بخشي از حقيقت در سينما حقيقت
به بهانه نخستين جشنواره فيلم مستند "سينما حقيقت"
جهان امروز بيش از هر زمان ديگري با پارادوكسهاي مختلف روبه رو است. در حالي كه تكنولوژي بشر در بهره گيري از منابع طبيعي و همچنين عرصه هاي ابداعات و فناوريها بيش از هر زمان ديگري رشد كرده است اما ظلم و نابرابري،گرسنگي و فقر، ایدز و جهالت و بدتر از همه جنگ و برادركشي بيش از پيش عرصه را بر انسان هاي مظلوم تنگ كرده است.
جهاني سازي، اگرچه در حوزه زبان و فرهنگ خود را به رخ مي كشد اما در جنبه هاي ديگر زندگي بشر به شدت ناكام مانده است. بسياري از مردم آفريقا كه حتي آب آشاميدني سالم براي نوشيدن ندارند مي توانند به زبان انگليسي قابل فهم سخن بگويند و از جوانبي از فرهنگ غير بومي بهره ببرند كه در واقع علل رشد و پيشرفت غربيان نبوده اند.
در واقع سيطره قدرتهاي جهاني اگرچه براي مردم جهان آزادي و برابري و غذا و پيشرفت نياورده اما بخشي از فرهنگ و زبان آنها را دچار تغيير كرده كه البته اجتناب ناپذير مي نمايد و نگارنده اين يادداشت در صدد و همچنين صلاحيت آن نيست كه درباره مثبت و يا منفي بودن آن سخن براند.
جنگ،فقر و ايدز..حقايقي از امروز جهان
فيلمهاي مستندي كه غربيان دربارهي آفريقا ساخته اند و مي سازند به سبب ويژگي هاي سرزمين آفريقا بسيار جذابند و اطلاعات مفيدي درباره ي وضعيت آفريقاييان از طريق نگاه به عواقب جنگ هاي داخلي و نسل كشي ها و ... مي دهد اما به ندرت از كانالهاي تامين اسلحه براي ادامه جنگ ها و يا موضع حكومت هاي دست نشانده و يا جوامع جهاني در برابر آن ها سخن مي گويد. اغلب اين فيلمها به برنامه تامين غذاي صندوق جمعيت سازمان ملل اشاره مي كند اما به ندرت از علل زيربنايي گرسنگي_ كه يك پنجم ساكنان دنيا را مي آزارد_در سرزمينهايي با منابع و معادن طبيعي و با ارزش سخن مي گويد و يا اگر به قاچاق اسلحه در برابر ماهي_چنان كه در مستندي درباره تانزانيا مي بينيم_ اشاره مي كند براي اين است كه انگشت اتهام را به سمت قدرت رقيب نشانه بگيرد كه اگرچه حقيقت است اما تنها بخشي از آن است.
حتي در دنياي مستند به سبب جهتگيريهاي فيلمسازان و خاستگاه هايشان گاهي از منظر توريست و يا يك عامي با زوايايي از يك حقيقت روبه رو مي شويم و فراتر نمي رويم. به طور مثال مستند "بدون شاه" ساختهي "ميكاييل اسكولينگ" از آمريكا كه درباره تنها كشور پادشاهي باقي مانده در آفريقا_سوازيلند_ در سال 2003 ساخته شده و در جشنواره اخير در تهران به نمايش درآمد، اطلاعات فوق العاده مفيدي درباره ي تنها كشوري كه در آفريقا از جنگ داخلي رنج نمي برد به دست مي دهد. اطلاعاتي از اين قبيل كه 42 درصد مردم اين كشور از آلودگي اچ آي وي رنج مي برند و فقر و گرسنگي در حالي رواج دارد كه پادشاه ميليون ها دلار صرف هواپيماي شخصي و يا ريخت و پاشهاي شاهانه اش مي كند و حكومت كشور عملا تك حزبي است و.... آيا ساخت چنين فيلمي در حالي كه سوازي لند سالهاست با اين مسائل درگير است آيا به اين علت نيست كه قدرتها پس از اين ديگر تامين منافع خويش را در گرو اين حكومت فاسد نمي بينند؟ اين كه در يك مقطع خاص غرب از اين كشور و مشكلاتش در رسانه هاي خود بي وقفه مي گويد و اين انگيزه مستند سازان براي به تصوير كشيدن اوضاع مي شود_مثل جنگ در لبنان و يا غيره كه خوراك مستندسازان است و همه را به "war Zone" مي كشاند_ نشانهي تلاش براي روشنگري و نمايش حقيقت است؟
آيا پرسش از مفاهيم دموكراسي و آزادي در يك كشور بسيار فقير كه مردمش حتي براي آشاميدن آب، سر در بركههاي لجن آلود فرو مي برند و ساختن مستندي كه در آن مخالفان نظرات خود را با انگليسي سليس بيان مي كنند، آيا نشانگر همهي حقيقت است؟ يا متحول شدن شاهزاده باهوشي كه در كاليفرنيا درس مي خواند و مثل آمريكاييها سخن مي گويد و با آن ها تفاوتي ندارد و در انتهاي فيلم با نظرات فيلمساز همداستان مي شود آيا نشانه از بازگشت او به فطرت حق جويش دارد و يا اينكه نشانهاي از تاثير اجتناب ناپذير رسانهها و تغييرات اجتناب ناپذير حكومتي در آينده اي بسيار نزديك است كه در پي مبارزات آزادي خواهانه به دست نيامده بلكه به سبب معادلات سياسي رقم خورده است.
مستندهايي از اين دست كه درباره آفريقا ساخته شده اند با نگاه به رنگارنگي و گونه گوني بافت طبيعي و جمعيتي آفريقا و ... از نظر فرم بسيار برجسته اند. علاوه بر اين فقر ، جنگ و ايدز همگي سوژه هاي برجسته اي براي مستندسازان هستند. رواندا، اوگاندا..سودان و.... در قرن ما شاهد نبردهاي تكاندهنده از نظر تلفات و جنايات بشري بوده اند؛ جناياتي بعضا بسيار بدوي مانند بيرون آوردن چشمها از چشمخانه و تپه ساختن از آن ها و يا دريدن شكم زنهاي باردار و جوشاندن سر مخالفان..مانند آنچه در رواندا و اوگاندا اتفاق افتاده است.
كودكان كار كه همواره موضوع مطرح و جذاب مستندسازان بوده اند اين جا به زير مجموعهي تكاندهنده تري چون "سرباز كودك" مبدل مي شود. هنگامي كه "دومينيك" در فيلم " جنگ/رقص" رو به دوربين از جنايتناخواسته اش به سبب بقاي خود سخن مي گويد، قلب هر بيننده اي فشرده مي شود. يتيمي اينجا به خاطر بلاياي طبيعي يا زلزله و يا حتي بمباران نيست.."رز" سر مادرش در در ديگي بزرگ به هنگام جوشيدن شناسايي كرده است!
اينها زمينه هايي فراتر براي مستندسازان هستند اما مستندسازان اندكي هستند كه از اين اين لايه ها بگذرند و به چرايي و به دلايل بغرنج تر شدن جنبه هاي خانمانسوز جنگ در اين عصر و در اين جوامع بپردازند. اين كه جوامع و سازمانهاي بين المللي سال ها مثلا بيست سال تنها نظاره گر جنگ در بخشي از شمال اوگاندا هستند و هيچ اقدامي نمي كنند و يا زمينهاي حاصلخيز آفريقا كه مي تواند تامين كننده غذاي بخش عظيمي باشد، باير مي ماند تا آفريقايي ها دست گدايي به سمت صندوقهاي غذايي بين المللي دراز كنند و...مستند سازان معمولا دسترسي به مسئولان سازمان هاي بين المللي ندارند و با آنها مصاحبه نمي كنند يا حداقل مثل "مايكل مور" به دنبال اين كار نمي روند حتي اگر ظاهرا نتيجه اي نداشته باشد اما ماهيتا تصاوير روشنگرانه اي نتيجهي آن است ؛چرا كه موضع نامسئولانه مسئولان را نمايش مي دهد.
مثال ديگر براي پرداختن به مطلب فوق فيلمهاي سوريه اي نمايش داده شده در اين جشنواره است كه در روز اول نمايش نظر من را جلب كرد. فيلمي درباره رشد و پيشرفت و حركت روبه جلوي سوريه با حكمراني حزب بعث بلافاصله قبل از فيلمي درباره وضعيت زندانهاي سياسي سوريه در زمان حكومت پسر و پدر " حافظ و بشار اسد" نمايش داده شد. فيلم اول "سيلي در كشور بعث" ساخته "عمر امير علاي" و دومي ساخته "هلا محمد"* با نام "سفر به حافظه" بود. خاطرات زندان سياسي پالميرا كه زندانيانش نه اسلحه به دست گرفته اند و نه جاسوس بوده اند و نه اقدامي مستقيم بر عليه حكومت سوريه انجام داده اند و تنها شاعر، نويسنده و كارگردان تئاتر بوده اند اما سال هاي طولاني مثلا 15 سال را در زنداني مخوف به سر برده اند. اگر هر دوي اين فيلم ها مستند و حقيقت هستند كه قطعا هر دو مستندند پس كدام يك حقيقت تر است؟!حزب بعث سوريه خوب است و يا بد؟ حتي بدون در نظر گرفتن مستندهاي ساختگي و يا كليشه و يا سفارشي هميشه مهم است كه بدانيم يك مستند از ديدگاه چه كسي ساخته و ديده شده است؛ توريست، تحليل گر سياسي و يا اجتماعي و يا روانشناس و با كسي كه خود در آن شرايط زندگي كرده و نفس كشيده است ، هر كدام از زاويه اي مختلف نگاه مي كنند و اين امري بديهي است؛ بايد در نظر داشت كه هر مستندي تنها بخشي از حقيقت را نمايش مي دهد و نه همهي آن را و دوستداران حقيقت و راستي نبايد به تماشا اكتفا كنند و بايد به آن چه مي بينند و يا مي شنوند ، بينديشند و در مواردي حتي خود به جست و جوي حقيقت برخيزند.
-
در بروشور جشنواره نام كارگردان به خطا ملا محمد نوشته شده بود.
يادداشتي درباره مستند "جنگ/رقص"
رقص جنگ
مستند 105 دقيقه اي "جنگ/رقص" كه جايزه بهترين كارگرداني را از جشنواره 2007 ساندنس براي" شان فاين" و همسرش" الكساندرا نيكس" به همراه آورد با حمايت مالي "AMREF" آمريكا و آفريقا ( بنياد پزشكي و پژوهش آفريقا و آمريكا ) و همچنين"NGO شاين گلوبال" ساخته شده است .
اين مستند پي گيري مقطعي از زندگي سه كودك آسيب ديده از قبيله ي"آچلي" در جنگهاي داخلي در شمال اوگاندا است كه در اردوگاه جنگ زدگان "پاتانگا" زندگي مي كنند و از قربانيان بي شمار جنگ با شورشيان "گروه مقاومت خداوند" هستند. اين كودكان همراه با كودكان ديگر مدرسه ابتدايي پاتانگا خود را براي رقابت موسيقيايي در "كامپالا" پايتخت اوگاندا اماده مي كنند تا با 12000 دانش آموز ديگر از سراسر كشور به رقابت بپردازند.
مستند "جنگ/رقص" مستندي زيبا و ارزشمند است كه فيلمبرداري آن يكسال طول كشيده است. اگرچه به گفته برخي منتقدان در قسمتهايي كه سه كودك قهرمان داستان روايات خود را در نماي كلوز آپ به دوربين مي گويند، مستند ساختگي و فيلمنامه اي به نظر مي رسد اما روايات اين كودكان توانايي جذب مخاطب و همراهي لحظه به لحظه را دارد. مشقت و رنج اين كودكان و شيوه زندگي شان با بچه هايي ديگر قسمتهاي دنيا و حتي كشور خودشان قابل مقايسه نيست و به قول منتقدي اگر مي خواهيد بدانيد كه مردم ديگر در دنيا چقدر سخت زندگي مي كنند بايد اين فيلم را ببينيد.
موسيقي مفر و راه درمان زخمهاي اين كودكان است در نجواي" دومينيك "مي شنويم كه او موسيقي را راه فراموش كردن آن چه بر او گذشته است مي داند. آن چه بر اين كودك گذشته است مي تواند هر بزرگسالي را نابود و تباه كند چه برسد به كودكي كه در چهارده سالگي بار سنگين قتل سه كشاورز بي گناه را با بيل تنها براي ادامه بقاي خودش بر دوش دارد. خوني كه معتقد است هرگز شسته نخواهد شد و جنايتي كه خدا از آن راضي نيست حتي با اين كه مردم ده اين سرباز كودك را دوباره در اجتماعشان پذيرفته اند.
زيلوفون فقيرانه و حقير دومينيك به مهارت نواخته مي شود و او مانند بقيه كودكان مي خواهد كه بهترين باشد.
شخصيت ديگر"رز"، نوجوان يتيمي است كه مرگ پدر و مادر و عزيزانش را در حالي كه از ترس در بوته ها مخفي شده بوده، نظاره گر بوده است . 
او شاهد اين بوده كه مادرش حاضر شده تا بميرد اما محل اختفاي فرزندش را لو ندهد. زندگي او مثل همه نوجوانان سراسر عالم پر از بحرانهاي بلوغ و كسب هويت است اما اين فاجعه او را زودرنج تر از ديگران كرده است و در آستانه فروپاشي روحي است. در نمايي كه او در پشت كلبه خاله اش ايستاده و مونولوگ او از داستان و احساساتش مي گويد به شدت با او همراه مي شويم. او در گروه كرآواز مي خواند و خواندن و زمزمه هايش تنها مرهم روح آزارديده و خسته اوست و به قول خودش به او شجاعت مي بخشد.
"نانسي" نوجوان پدر از دست داده ديگري است كه فيلم به همراه رز و دومينيك داستان او را در خلال آماده شدن و شركت در رقابت موسيقي به تصوير مي كشد، نانسي در كودكي سرپرست خواهر و برادراني است كه در غياب مادر كه براي تامين معاش خانواده كار مي كند، به او وابسته اند. اشك ريختن خواهر به هنگام غذاخوردن و يا زاري و مويهي نانسي بر سر مزار پدر به شدت تاثير گذار و از نقاط قوت فيلم محسوب مي شوند.
وجود فيلمنامه دقيق و ديالوگ هاي تنظيم شده اگر چه مي توانند ضربه اي به يك فيلم مستند باشند اما در اين فيلم تاثيري در پيام واقعي فيلم نداشته اند. مثلا در صحنه اي كه از شورشي دستگير شده دربارهي برادر مفقود شده دومينيك سوال مي شود متوجه اين سوالات و پاسخ هاي مشخص و فيلمنامه اي مي شويم اما وجود اين سكانس بر تلخي فيلم ، قرباني بودن هر دو طرف مخاصم و مخصوصا بر برادركشي تلقي كردن اين جنگ تاكيد مي كند و در ساخت فيلم ضروري به نظر مي رسد.

فيلم "بعد" ساخته " دني گيربران" هم كه چند سال پيش جايزه اي بزرگ از فستيوال كن را از آن خويش كرد درباره موضوع بازگشت به بقا و استقامت و زندگي بعد از نسلكشي هاي مخوف دوقبيله در رواندا است و به نظر مي رسد كه توجه به اين سوژه همچنان ادامه دارد.
نكته جالب اين فيلم ، در اقليت بودن اين جامعه جنگ زده حتي در كشور خودشان است اين كه يكي از كودكان در مصاحبه اش مي گويد كه كودكان جنگ نديده آن ها را مسخره مي كنند و قاتل و تروريست مي دانند و لازم است تا آن ها خود را در رقابت به خوبي نشان دهند و از هنرشان به عنوان معرفشان سود جويند.
فيلم "جنگ/رقص" در جاهايي كه مصاحبه ها در خلال رقابت ها و بازديد بچه ها از كامپالا هست به سبب اين كه به مستندي خود جوش تبديل مي شود، بسيار جذاب تر و واقعي تر به نظر مي رسد كه مي تواند پيامي روشن براي همه مستندسازان در بر داشته باشد .
همچنين صدابرداري عالي و فوق العاده ، تيتراژ خوب و صحنه هابي برجسته از جمله صحنه بازگشت بچه ها با كاميون و استقبال قبيله آچلي از ارزشهاي غير قابل انكار اين اين فيلم هستند.
سینما ....زبان قدر عصر ماست ..زبانی تفکر برانگیز و پویا که هر روز کامل تر و رساتر می شود . علاقه و نگاه من به سینما هم به این دلیل است. اين وبلاگ آرشيوي از ياد داشت هاي پراكنده سينمايي من است كه براي دسترسي خودم و سينما دوستان گرد آورده ام.