روياپردازان حرفه اي

 گاهي واقعيت از هر داستان تخيلي،تخيلي تر است.مستند 99دقيقه اي "رويارويي در انتهاي دنيا" اثر برجسته  ورنر هرتزوك فيلمساز صاحب سبك و نام‌آور آلماني از اين دست است.

هرتزوك  خود در مصاحبه اي در اين باب  اذعان داشته است كه :"جذبه‌ي حقيقت و به وجد آمدن از شگفتي‌‌هاي خلقت و بيكرانگي هستي در واقع خود يك اثر علمي-تخيلي ناب است." شايد اين به اين سبب باشد كه ناشناخته‌هاي وجد‌آوري كه هنوز كشف نشده‌اند، در هر مكاشفه ما را به وجد مي آورند و به معناي هستي رهنمون مي سازند. ورنر هرتزوك  همچنين گفته است كه در همه‌ي آثارش به دنبال اين جذبه حقيقت و به تصوير كشيدن چيزهايي بوده است كه تاكنون به تصوير كشيده نشده اند .در واقع هرتزوك مكاشفات وجدآور و اشتياق‌آفرينش را در آثار سينمايي خود با مخاطبانش به اشتراك مي گذارد.

جنوبگان زمين كه مقصد رويارويي‌هاي او در ته دنياست! براي هرتزوك كه در همه‌ي قاره‌ها فيلم ساخته، همچنان مكان متفاوت و وسوسه‌انگيزي است.  هرتزوك با كمك بنياد ملي كمك به علم آمريكا  "NSF"  و براي شبكه ديسكاوري فيلمي  ساخته است  كه چهار جايزه معتبر جهاني از جمله اسكار بهترين فيلم مستند سال 2009  را براي هرتزوك و كيزر به  ارمغان آورده و در تمام نقدها و يادداشت‌هايي كه بر آن  نوشته شده است، نقد مثبت  و تاييد نويسندگان را به همراه دارد به طور مثال "اليزابت گرينبام كيسن" كه اتفاقا كسي است كه درباره‌ي اين فيلم با هرتزوك مصاحبه كرده است ،به قدرت اين فيلم و خلسه آوري اش با عنوان "اكستازي بر روي يخ"  در يادداشتي بر اين فيلم   اشاره مي كند و يا "كريس بري" آن را بهترين فيلم سال 2008 مي داند.

 اين مستند  مانند مستندهاي پيشين درباره قطب جنوب به پنگوئن ها  و زندگي‌شان اختصاص ندارد و هرتزوك درباره‌ي اين موضوع هم مزاح مي كند و مي گويد كه عليرغم اين كه به بنياد ملي كمك به علم آمريكا گفته است كه فيلمي درباره پنگوئن ها نخواهد ساخت، به او كمك مالي كرده اند! (شايدبه اين سبب كه "رژه پنگوئن‌ها" فيلم بسيار موفقي بود كه با ياري اين بنياد ساخته شد.)با اين حال سكانس بسيار تاثير گذاري از اين فيلم درباره‌ي پنگوئني است كه از كولوني خود جدا مي شود و به جاي اين كه به سمت اقيانوس برود به تنهايي به سمت كوهستان مي‌رود. دانشمندي كه رفتار اين مخلوقات زيبا را بررسي مي كند و اتفاقا خيلي كم حرف مي زند، مي گويد كه اگر اين "تنهاي دونده به سوي مرگ" را به زور  هم به كولوني‌اش بازگرداند، باز راه خود را به سويي بر مي گرداند كه 5000 مايل  طول دارد و از آن سفر، جان سالم به در نخواهد برد.

اگر چه اين مستند از دسته مستندهاي شبكه‌ي ديسكاوري است و ما توقع داريم كه با مستندي  علمي_تجربي مانند آن چه  كه بي شمار ديده‌ايم رو به رو شويم و با اين كه اين مستند هم در حد بضاعت خود ،موجودات شگفت انگيز اعماق "درياي راس" و فعاليت‌هاي علمي ايستگاه تحقيقاتي "مك مردو" را نمايش مي دهد، اما اساسا هدف ديگري دارد كه شايد در حوزه هاي علوم انساني تعريف‌شدني‌تر باشد.

هرتزوك در اين مكان كه ته دنياست با شورانگيزترين و وجد آورترين مخلوقات دنيا رويه رو مي شود: "انسان!" جمعيت  انساني هزارنفري اين ايستگاه دورافتاده، دانشمند، محقق، فيلسوف، فيلمساز، زبان شناس ،گردشگر و  ماجراجويان بي نظيري هستند كه از بعضي از آن ها_ مانند آتشفشان شناس بريتانيايي_ حتي به تعداد انگشتان دست‌ها هم در دنيا وجود ندارد.اين جا افراد با مدرك پي اچ دي ظرف مي شويند ،آشپز اين جا فيلمساز است كه اتفاقا نامش در گروه دستياران توليد اين فيلم ديده مي شود و  فيلسوف روس راننده‌ي جرثقيل است و به قول خودش وادي‌هاي ذهن و جهان‌هاي ايده را سير كرده و در اين مكان به حيرت انگيزي دنيا پي برده و عاشق جهان شده است و وقتي كه هرتزوك از او مي پرسد كه فكر مي كند كه چگونه اين دو در اين نقطه از دنيا با هم رو در رو شده اند ، او مطمئن ترين و معقول ترين  پاسخ ممكن را مي دهد؛ اين كه اين نقطه از جهان نقطه اي منطقي و معقول براي يافتن و ديدار كساني است كه از نقاط مختلف دنيا آمده‌اند؛انتخاب طبيعي، كساني را كه مي خواستند از  حاشيه‌ي مرزهاي جغرافيايي بگذرند و به وادي هاي نو قدم بگذارند ، به اين مكان آورده است.

اين روياپردازان تمام‌وقت و كاركنان پاره‌وقت مثل كساني نيستند كه براي ثبت ركوردهاي خاص در كتاب گينس تلاش مي كنند و هرتزوك با نمايش يكي از آن‌ها تلويحا  از آن‌ها  و هدف پوچشان انتقاد مي كند؛ اين ها به قول راجر ابرت، در ته دنيا، چشم انداز تنهايي و گمنامي بشريت هستند و بي ادعا براي اهداف بزرگ تري تلاش مي كنند.

در حين فيلمبرداري اين فيلم گروه زيست شناس سه گونه جديد جانوري مي يابند،  يكي از دانشمندان  اين گروه كه خود به زير آب هاي يخزده مي رود، دانشمندي است  كه ساز مي نوازد و به فيلم‌هاي علمي تخيلي دهه‌ي پنجاه علاقمند است .هرتزوك در مصاحبه‌ي خود راجع به اين فيلم گفته كه به تك تك افرادي كه در اين فيلم  آن‌ها را نشان مي دهد، تعلق خاطر دارد و با همه آن‌ها روابط خاص برقرار كرده است چرا كه نمي شود  كساني بهتر از اين افراد را براي دوستي برگزيد.

يخ شناس شاعر مسلكي كه در فيلم از روياهاي شبانه اش مي گويد در عين حال از يخ به عنوان موجودي زنده و به شدت ديناميك و در حال تغيير  ياد مي كند كه بي سر و صدادر حال تغيير جهان است؛او يخ‌هاي عظيمي را بر مانيتورش نمايش مي دهند كه  در حال ذوب شدن هستند و هنگام ذوب شدن ،بخش هايي از زمين ما را خواهند بلعيد.

در بخش ديگري از فيلم،غواصاني كه به زير آب مي روند به مثابه ي راهباني هستند كه سقف معبدشان، سطح درياي يخزده و مجسمه هاي يخي، تمثال هاي معبدشان است و اتفاقا هرتزوك  در ورود به  اين فضاها در فيلم از موسيقي كورال  كليسايي ارتدوكس‌ها  استفاده مي كند تا حس  تقدس اين فضاها را نمايش دهد. در واقع هرتزوك آن چنان كه خود نيز به آن اشاره كرده يك تقدس خلسه آور و عبادت خالص در اين مكان‌هاي بكر و بي انتها و خلوت آن احساس مي كند.

ايستگاه تحقيقاتي "مك مردو" اگرچه شايد در ظاهر  و در برخورد اول مكان جذابي نباشد؛ چنان كه هرتزوك در آغاز روايتش درباره‌ي آن مي گويد اما مكاني است كه انسان  در آن به معرفتي شورآفرين دست مي يابد.

انسان‌هاي اين مكان همواره مسافر و در حال رفتن و سير و سلوكند. مثل مكانيكي كه همه هستي‌اش در كوله پشتي‌اش است و مهاجري است آسيب ديده كه خاطرات تلخي دارد و يا "كارن" زن ماجراجو و گردشگري كه نقاشي مي كند  و داستان‌هايي تمام‌نشدني از سفرهاي عجيب و غريبش دارد كه به رويا مي‌مانند؛گذر از صحراهاي خطرناك، سفر در يك ساك دستي،سفر در لا به لاي آشغال‌ها و ....فيزيكدان برجسته اي اين جا به دنبال به بند كشيدن "نوتريون"هاست كه به زعم او چون روح هستند و در عين موجوديت و حضور هميشگي و جزء سازنده بودن همه‌ي عناصر، قابل بند كشيدن نيستند و او اميدوار است كه روزي به اين مهم دست يابد.

مستند "رويارويي در ته دنيا" با بودجه اي نه بسيار زياد و تنها در مدت هفت هفته ساخته شد در حالي كه به گفته هرتزوك هفته نخست اين هفت هفته به اقدامات بوروكراتيك و يادگيري  مهارت‌هاي بقا در آن شرايط بسيار خشن طبيعي گذشت كه براي  همه تازه‌واردان اجباري است و بخشي از آن را هرتزوك در فيلمش به تصوير مي كشد.

نريشن فيلم با صداي هرتزوك كه لحن اسرار آميزي دارد  و كلماتش شمرده ادا مي‌شوند از ابتدا بسيار بي پروايانه و راحت است. هرتزوك در اين نريشن ابايي ندارد از اين كه از بيزاري‌اش از  اثر نور آفتاب بر پوست و يا سلولوئيدهايش بگويد و يا مزاح كند.

   در حالي كه او و گروهش در روزهاي 5 ماهه سال جنوبگان بر اين سرزمين هبوط كرده اند(در قطب جنوب نيمي از سال روز و نيمي شب است) و او در اين روز _شب در حالي كه همه خوابند مي تواند به همه جا سر بكشد و در شادماني غوطه ور شود!( در اين قسمت فيلم  فيلمسار به اين عبارت كه بر تكه اي چوب  حك شده است بر مي خورد.)

فيلمبرداري  فيلم با توجه به لوكيشن فيلم آسان نبوده است. "پيتر زيت‌لينگر" فيلمبردار  اين فيلم،گاه به لبه آتشفشان مي رود و گاه در اعماق درياهاي يخزده اي كه  رويايش هم ترس آور است، غوطه ور مي شود. در اين مستند  در بعضي از تصاوير  از  رنگ آميزي استفاده شده تا تصاوير جلوه بهتري براي نمايش داشته باشند. تدوينگر اين فيلم  "جو بيني" است كه تدوينگر مستند "گريزلي من" هرتزوك هم بوده است.

فضاهاي تهي و بيكران با موسيقي  مذهبي بسيار هماهنگ است و اين نقطه مثبت فيلم هرتزوك است در حالي كه خود  او معتقد است كه موسيقي در درجه اول اهميت برايش نيست ولي همواره درست از آب در مي آيد؛ شايد به اين سبب كه حسي است و لاجرم با فضا هماهنگ خواهد بود.

در بخشي از فيلم فيزيولوژيست‌ها با بررسي تركيبات  شير فك‌هاي دريايي درباره‌ي وزن كم كردن  آن‌ها تحقيق مي كنند.  دانشمندي  كه درباره صداي اين موجودات صحبت مي كند، آن را به موسيقي پينك فلويد شبيه مي داند كه با صداي حيوانات ديگر فرق دارد و در ادامه ما گروه را مي بينيم كه  گوش بر  سطح درياي يخزده گذاشته اند و به اين صداها گوش مي دهند و ما در هيجان آن ها شريك مي شويم، اگرچه اين صدا به تمامي صدايي نيست كه هرتزوك به عنوان صدابردار فيلم ضبط كرده بلكه بخشي از ميكس‌هاي الكترونيكي توسط هنري كيزر آهنگساز فيلم و ديويد ليندلي در آن گنجانده شده است.

نكته جالب اين است كه راجر واترز ترانه نويس گروه پينك فلويد  در ترانه هايش از فضاهاي خالي و خلسه آور سخن مي گويد كه بي شباهت به اين فضاهاي بيكران و دور از دسترس نيست.موسيقي تيتراژ پاياني هم موسيقي مذهبي و    مانند ذكرهاي تكرارشونده است كه پيام نهايي فيلمساز درباره تقدس زندگي و زيبايي آن است.

عنوان فيلم  هرتزوك، عنوان هوشمندانه اي است؛ همان طور كه اشاره به فيلم هاي علمي و تخيلي و نگاه نگران به آينده ي ناشناخته بشريت (ذوب شدن يخ‌ها و گرم شدن زمين و فعاليت اتشفشان‌هاو...) دارد،  همچنان اشاره اي بزرگتر به رويارويي در انتهاي دنيا با حقيقت و زيبايي منحصر به فرد زندگي هدفدار آدم هاي بزرگ و بي ادعا و عشقشان به شگفتي‌هاي آفرينش دارد.

فيلمساز اين فيلم را به  "راجرابرت" تقديم كرده است  و ابرت نوشته كه به شدت تحت تاثير اين تقديم قرار گرفته است. جدا از اين كه ابرت منتقد برجسته اي است كه در صدر فهرست منتقدات  دنياست ،شايد  هرتزوك خواسته به او بگويد كه اصولا زيبايي هاي بيكران انسان و هستي‌اش حتي در اين انتهاي يخزده  و متروك  اما شگفت انگيز دنيا ، خود  نقدي بر همه منتقدان است!

 

Werner Herzog

Encounters at the end of the world

دوستی بعید

 

اگر "جو رايت" فيلمساز انگليسي  قبل از فيلم "تك‌نواز"  براي فيلم "كفاره" جايزه اسكار نگرفته بود، قطعا "تك نواز" با اقبال بيشتري رو به رو مي شد. حتي اگر اين دو فيلم بلافاصله پس از همديگر ساخته نمي شدند، "تك‌نواز" نظرات مثبت بيشتري در كارنامه داشت. در واقع فيلم "كفاره" توقع را از "جو رايت" بالا برد و اين جدا از توجه به ضعف‌هاي فيلم "تك نواز" به روانشناسي مخاطبان هم مرتبط است، چنانچه در جشنواره‌هاي سينمايي كه فيلم‌هاي متعددي اكران مي شوند ديده ايم كه  تقدم و تاخر فيلم‌ها بر عقايد مخاطبان و منتقدين موثر است.

"سوزانا گرانت" فيلمنامه اين فيلم را ازداستان واقعي  "تك نواز، واپسين رويا، دوستي بعيد و رستگاري بخشي موسيقي" نوشته‌ي "استيو لوپز"  نوشت و با اين كه قهرمانان اين داستان هم لوپز و هم "ناتانييل ايرز" از مشاوران فيلمساز  براي  ساختن اين فيلم بودند، به زعم آن‌هايي كه لوپز واقعي را به عنوان ستون نويس لوس آنجلس تايمز از نزديك مي شناسند،  لوپز متفاوتي در فيلم نمايش داده مي شود؛ لوپز واقعي ازدواج موفقي دارد و به نظر مي رسد كه جو رايت  براي دراماتيزه كردن داستان و پيام اصلي داستان كه به آن اشاره خواهد شد، در زندگي واقعي اين شخصيت دست برده است.

با اين كه موسيقي، مسائل اجتماعي آمريكا از جمله بهداشت و درمان نابسامان  و كثرت بي خانمان‌ها و تنهايي بيماران رواني و ....در فيلم به شكل دقيق كار شده اند،  تم فيلم ، دوستي  و قدرت آن است و عليرغم ايرادهايي كه منتقدان از اين فيلم گرفته اند به نظر مي رسد كه اين تم و جزييات مرتبط به آن  از ارزش‌هاي اين داستان ماندني هستند. "ابرت" عقيده دارد كه اين داستان با وجود موسيقي بتهوون و جزييات ديگر  كه همگي قابليت برانگيزانندگي دارند، بايد  بسيار برانگيزاننده باشد؛ اما نيست.

 به نظر نويسنده اين يادداشت، جو رايت در بيان اين روايت واقعي  به دنبال درمان كليشه اي جراحت‌هاي شخصيت هاي اصلي  داستان و به اوج رساندن اين افراد نبوده است حتي در حالي كه به خاطر پتانسيل‌هاي داستان، اين مهم ، محتمل به نظر مي رسد.

شايد منتقدان انتظار داشته اند كه همچون فيلم روانشناختانه "سي‌بل" و يا "ذهن زيبا" درمان كامل يك بيمار و بازگشتش به يك زندگي بي نقص  را ببينيم در حالي  كه در "ديزني هال" به همراه يك اركستر بي كم و كاست، ساز تخصصي اش را مي نوازد و به اوج موفقيت رسيده است.  

اما رايت  به اين انتظار مخاطب توجهي ندارد و هدف ديگري را دنبال مي كند. چنانچه فيلم نشان مي دهد اگرچه فقر و وضعيت اقتصادي –اجتماعي و خانوادگي، علت بخشي از شكست‌ها و  عدم درمان  ايرز تا به اين جاست اما ،نگرفتن دارو چنان كه از يك بيمار در لمپ مي شنويم گاهي  خود خواسته و اختياري است؛ در اين بخش فيلم  يكي از زنان بيمار در جلسات رفتار درماني مي گويد كه ليتيوم كه داروي انتخابي  چنين بيماراني است، صداهاي اعماق وجودش را خاموش مي كند ، صداهايي كه اگرچه  بعضا آزاردهنده اند اما گاهي هم موجب آرامش او مي شود و به مثابه يك واكنش جبراني عمل مي كند.

جمعيت بي خانمان‌هاي 90 هزارنفري لوس آنجلس كه از همه‌ي شهرهاي آمريكا، به سبب هواي معتدلش و امكان خواب در زير سقف آسمان، چنانچه در پريشان گويي هاي ناتانييل مي شنويم، به اين جا آمده اند شايد يكي ديگر از دلايل عدم اقبال به اين فيلم باشد چون تصوير اين بي خانمان‌ها كه ازهر قشري در ميان آن‌ها  هست از عقب افتادگان ذهني  گرفته تا بيماران جسمي و رواني و... ، معمولا در فيلم هاي مضمون محور و يا مستندها مي گنجند و از آن جايي كه تبديل به بيانيه ي اجتماعي و يا سياسي  مي شوند و حس ترحم و بعضا خشم عده اي را بر مي انگيزند، خوش آيند نيستند؛ مثلا  نشان دادن  بالشي با روكش پرچم آمريكا   كه به هنگام  خواب زير سقف آسمان  ديده مي شود  و حركت دوربين بر فراز ماشين پخش غذا بين گرسنگان بي مسكن كه باز  به پرچم آمريكا ختم مي شود ،با توجه به اين كه  يك انگليسي اين فيلم را ساخته ،چالش برانگيز است.

 با اين حال رايت  براي فيلمش از آن جمعيت بي خانمان  كمك بسيارگرفته است؛مثل صحنه اي كه داستان و   روايت عشق نامتعارف پيرزن بيمار و مرد جوان و صداي ابراز عشق آن‌ها را به هنگام پايان يك روز مي شنويم يا رقص پاياني ساكنان "لمپ"  به همراه لوپز، همسرش و ناتانييل  همزمان با پخش بخشي از سمفوني شادماني بتهوون كه به خاطر لطافتش  در پارادوكس با نوع رقصي است  كه مي بينيم  ولي به سبب معني موسيقيايي كاملا با شادماني و آرامش به دست آمده هماهنگ است.اگرچه اين نوع پارادوكس‌ها كليشه و محرك ‌هاي ناگهاني احساس هستند اما، در اين جا به شدت جا افتاده و تاثير گذارند.

با شروع استاندارد فيلمنامه اي ما زندگي روزانه استيو لوپز را مي بينيم كه هم شغل و هم زندگي شخصي نابساماني دارد، بي توجهي همكاران او به صورت  زخمي و   آسيب ديده اش و علي السويه بودن آن براي آن ها حاكي از اين است كه لوپز تنهاست و در همان حال تصوير به قاب زيبايي  كات مي خورد كه لوپز در آنجا نشسته و بخش آسيب ديده صورتش را كه حكايت از زخمي مهمتر از زخم صورت دارد را به سمت صداي روح بخش موسيقي مي گرداند كه تنها توسط دو سيم ويولني شكسته نواخته مي شود.اين بي خانمان تك نواز از آن جايي كه زماني دانشجوي معتبرترين دانشگاه موسيقي آمريكا يعني "جوليارد" بوده است سوژه‌ي خوبي براي يادداشت‌هاي ستون لوپز است كه بين آپريل و نوامبر 2005 در لوس آنجلس تايمز مي نويسد؛ اما مهمتر از آن تغييري است كه در منش  و ديدگاه لوپز در حين دوستي متفاوتش با ناتانييل به وجود مي آيد و  اين كه اين دو "سول" و تك افتاده  در آخر داستان ديگر تنها نيستند.

شخصيت اسكيزوفرن ناتانييل مخلوطي از بيشتر ويژگي هاي بيماراني از اين دست است. توهم و شنيدن صداهاي ذهني و غير واقعي، عدم توجه به بهداشت شخصي و عواطف فردي ، پارانويا و انزواي اجتماعي ، كلاستروفوبياي حاد و پرهيز از فضاهاي بسته، رفتارهاي غير منتظره و خشونت بار، چيزهايي هستند كه در فيلم نمايش داده مي شوند، اگرچه بعضي از منتقدان معتقدند كه پذيرفتن "جمي فاكس" به عنوان يك بيمار در اين فيلم سخت است و خوب كار نشده اما عده اي ديگر معتقدند كه فاكس از عهده اين نقش  به خوبي بر آمده است. همان طور بازي"رابرت داوني جونيور" و بازي هميشه خوب "كاترين كينر" در نقش مري وستون   تحسين شده اند. بعضي  مي گويند كه نيمي از بودجه  اين فيلم دستمزد  فاكس بوده است كه البته كارنامه موفقي دارد و  بازي خوب او به هنگام مواجهه با ساز هديه گرفته  در اين فيلم به ياد ماندني است؛ جايي كه جمله معروف  فيلم را تداعي مي كند  و آن اين كه لوپز به مري  اقرار مي كند كه" هرگز  به چيزي آنچنان كه ناتانييل به موسيقي عشق مي ورزد، عشق نورزيده است" چيزي كه مري را مي آزارد.

"كوين مورفي" منتقدي است كه معتقد است تصاوير ذهني ايرز كه براي نمايش بيماري او به كار گرفته شده اند به جاي ارتقاي فيلم موجب كاستي آن شده اند  چرا كه غير ممكن است كه بدانيم در ذهن يك بيمار دقيقا چه مي گذرد اما به نظر مي رسد  كه جو رايت به اين دو موضوع مهم  تاكيد  داشته؛  نخست  اين كه بيماران اسكيزوفرن  در جامعه فراوان هستند و لزوما نمي توان فقط با توجه به ظاهر آن‌ها به ذهنيات و يا بيماري آن ها پي برد.مثلا در نمايش آتش در سكانسي كه ترس فزاينده ناتانييل را مي بينيم و يا رقص نور و رنگ‌ها به هنگام شنيدن اركستر به هنگام تمرين گروه موسيقي ، به نظر مي رسد فيلمساز خواسته موسيقي را به حركت و نور و رنگ ترجمه كند و در عين حال با به كار گيري رنگ‌هاي قرمز و نارنجي و خصوصا آتش از التهاب دروني  شخصيت  آسيب ديده داستان بگويد.

لوپز با برقراري دوستي ابتدايي با ناتانييل جدا از نوشتن داستانش كه به قول خودش "كار اوست و از آن پول در مي آورد" به شكلي نابساماني ها و نااميدي هاي خود را جبران مي كند در واقع شخصيت  لوپز در فيلم دچار "عقده ناجي" است چيزي كه به شدت در بين همه اقشار روشنفكر، از جمله سياستمداران ، جراحان و روزنامه نويسان شيوع دارد و البته در موارد خفيف كاملا پوشيده مي ماند و از حس نوعدوستي اصيل قابل افتراق نيست.

 يونگ و روانشناسان بسياري معتقدند كه ناجيان با ياري به ديگران در صدد مواجهه با شكست‌ها ، رنج‌ها و بحران‌هاي خود هستند و همانطور كه در فيلم‌هاي ديگري هم در تاريخ سينما از جمله " كشتن مرغ مقلد" ديده ايم گاهي اين سفيدها هستند كه در صدد نجات سياه پوستان بر مي آيند و اگرچه  عقده لوپز داستان در انتهاي فيلم ،كاملا درمان مي شود و ما لوپزي را مي‌بينيم كه هنگام دست دادن به كسي كه خود را برتر و ناجي او مي دانسته، متواضعانه و غير نمايشي مي‌گويد كه به دوستي اوافتخار مي كند.

 لوپز ،در انتهاي داستان دريافته كه ايده‌ي درمان قطعي ناتانييل ايده‌ي احمقانه‌اي است و به قول همسرسابقش "مري وستون" كه سر دبير او هم هست، تنها بايد  دوستش را تنها نگذارد. اين كه او براي  اداي دينش به عنوان دوست ، بايد عشق بورزد و دوستي كند و پس نكشد،چيزي كه در نهايت  موجب بهبود كيفيت زندگي هردو آن‌ها خواهد بود.

خطابه‌ي واپسين فيلم اين جمله و دستاورد لوپز از اين سفر قهرماني است  اين كه فرايند دوستي و حس دوست داشتن و اهميت داشتن موجب تغيير تركيبات شيميايي مغز مي شود و مثل دارو درمانگري مي كند ؛ اين كه ايمان بدون سوال و  چون و چرا انسان را به اوج مي رساند و هنر است كه سرانجام رستگار مي كند.

موضوع مذهب و مسيحيت از جمله مقوله‌هاي است كه در فيلم رايت به شكل جدي به آن پرداخته شده است. لمپ سازمان حمايت از بي خانمان‌هاي لوس آنجلس است كه به واسطه ستون لوپز در لوس آنجلس تايمز،معروف تر مي شود و  توجه ويژه  شهردار را جلب مي كند. اين جمعيت  يك نهاد مذهبي است و بر سر در آن جمله اي به اين مضمون  نوشته اند: "عاقبت گناه نابودي است اما هديه پروردگار زندگي جاودان است."

همچنين  زماني كه لوپز در غيبت سوژه اش با يكي از ملحدان فعال يكي از انجمن هاي ملحدان_كه اتفاقا رايت  او را خام و ناقص العقل و نامطمئن نمايش مي دهد_ در زير يكي از پل هاي لوس آنجلس ملاقات مي كند، ناتانييل غيرمنتظره با او تماس مي گيرد و قطعه اي موسيقي با سازي كه هديه گرفته مي نوازد ، انگار كه خداوند حضور خود را به اين شكل مي نماياند.

صداهاي ذهني ناتانييل اگرچه صداهاي آزار دهنده اي هستند اما از اين كه او را از چشم‌ها و گوش‌ها حمايت مي كند، مي گويد كه اشاره به سرودهاي مذهبي  است و ناتانييل در حين اين دوستي ، لوپز را خداي خود مي داند كه براي نجات او آمده است. يا دعاي مرد بي خانمان  به هنگام خواب براي همه ارواح نااميد راه گم كرده در خارج از لمپ كه دعايي مسيحي و براي نيكبختي همه مردم است.

حتي شخصيت  "گراهام كليدون" كه يك موسيقيدان  است و   براي ياري به ناتانييل و برگرداندن او به ديزني هال به لوپز كمك مي كند،  يك شخصيت مذهبي است و عدم توجه به نعمت هاي خدا را گناه مي شمارد؛ اگرچه ناتانييل به او مي آشوبد و خود را به خدا مديون نمي داند. علاوه بر اين اشاره به فيض،شكوه  و رحمت الهي هم در مكالمه لوپز با همسرش و هم  در جمع بندي لوپز از داستان  وجود دارد، جايي كه لوپز علاوه بر اذعان به تاثير و ارزش دوستي، از ايمان خلل ناپذير و بي چون و چراسخن مي گويد.

نظم و دقت ويژه رايت  در تدوين اين فيلم مثال زدني است. انتخاب لوكيشن ها و قاب بندي ها هم ويژه اند. به طور مثال در صحنه هايي كه ما دو دوست را در كشاكش و چالش دوستي جديدشان مي بينيم. همواره در زير پل و يا در پارك مشاهير موسيقي و يا حتي راهروي متل بي خانمان‌ها همواره ستون و يا ديواري وجود دارد كه به نظر مي رسد كاملا به عمد انتخاب شده  تا علاوه بر قاب بندي هنرمندانه صحنه ، كنايه از فاصله و تفاوت اين دو باشد.

كات زمين به آسمان و آسمان به زمين در اين فيلم چند جا به خوبي استفاده مي شود.زيباترين آن‌ها زماني است كه ناتانييل با ساز جديدش عاشقانه موسيقي مي نوازد؛ اين جا دسته اي از پرندگان با بخشي ديگر از موسيقي رويا برانگيز بتهوون از زير پل اوج مي گيرند و  در نهايت دوربين دو پرنده را كه كنايه از دو روح رهاشده و اوج گرفته دو دوست  اين فيلم هستند  را نشان مي دهد كه بر فراز پل هاي شلوغ  و ماجراهايش  از زمين جدا مي شوند وآزادانه پرواز مي كنند.

دوربين پرحركت و موجز   گروه فيلمبرداري فيلم بسيار دقيق و موثر كار مي كند؛  در مقدمه‌ي فيلم دوربين در زمان بسيار كوتاهي  پس از سقوط لوپز با دوچرخه به بيمارستان پر هرج و مرج دولتي مي رسد و در نهايت با چند پي گيري هدفدار و بي لغزش ، نهايتا به لوپز مي رسد كه روايتش را مي گويد و يا فلاش بك بي سكته  در آرايشگاه مادر ناتانييل با چند حركت سريع هم مادر و خواهر ناتانييل و فضاي زندگي و  گذران زندگي اش را بيان مي كند و هم  به دقت از پنجره بالا به پنجره زيرزمين و  فضاي اتاق ناتانييل در كودكي وارد مي شود و يا  از جا سوييچي كره زمين وارد مي شود و ما مردم در دام افتاده طوفان كاترينا را مي بينيم كه تصوير تلويزيون پيرزني است كه ساز خود را پس از خواندن ستون لوپز به عنوان هديه براي ناتانييل مي فرستد و در كمتر از دو دقيقه ما هم از تاثير ستون لوپز در روزنامه هم  نامه پيرزن به لوپز  و هم رسيدن ساز به لوپز مطلع مي شويم و به شكل موجز و سينمايي همه اين ها را مي بينيم.

يا در كات هاي زمين به آسمان و آسمان به زمين همانطور كه قبل از اين به يكي از آن‌ها اشاره شد، دوربين از زيرزمين اين بار از كره زميني كه تزيين اتاق پسربچگي ناتانييل است بالا مي رود و در پايين آمدن باز وارد زمين و ماجراهايش مي شود در اين جا هم زاويه عمودي دوربين بر زمين ، خانه ها و استخرهاي ويلاهاي لوس آنجلسي را نمايش مي دهد كه كنايه از همان نگاه برتر وفراگير و همچنين سرگرداني بين روح و جسم است كه اتفاقا به عقيده بسياري از مذاهب شرقي علل روانپريشي هاست. 

موسيقي فيلم كه از قطعات كلاسيك و غير آن تشكيل شده اند  كار" داريو ماريانلي" است. قطعات بيشتري از بتهوون كه محبوب ناتانييل است به همراه قطعه اي از باخ كه براي "كليدون" مي نوازد  در موقعيت هاي به جايي از فيلم گنجانده شده اند و همان طور كه اشاره شد بسيار برانگيزاننده و زيبا هستند و قطعا براي كساني كه اين فيلم را به سبب عنوان آن  مي بينند و همچنين كساني كه به موسيقي كلاسيك ومخصوصا موسيقي جاودانه بتهوون علاقه دارند، راضي كننده و شادي آور است.

با توجه به جزييات  دقيق و كارشده‌ي اين فيلم، حتي با وجود عدم اقبال منتقدان به نظر مي رسد كه فيلم  "تك نواز" فيلم   خوبي است مخصوصا اگر به پيام مهم آن كه اهميت دوستي در درمان و بقاي آلام بشريت است توجه شود، چيزي كه خرج ندارد  اما قطعا  اثر بخشي آن بيشتر از برطرف كردن نيازهاي مادي و معيشتي ،نيازمندان است.

Joe Wright

The Soloist