظر رواني راي به سلامتي نسبي شان داده مي شود، هرگز مجازات نمي شوند. روشنفكري هم از مسائل روز جهان است. مصلحان فاسد، اديبان سوداگري كه مانند فيلم قابل ذكر" كاپوتي" انسان ها را فقط به شكل سوژه مي نگرند. يا سياست و اعمال سياست از طرف جوامعي كه به شدت سياست زدايي شده اند و يا شعور سياسي ندارند  در حالی که خود  با مشكلات و ضعف‌هاي اساسي دست به گريبانند ، اما جلودار جوامع ديگرند و براي ديگران تصميم مي گيرند .

داگويل با حداقل فضا و استفاده بي نظير از فرم، نجواي گفت و گوها، موسيقي و البته هنرپيشگان قابل(مخصوصا نيكول كيدمن باشكوه در نقش گريس)   اين مضامين  و اين سوالات را و پاسخ خودش را مطرح مي كند.به چالش كشيدن آموزه اي ديني ميليون‌ها مسيحي همچنين هجو جامعه و مردم آمريكا بي شك جسارت قابل تاملي است.  جزييات دقيق   فيلم و پيام آن بر فانتزي  و مجازي بودن فضاي قيلم مي چربد و  ببينده گاهي  آن فضا را  اگرچه بسيار رو و تئاتري  است،  فراموش مي كند و سرانجام اين كه  اين  فيلم، مانند تمام فيلم هاي ارزشمند سينما، آدم را به فكر وا مي دارد.

 

Dogville

Lars Von Trier